توراست می گفتی پدر

 

هژبرمیرتیموری

 

 

 

 

ISBN/EAN:   978-90-813596-2-7

 

 

 

 

٢٠٠۵

 

حقوق نویسنده نوشتن است

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نام کتاب: توراست می گفتی پدر

سال چاپ: ٢٠٠۵

نوبت چاپ: اول

چاپ: گردون برلین

طرح روی جلد:. نویسنده

 

____________________________________________________________________

 

 

 

 

 

 

 

 

 

رمان توراست می گفتی پدر/۴

«به پدرم که هنوز در من فریاد می کشد»

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

توراست می گفتی پدر/۵

 

 

 

 

 

 

 

«مقدمه»

 

... توی اتاق بالایی که درهمان اولین نگاه آنرا برای دخترم مونا مناسب دیدیم، یک کُمد چوبی قدیمی بود که از مستأجرقبلی به جا مانده بود. بنگاه دارگفت که عمداً جا گذاشته اند، چون پائین بردنش از این پله ها مشکل بوده. و ادامه داد:«اگرشماآن را نمی خواهید تا بدهیم بیایند و بشکنند و دورش بریزند.» ما هم گفتیم که فعلاً بمانند تا بعداً تصمیمی برایش بگیریم.

فردای همان روز قرارداد خانه را نوشتیم وکلید را گرفتیم و چند روز بعد شروع  به آماده سازیش کردم. پس از چند روز نقاشی وکاغذ دیواری و غیره بالاخره رنگ و روی خانه کاملاً عوض شده بود. فقط مانده بودیم با آن کُمدکه موناهم زیربارش نمی رفت و می گفت مناسب پیر زنهاست چکارکنیم. تصمیم گرفتیم تا کُمد را از هم بازکنیم  و دور بریزیم.

هنوز بطورکامل اسباب کشی نکرده بودیم. خانمم سرکارمی رفت و من هفته ای مرخصی گرفته بودم که روزآخرش هم رو به پایان بود. می بایست هرطور شده درآن فرصت باقی مانده کُمد را از هم باز می کردم  و بیرون می گذاشتم.

دیگرغروب شده بود و هوا داشت تاریک می شدکه دست به کار شدم. پس از بازکردن درهایش و بعد قفسه های داخلش توانستم کمی جابجایش کنم و ازکنار دیوار به وسط اتاق بکشانمش تا بتوانم از پشت میخ هایش را بازکنم.

توراست می گفتی پدر/۶

 

 وقتی پشت کُمد رفتم، چشمم به دفتری افتادکه باخط درشت فارسی روی جلدش نوشته بود ( تو راست می گفتی پدر) خدای من! خط فارسی آن هم اینجا توی این کشور غریب؟!! دریافتم که مستأجر قبلی ایرانی بوده است.کُمد را رهاکردم تا سیگاری بکشم. دفتررا ورق زدم دیدم که با این شعردرصفحه ی اولش شروع کرده بود.

 

« من به هرجمعیتی نالان شدم، جفت بدحالان و خوش حالان شدم،

 هرکسی کودور ماند ازاصل خویش، بازجویدروزگاروصل خویش»

 

دفتر را برداشتم و رفتم روی لبة پنجره نشستم تا از روی کنجکاوی چند ورقش را بخوانم. از شروعش معلوم بودکه دفترخاطرات است، چیزی مثل یک زندگی نامه. اما مال کی بود؟ اول فکرکردم شاید بهتر باشدکه نخوانمش، ببرم به شرکت خانه تحویلش بدهم تا بلکه به صاحبش بدهند. اما از طرفی کنجکاوی که همیشه کار دستم داده بود، مانعم می شد.

تا به خودم آمدم دیگرشب شده بود. چند بارخانم به موبیلم زنگ زد وگفت:«مگر بازکردن یک کمد چقدرکار داره؟»

کمد را نیمه کاره رهاکردم و دفتررا زیر بغلم زدم و به خانه رفتم. جریان را که به خانمم گفتم. اوگفت:«درست نیس که بخونیش باید هرطورشده آدرس جدید شونوگیر بیاری و به صاحبش بدیش.»

دفتر را گوشه ای لای رف کتابهایم گذاشتم و بعد از شام، آخرین وسایل خانه مان را هم توی کارتون چیدیم، تا از فردا شروع به اسباب کشی کنیم.

وقتی که زندگی عادی مان را درخانة جدید شروع کردیم، دفتر را بیرون آوردم تا از روی کنجکاوی به آن نگاهی بیندازم. حقیقتش قصد نداشتم تا آنرا بخوانم. دفتر خاطراتی بود. از هربخشش چند سطری را خواندم. احساس می کردم تکه هائی ش شبیه زندگی خودم

 

توراست می گفتی پدر/٧

 

است. بیشترکنجکاوم کرد. از نوع نگارش ساده اش می شد به خوبی فهمیدکه او نویسنده نبوده واین دفتررا به قصدچاپ ننوشته. تصمیم گرفتم تا از اولین صفحه شروع کنم. ضمناً این را هم اضافه کنم که:

حوادث  این داستان واقعی ولی نام شخصیت ها و مکانها تغییریافته »

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

توراست می گفتی پدر/٨

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

« من به هر جمعیتی نالان شدم

جفت بد حالان و خوش حالان شدم

هرکسی کو دورماند از اصل خویش

بازجوید روزگار وصل خویش »

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

توراست می گفتی پدر/٩

 

 

 

 

 

«۱»

 

... هنوز زمین از برفی که روز قبلش آمده بود سفید بود. داشتیم جسدپدرم را می بردیم تا در زادگاهش خاکش کنیم. من خواسته بودم تا توی آمبولانس کنار تابوتش بنشینم. برادرم آرشیا هم جلو نزد راننده نشسته بود. پشت سر ما هم تعدادی ماشین که اهل فامیل درحالی که همه سیاه به تن کرده بودند، ما را همراهی می کردند. از پس شیشه آمبولانس آنها را میدیدم که از پی ما می آمدند. مادرم را هم می دیدم، بی آنکه صدایش را بشنوم داشت باتکان دادن دستهایش مویه می خواند. مویه هایش دل هرکسی را به درد می آورد.

 توی قسمت پشتی آمبولانس فقط من بودم و جسد پدرم. کسی ما را نمی دید. پارچه سیاه رنگی را روی تابوتش کشیده بودند که بوی تعفن زننده ای ازلای آن بیرون می آمد و درتمام فضای آمبولانس پیچیده بود. می دانستم به خاطردو روزی بودکه جسد را درخانه نگه داشته بودند تا مادرم خودش را از انارستان برساند.

هرچه بود بوی جسد پدرم بود. دلم می خواست که برای آخرین بار صورتش را تا میتوانم نگاه کنم. تا زادگاهش راه درازی بود و می بایست ازکش وکوههای زیادی بگذریم.

چادر سیاه را از روی تابوتش کنار زدم و به آرامی گره کفنش را از ناحیة گردن بازکردم.

 انگار مثل همیشه خوابیده بود و من مثل دوران بچه گی که برای گرفتن پول توجیبی وحشت داشتم تا بیدارش کنم و او مثل همیشه و با عصبانیت و فحش دادن به مادرم که حالا سالها پیش طلاقش داد بود، به من فحاشی کند.

توراست می گفتی پدر/١٠

 

روی صورتش راکه کنار زدم دماغ گرد وگنده اش بیرون افتاد، بعد پیشانی پُر از چروکهای عمیق وکلفتش و بعدگونه های استخوانی و بیرون زده اش. ریش کم پشت اش اندکی درآمده بود و به سفیدی می زد. این اواخرخودم ریش هایش را می زدم  سه روز پیش اصلاحش کرده بودم.

به چشمان بسته اش نگاه کردم، به صورت زرد و استخوانی اش که هیچ  وقت او را به این آرامی ندیده بودم.

 لای کفن را بیشتر بازکردم. دستانش را دیدم که با تکه ی چلوار سفیدی دو تا انگشت شستش را به هم گره زده و روی نافش گذاشته بوداند. دلم می خواست که دست اش را بگیرم. اما اندکی ترس داشتم که نکندکسی مرا ببیند. اما چه اهمیتی داشت پدرخودم بود. خودش همیشه گفته بود هر وقت درموردی شک داشتی به دلت گوش بده.

من حالا دلم می خواست که برای آخرین باردستانش را بگیرم. چرا که می دانستم تا دنیا دنیاست و برای همیشه این آخرین فرصت است تا پدرم راحس کنم، دستانش را بگیرم و سیر نگاهش کنم. درحالی که دستانم کمی می لرزید، دست چپش را گرفتم. چقدر سرد بود. اما اهمیت ندادم، دست اش را میان دودستم گرفتم و به صورتش نگاه کردم. احساس می کردم که حالا فرصت خوبی بود تا حرفهائی که هرگز در زمان حیاتش جرأت گفتنش را نداشتم بهش بزنم. اما چه فایده داشت، او دیگر مرده بود و حرفهای مرا نمی شنید. از طرفی اوخودش به من گفته بودکه:« روحی وجود ندارد، آدم که مرد، دیگرمرده، این مزخرفات را از مغزت بیرون کن پسر.»

آفتاب هنوز غروب نکرده بود که به قبرستان رسیدیم. جمعیت زیادی از فامیل و آشنایان در محوطه ی قبرستان منتطرمان بودند. قبرش را از قبل کنده و آماده کرده بودند. بی آنکه مراسم خاصی را به جا بیاوریم تصمیم گرفتیم تا خاکش کنیم. بهش قول داده بودم که بی هیچ مراسمی خاکش کنیم. چند نفر تابوتش را ازآمبولانس بیرون آوردند وکنار قبرش

توراست می گفتی پدر/١١

 

گذاشتند، مادرم درحالی که سر و شانه اش را گِل مالیده بود، شیون کنان از میان جمعیت سیاه پوش زنان بیرون آمد و خودش را کنار قبر رساند، شانه های پدرم  راگرفت و با صدای بلندکه همه بشنوندگفت:«آی بدبخت، دیدی که زندگی نوح نداشتی. سی سال نفرینت کردم و از خدا خوستم تا نمیرم و چنین روزی را ببینم. تا زنده بودی نگذاشتی آه خوش ازگلوی خودم و بچه هایم پایین برود. حالا هم که داری می روی فکرنکن که از دستت راهت می شویم. این همه بلایی که سرمان آوردی تا زنده ایم تمامی ندارد. بچه هایم را از من گرفتی. مرا به خاک سیاه نشاندی. به جرم ناپاکی و تهمت های ناروایت مجبورم کردی تا لای کوه کمر، سی سال دور از بچه هایم جان بکنم. اما قبل ازاینکه زیرخاک بروی، بگذار یک چیز را بشنوی.»

مادرم قدش را راست کرد، سینه اش را جلوداد و رو به مردم گفت:«آهای مردم. عاقبت همه ی ما همین خاک سرداست، همه کم و بیش می دانید که این مرد، به جرمی که حقیقت نداشت چه به روز من و بچه هایم آورد. می خواهم آنچنان بگویم که خودش حاضر باشد. شایدکه برخلاف عقیده ی او روحی وجود داشته باشد و ناظرباشد.»

خم شد و دوباره شانه های پدرم را از روی کفنش گرفت وگفت:

«ای پدربچه هایم. بدان تا روزی که با تو زندگی کردم، به پاکی زهرا به تو وفادار بودم و تو مرا بیگناه محکوم کردی. حالاهم چون من به روزقیامت اعتقاد دارم و میدانم که با همه بد اخلاقی و ظلم هایی که به من روا داشتی، آدم پاکی بودی، تورا می بخشم و ازخدامی خواهم که از سرتقصراتت بگذرد.»

شانه های پدرم را رها کرد و بادست اشاره داد تا خاکش کنند.آنروزمادرم انگار بار سنگینی را از روی دوشش برداشته باشی صدایش بازشده بود. حرف که میزد دیگرآن تم غم آلود را در صدایش حس نمی کردی. انگار توی آن همه سال روی دلش مانده بود تا این حرفها را بزند.

توراست می گفتی پدر/١٢

 

چند روزی آنجا ماندیم و مراسم که تمام شده و هرکسی ازجمله مادرم سرزندگیش برگشت. ازآن روز به بعد پدرم مرتب به خوابم می آمد. توی خوابهایم همیشه از من عصبانی بود و من همیشه از او خجالت می کشیدم. چرا؟ نمی دانم. توی بیداری، سرکار، خانه، بیرون و هرجا که بودم ناخودآگاه دنبال پیداکردن جوابی برای آن بودم. تا فرصتی گیر می آوردم با او خلوت می کردم. گاه مثل دیوانه ها با خودم حرف می زدم.

از اینکه برخلاف نظر و توصیه ی او ازدواج و تولید نسل کرده و قلبش را شکسته بودم احساس فرزند ناخلفی را داشتم که به پدرش خیانت کرده بود. سعی می کردم که با رفتن سرقبرش و بارها و بارها طلب بخشش کردن شاید ازآن احساس گناه رهایی یابم و دیگر توی خوابهایم از من عصبانی نباشد.

یک روزکه مثل همیشه به زادگاهم رفته بودم تا کنارقبرش کمی با او حرف بزنم. بعد ازآنکه درآن قبرستان خلوت روی سنگ سرد قبرش خم شده بودم و قدری گریه کرده بودم.

 صدایی کسی را شنیدم که پچ، پچ می کرد. سرم را بلندکردم دیدم سیدی است، درحالی که قرآن کوچکی را زیربغل دارد انگشت اش را روی لبة قبر پدرم گذاشته و دارد فاتحه میدهد. انگشت اش را برداشت وگفت:«خدارحمتش کند.»

و بعد قرآن را از زیر بغلش درآورد و شروع به خواندن سوره ای کرد. صدای سید و ترکیب صورتش مرا به زمانهای دور برد. او را می شناختم.

سالهای دور پدرم هرساله عید قربان می داد تا فرهادکچل قصاب دوره گرد دوگوسفند را بیاورد و همانجا توی حیاط خلوت مان ذبح کند. بعد همة گدا ها و دیوانه های سرگردان توی خیابانها را جمع  می کرد و به خانه می آورد. می داد تا از همه جورخورشت وکباب درست کنیم. سُفره های درازی را توی دو پذیرایی بزرگمان می انداختیم و همة مهمانها دورش می نشستند. زنها در اتاق پذیرای سمت راست و مردها درسمت چپی. اول از چای و شربت شروع می کردیم و بعد غذا را دست به دست دورسفره ها می چیدیم وآنها تا

توراست می گفتی پدر/١٣

 

شکمشان جا می گرفت می خوردند. فضای اتاق شلوغ و پر ازدود می شد. همه باهم صحبت می کردند. بعضی هاهم با خودشان حرف می زدند.

ارتباط پدرم با دیوانه ها راز عجیبی بود. دیوانه هایی که به هرکسی که توی خیابان میرسیدند یا آنها به او سنگی می زدند و یا او به آنها.

توی حیاط ما بچه ها باتفاق چند نفر از بچه های فامیل و همسایه که به کمک مان آمده بودند پشت سرهم کباب درست می کردیم و بعدگوشتها را با روغن کرمانشاهی چرب میکردیم و به داخل می فرستادیم. پدرم بطری های عرق کشمش وآبجوی شمس راکه از قدرت تنها عرق فروش شهرمان خریده بود و از روز قبل توی یخچال گذاشته بود در میآورد و وسط سفرة مردها می گذاشت. برای زنها هم میوه های تمیز و شسته شده می بردند و بعد برای همه توی لیوانها یشان می ریخت بعدازآنکه سیر می خوردند، بعضی ها بر می خواستند و وسط سفره می رقصیدند. آنشب را تا پاسی ازشب آنجامی ماندند. و بعد می رفتند و بعضی هم همانجا توی پذیرایی خوابشان می گرفت. پدرم می گفت:«ولشون کن صبح که شد میرن.» فردایش که دیگرهمه رفته بودند حیاط مان پُر از ظروف نشسته و پوست پرتقال و.. بود.

 خیلی ها می گفتندکه این مرد(منظورشان پدرم بود ) دیوانه است. کافر است. آخه آدم توی عید قربان از این کارها می کند؟. ما بچه ها عقلمون به این چیزها نمی رسید و اما ازاین کارهای هم پدرخوشمان نمی آمد.

 چند بار امام جمعة مسجد جامعة شهر پیش پدرم آمده بود و او را سرزنش کرده بودکه:

« این میخوارگی چیست که درعید قربان راه می اندازی.»

پدرم هم جواب داده بودکه:« ای شیخ، توخون کسان خوری و ماخون رزان، انصاف بده کدام خونخوارتریم.»

 

توراست می گفتی پدر/١۴

 

امام جمعه راهش راگرفته و رفته بود. آنزمان این سید قرآن خوان جوانتر بود هنوز دندانهای مصنوعی نداشت و اینچنین سبیل و ریشش از دود سیگار زرد نشده بود. سوره راکه تمام کرد برخاست وگفت:«خدا رحمتش کند. مرددست و دل بازی بود. رفیق فقرا و.. بود.»

 دست توی جیبم بردم تا به خاطر قرآنی که خوانده بودپولی به او بدهم گفت:«نه پسرم، این مرحوم گردن من حق دارد و خدا می داندکه چون می دانم اینجا تنها افتاده وکسی سر قبرش نمی آید، من هر پنجشنبه میایم و برایش فاتحه می دهم.»

 شال سبزرنگش را روی شانه انداخت و ادامه داد:«برای آن برادر جوانمرگت هم. »

 قرآنش را زیر بغلش زد و ازآنجا دور شد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

توراست می گفتی پدر/١۵

 

 

 

 

 

 

«۲»

 

... مراسم چهلم پدرم را هم به خوبی برگزارکرده بودیم. از مادرم خواستم تا چند روزی بماند. او هم قبول کرد.

شب بود و توی بالکن خانه ام فرشی انداخته بودیم وسماور چائی و یک سینی میوه تازه و انارهایی که او از باغ خودشان آورده بود. فرصت خوبی بود تا چیزی ازش بپرسم.

پرسیدم:«راستی مادر، خیلی دوست دارم داستان آشنائی و ازدواجت رو با پدرم بدونم. شما هیچ وقت چیزی نگفتین،  پدرم روهم که خودت بهترمی شناسی.»

مادرآهی کشید وگفت:«روله ٭دست به دلم نذار، ازدواج منو پدرت داستان نداره.»

اما من اصرارکردم. مادرم گفت:«روله، پدرت آدم دیونه ای بود. از همون اول دیونه بود. همون بهترکه ندانی. نه ازدواجمون مثل آدم بود و نه طلاقمون.»

گفتم:«باشه، حالا دیگه چه فرقی می کنه مادر. بد نیست بدانم.»

مادرم به پشتی ترکمنی که پشت اش بود، تکیه کرد وگفت:«امامن همه اش یادم نیست ها.»

«باشه هرچی که یادته بگو.»

  گفت:«پس من باید داستان زندگیمو از خیلی پیشترها برات بگم.»

 

*روله در زبان لری به معنی فرزن است.

توراست می گفتی پدر/١۶

 

سری تکان دادم و مادرتعریف کرد:

«دوسالم بود. پدرم که از ژاندارمهای تزاری بود، بعد ازروی کارآمدن بلشویکها درروسیه، به اتفاق عد ه ای که بیشتر فامیل بودند، به ایران کوچ می کنیم. دست سرنوشت ما را به همین منطقه ی انارستان فعلی می آورد.آنزمان، خان منطقه به ما امان میدهد. ماهم درهمان منطقه برای خودمان روستای کوچکی درست می کنیم.

گاهگداری که خان به شکار می آمد،گذرش به روستای ما هم می افتاد. اهل آبادی به گرمی از او استقبال و مهمان نوازی می کردند. هربارکه می آمد تنها نبود. همیشه چند نفری تفنگچی هم همراهش بود.  خان همیشه از اهالی روستای ما خیلی راضی بود.

 من چهارده سالم بودکه خان مرا از پدرم خواستگاری می کند. از زن اولش بچه دارنمی شده، حالا مرا می خواست تابچه دار بشود. طولی نکشید که مرا با تشریفات مختصری به خانة خان بُردِند و تا به خودم آمدم، چندسال گذشت. اما خان از من هم بچه دار نشد. آخرآن زمان که مثل الان نبودکه بفَهمند علت اش چی یاکی است. اگر مردی صاحب بچه نمی شد، همیشه علتشِ راگردن زن بی چاره می انداختند.

چند سال از ازدواجم با حاتم خان گذشت. تا اینکه یک روزکه به اتفاق چند زن از نوکر و کلفت هایمان به حمام می رفتیم. توی خیابون چشمم یک جوان بلندقد و بسیارخوش هیکلی افتاد.» مادرخندید و ادامه داد:«جوان که چه عرض کنم، حدود سی و چندسالش میشد و در حالی که کت و شلوار مندرسی که تا آن موقع کسی به تن نداشت و با آن موهای روغن زده اش، توی همین میدانی که امروز شهدا نامگذاریش کرده اند و آن زمان فقط یک زمین خاکی بیش نبود، دیدم. بعد از نوکرها شنیدم که برادرفانوس (عمه ات) که محرم زن حاتم خان بود، است.»

« اون مردپدرم بود؟»

مادر با لبخندی گفت:«پس  می خواستی کی باشد.»

 توراست می گفتی پدر/١٧

 

و ادامه داد:

«تا اینکه شنیدیم پدرت شهبازخان راکه خان آندستی ها بود و با حاتم خان دشمنی داشت را بخاطر اهانتی که به عمه ات فانوس کرده بود وسط میدان و درحضور جمعیتی از مردم و رعایایش با مشت زده و خان بیچاره با کله توی گِلهای خیابان افتاده. حاتم خان که قضیه را شنیده بودآدمهایش را پیش پدرت فرستاد تا به خانه مان دعوتش کنند. پدرت جواب داده بودکه:«من باخان کاری ندارم، اگر او با من کاری دارد بیاید.» بعدعمه ات فانوس که دوست عالم تاج زن اول خان بود، با زبانی رامش کرده بود و بالاخره پدرت آمد.

حاتم خان هم داده بود تا توی حیاط بزرگمان زیردرختهای سیب و انگور تخت ها را فرش کنند و از هر نوع میوه و تنقلات چیده بودند.  نوکرها دمادم در رفت وآمد و پذیرایی بودند.

 وقتی پدرت به اتفاق عمه ات آمد و من از نزدیک دیدیمش، احساس می کردم که سالهاست او را می شناسم، انگارعمری بودکه منتظرآمدنش بودم. ازهمان بچه گی اُبهت خان مرا ترسانده بود. پدرم و دیگران را می دیدیم که چطور درمقابل اش خم می شوند و با ترس و لرز توی چشمهایش نگاه می کنند. تا آن موقع ندیده بودم که کسی آنطور بی پروا و نترس حرف خان را نادیده بگیرد و ابهت اش را انکارکند. نمی دانم این شخصیت و شجاعت اش بود، یا همان برخورد توی خیابان که تلاقی نگاهش مرا جادوکرده بود.

پدرت بعد از سالها اقامت درعراق تازه برکشته بود. حاتم خان مرتب از او در مورد اوضاع عراق و انگلیسی ها می پرسید و پدرت با جواب های کوتاهش سعی می کردکه ازجواب دادن طفره برود. گاه بر می گشت و به من که به اتفاق عالم تاج و عمه ات و چندزن دیگر زیرسایه ی درختهای سیب روی تخت مقابلش نشسته بودیم نگاه می کرد و این به من فرصت می داد تا از نزدیک خوب نگاش کنم. ازآنجا که من هم به خاطرکتک ها و رفتار بدِ شوهرم حاتم خان دل پری ازش داشتم، رابطه ام را بافانوس عمه ات بیشترکردم، تا جائی که به

توراست می گفتی پدر/١٨

 

صراحت به فانوس گفتم که از برادرش خوشم آمده. فانوس هم بنا به دلائل خودش که دوست داشت پدرت را همانجا بندکند و دیگر به عراق برنگردد، بدش نمی آمدکه من ازحاتم خان طلاق بگیرم و زن پدرت بشوم. اما تا فهمیدیم پدرت ازآنجا رفته بود. کجا رفته بود؟ کسی نمی دانست.

 من بد جوری بهش دل بسته بودم. چند سال بعد، از حاتم خان طلاق گرفتم و حاضر نبودم

تا با هیچ کس دیگری ازدواج کنم. آهی کشید و ادامه داد:«انگارتوی پیشانیم نوشته بودندکه باید زن این مرد بشوم. بالاخره چند سال بعد یعنی درست یک سالی بعد ازآنکه من ازخاتم خان طلاق گرفتم. از ترس خان هیچ کسی شهامتش را نداشت که از من خواستگاری کند. محکوم شده بودم که تا آخر عمر بیوه بمانم. تا اینکه شنیدم پدرت برگشته.

یک روز با فانوس به خانه ی خاله ام که من آنجا زندگی می کردم آمدند و قضیه ی خواستگاری را مطرح کردند. وقتی که دوباره دیدمش، کمی سنش بالاتر رفته بود. دور و بر چهل سالش می شد. اما برای من فرقی نمی کرد. چون از حاتم خان خیلی جوانتر و بهتر بود. من هم دور و بربیست و چند سالم بود. بعداً فهمیدیم که تهران بوده وآنجا جزء مُصدقی ها شده و توی سیاست رفته. بعد از سقوط مُصدق، چندسالی بی آنکه فامیلش هم بدانند، زندان رفته و جای چاقویی هم که ازفرق سرش شروع شده بود و ابرویش را دونیم کرده بود تاروی گونه اش ادامه داشت، به خوبی جلب توجه می کرد.  بعدها گفت توی درگیریهای خیابانی با قمه توی سرش می زنند و بعد ازآنکه می افتد دستگیرش می کنند.»

سرش را از زیر روسری خاراند و ادامه داد:«دیری نگذشت خان قضیه خواستگاری را فهمید. چند نفر از آدمهایش را فرستاد و پیغام داد که اگر این کار را بکنیم، هردوی ما را قطعه، قطعه می کند. برای پدرت هم پیغام مشابه ای فرستاده بود. من حسابی ترسیدم اما به شهامت پدرت اعتماد سختی داشتم که این ظلم خان را تحمل نخواهد کرد و جواب دندان شکنی به او خواهد داد. چند روز بعد عمه ات فانوس به خانه مان آمد و گفت که با او به خانه

توراست می گفتی پدر/١٩

 

شان بروم. چادرم را سرم کردم و به اتفاق رفتیم. وقتی رسیدیم پدرت داده بود سید مرتضی را بیاورند. من نمی دانستم چه نقشه ای دارد. وارد حیاط که شدم. شوهر عمه ات ناصر و عده ای دیگر از جوانهای فامیل تفنگ بدوش دم در ایستاده بودند و خیلی ها هم می آمدند و میرفتند. از دیدن آن همه آدم تفنگ بدست وحشت کردم. وارد اتاق پذیرایی که شدیم. دیدم سید کنار پدرت و عمه قدم خیرت و ربی نشسته اند. سلامی کردم و نشستم. تا سید قرآنش را باز کرد نمی دانستم موضوع چیست. بعد عمه فانوس گفت:«سید آمده تا عقدتان را بخواند.»

توی دلم ریخت و قیافه ی غضبناک خان جلوی چشمم آمد. پدرت تبسمی به لب داشت

و با خونسردی خاصی سیگار می کشید. عمه ربی ات گفت:«بعداز عقد با هم از اینجا میروید.»

عمه فانوس اعتزاض کرد و گفت:«کجا بروند. همین جا می مانند.» 

نمی دانستم چه بگویم. همانروز بی هیچ مراسمی. همین جوری سید توی یک تکه ی کاغذ اینقدری (دست روی نوک پنجه اش می کشد) صیغه ی عقدمان را جاری کرد و آن شد ازدواج کردنمان.»

از آن پس تا چند روز مردهای فامیل روی برج های پشت بام کشیک می دادند و تا سر وکله ی تنفنگچی های خان از دور پیدا می شد، آسمان پُرگلوله می شد و آنها عقب میکشیدند. تا اینکه روز هفتم درگیری شدیدی درگرفت. جوری که شوهر عمه ات ناصر و چند نفر دیگر زخمی شدند و مجبور شدیم که ما زنها هم تفنگ بدست به برج ها برویم.  خلاصه قیامتی شد که نگو. بعد شهبازخان که چند سال پیش پدرت او را زده بود و دشمن حاتم خان بود، آدمهایش را به کمک مان فرستاد. آدمهای حاتم خان خبر را به او رساندند و خاتم خان خودش تنفگ برداشته و سوار براسب آمده بود. تا اینکه ریش سفید های شهر همه جمع شدند و میانجیگری کردند. حاتم خان را راضی کردند که آنها گناهی مرتکب نشده اند

 

توراست می گفتی پدر/٢٠

 

و این زن و مرد جوانند و طبق سورة قرآن هم با هم عقد کرده اند. او هم که انگار میدانست که درگرفتن جنگ به نفعش نیست  به با تنفگچی هایش به قلعه اش برگشتند.

وقتی که آنها رفتند فامیل تا چند روز و چند شب دیگر توی برجها کشیک داند. وقتی دیدیم که دیگر خبری از آدمهای خان نیست. تفنگها را زمین گذاشتیم.

بعد پدرت با پا درمیانی ریش سفید های شهر چند هکتار زمین از شهبازخان خرید و خانه ای ساختیم و داد ازکرمانشاه لوازم و مبلمان و همه چیزآوردند.

 از همان اولش پدرت مخالف بچه بود. اما من برعکس اوعقدة بچه دار شدن داشتم. چون به خاطر نازایی، ازدست خان رنجها کشیده بودم. همه فکرمی کردیم که من نازاهستم. وقتی حامله ی برادرت آرش شدم ازخوشحالی می خواستم دیوانه بشوم. چون تا آن موقع فکر میکردم که من بچه دار نمی شوم. پدرت از شنیدن قضیه حاملگی ام عصبانی شد و تا مدتها با من دعوا راه انداخت. می خواست طلاقم بدهد. او مخالف بچه درست کردن بود. می گفت نمی خواهد هیج بچه ای توی این دنیا بیندازد. من حامله شده بودم وآن زمان هم مثل الان نبودکه کاریش بکنیم. تازه اگرهم می شد مگر من می گذاشتم! تازه فهمیده بودم که من میتوانم بچه دار بشوم. آرزو داشتم تا ده تا بچه بیاورم. بالاخره پدرت هم کم،کم کنارآمد. در این گیر و دار و دعوا ها برادرت آرش بنیا آمد و بعد میترا و بعد هم خود تو و همین طور بقیه.

زندگی خوبی داشتیم. چندکلفت و نوکرتوی خانه مان کارمی کردند. پدرت ازآنجا که منطقه کشاورزی بود و اغلب مردم کشاورز بودند و محصولات هم خوب بود، یک شرکت باربری تأسیس کرد و بعد هم یک شرکت مسافربری. خیلی زندگی مُرفه ای داشتیم. چند سالی گذشت. من نمی دانستم که پدرت باز فعالیت سیاسی اش را از سرگرفته و رفت و آمد هایی دارد وکارهایی می کند. خودش نمی دانست که دوباره تحت تعقیب است.

ازآنجا که من سواد نداشتم، با من چیزی ازسیاست نمی گفت. فکر می کردم که این همه

توراست می گفتی پدر/٢١

 

تهران و سفررفتن هایش در ارتباط باگاراژ است. تا اینکه آمدند و پدرت را دستگیرکردند و بعد ازچند ماه دوباره آزادش کردند. ولی به مدت دوسال به خوزستان تبعید شده بود. اما پدرت گفت به جای خوزستان میرویم عراق. قبل از رفتن، پدرت خانه را فروخت و تمام اموالی که داشت بین خواهرهایش تقسیم کرد. من مخالف آن کارش بودم. بارها بهش گفتم، دارائی هایمان را نبخش، بگذار بمانند، شاید اگر موفق نشدیم و برگشتیم. اما او می گفت که اگر به عراق برویم دیگر تا نظام شاهی در ایران است برنمی گردیم. آدمی نبودکه کسی روی حرفش حرف بزند. بالاخره رفتیم به عراق و بعدش هم آن بدبختی که همان بهتر ندانی.»

آه عمیقی کشید و به سینی میوه خیره ماند. مادرم فکرمی کردکه من آن سالها را بیاد ندارم. برای من درست مثل همین دیروز بود که عمه فانوس بیدارم کرد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

توراست می گفتی پدر/٢٢

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

«٣»

 

صبح پائیزی بود. عمه فانوس بیدارم کرد. دیدم که مادرم پیراهن زرین حنائی اش را پوشیده، جلوی آینه نشسته و دارد سینه ریزش را که چند دانه ی اشرفی طلا با یاقوت های قرمز به آن آویزان بود را به گردنش می اندازد. هروقت که مادرم سینه ریزش را به گردن می انداخت، معنایش این بودکه یا به مهمانی می رویم و یا به مسافرت.

پدرم قدری دستپاچه بود. مثل آنکه چیزی گم کرده باشد مرتب دست توی جیب هایش می کرد و بین اتاق و ایوان می رفت و می آمد. آرش برادر بزرگم و میترا خواهر بزرگترم زودتر بیدار شده ولباس هایشان را پوشیده بودند. طاهره خانم داشت موهای ژینا خواهر کوچکم را پشت سرش می بافت و آرشیا هنوز خُمارخواب، از پوشیدن لباس امتنان می کرد. عمه که بهش دست میزد لگد می انداخت.

 

توراست می گفتی پدر/٢٣

 

دقایقی بعد ازآنکه آرشیا هم دیگر لباسهایش را پوشیده بود، صدای ماشینی آمدکه دم حیاط ایستاد. پدر دستپاچه سیگارش را از روی چوب سیگار زمین انداخت و از همانجا داد زد:«عجله کنید.»

 مادر قلم سُرمه را در سُرمه دانش فروکرد و ازجلوی آینه برخاست. چادرسیاه ابریشم اش را از روی چوب لباسی برداشت و روی دست اش انداخت. اشکهای طاهره روی گونه هایش جاری شد. بقیة عمه ها و اقوام دیگرکه خودشان را رسانده بودند، باچشم های نمناک تا دم ماشین سواری شورلت مشکی رنگی که دم حیاط منتظر مان بود بدرقه مان کردند.

مثل آنکه به مهمانی می رویم ازخانه بیرون زدیم. مادرم و عمه هایم، طاهره خانم، بانو دایه مان و بقیه زن های فامیل و همسایه ها درحالی که باگونه های خیس شان مابچه ها را می بوسیدند، همگی سوارشدیم. پدرم جلونشست و دقایقی بعد ماشین حرکت کرد.کجا میرفتیم، ما بچه ها نمی دانستیم.

تازه شش سالم تمام شده بود وکلاس اول دبستان بودم. تاآن روز زندگی مُرفه وآرامی داشتیم. پدرم سخت در تلاش بود و باشرکت حمل و نقلی که داشت سرش حسابی شلوغ بود و خانة خیلی بزرگی با حیاط و باغچه و حوض و ایوانی بلندکه گاه مابچه ها تابستانها درطول آن می دویدیم و خانه مان دائم پُر مهمان و رفت و آمد بود.

فامیل ها دائم دورو برمان بودند. ما بچه ها را بغل می کردند و قربان و صدقه مان میرفتند. از هرطرف برایمان سوغاتی می آوردند. ازمرغ و خروس گرفته تا میوه و بلوط و زگیل و انار.گاه بره ای وگاه آهوئی. دمادم مشک های دوغ و کره و ماست محلی و میوه های وحشی فصلی که از روستاها برایمان می آوردند. پدرم هنوزآنقدر پیر نشده بود. اگرچه اغلب روزها کمتراو را می دیدیم، اما اگرخانه بود، می دیدیم صبح ها که ازخواب بیدارمی شد، توی حیاط کنار باغچة  بزرگی که داشتیم، ورزش می کرد. گاه ما بچه ها هم میرفتیم کنارش می ایستادیم وحرکات او را تکرار می کردیم. روزگار خوشی داشتیم.

توراست می گفتی پدر/٢۴

 

 چند روزی بودکه می دیدم افراد فامیل و عمه ها به خانه مان می آیند و اسباب و اثاثیه مان را می برند. عمه ها گاه با هم دعوایشان می شد وآخرش پدرم تعین می کردکه مثلاً سماور بزرگ برنجی را کی و یافرش و رختخواب و..را کی ببرد. بعدسراغ وسیله ی دیگر میرفتند. دیگر چیزی توی خانه مان نمانده بود. نه فرشی و نه رختخوابی و نه سماوری و نه مبلمانی، حتی اسباب بازیهای ما بچه ها را هم همه بردند. به همین خاطر دیشب را خانة عمه فانوس خوابیدیم.

  نمی دانم چقدر طول کشید. بالاخره به شهری رسیدیم. ماشین توقف کرد باید پیاده میشدیم. شنیدم که می گفتند قصرشیرین است. پیاده شدیم. آفتاب سوزانی می تابد و حسابی عرق کرده بودیم. چندکوچة خاکی را درحالی که پدرم تنها چمدانمان را گرفته بود و از جلو می رفت طی کردیم و درب منزلی ایستادیم. زن چشم چپی درحالی که مقنعه ی عربی سیاه رنگی به سرداشت و نوک چانه و زیر ابروهایش را خال کوبی کرده بود و دندانی طلائی هم داشت با لبخندی خیلی دوستانه بهمان خوش گفت و به داخل راهنمائی مان کرد. پدرم را می شناخت. 

شب که شدآبگوشت خوشمزه ای درست کرده بود. اسمش نعیمه خانم بود. چند روزی آنجا ماندیم و بابچه های محل توی نخل ها وکنار رود خانة کم آبی که  ازآن محله ی خاکی میگذشت بازی می کردیم.

 یک روز صبح خیلی زود از خواب بیدارمان کردند. پدرم زودتر از خانه بیرون زده بود. کجا رفته بود، ما نمی دانستیم. اصلاً هم سئوال نکردیم. بعد از صبحانه ای مختصر بدون پدرم چمدانمان را برداشتیم و همراه نعیمه خانم ازخانه بیرون زدیم و به گاراژی رفتیم. به آنجاه که رسیدیم دیدم پدرم قبل از ما به گاراژآمده و منتظرمان است. بعد همة ما را به طرف کامیونی که ته گاراژ ایستاده بود برد و از ما خواست تا برویم و ته کامیون بنشینیم. حمالها زیر بغل ما بچه های کوچکتر را گرفتند و سوارمان کردند و پدرم هم مادرم را کمک کرد بعد ازآنکه

توراست می گفتی پدر/٢۵

 

رفتیم ته کامیون دور مادرم نشستیم، حمال ها بقیه ی فضای خالی واگن را با گونی های شکر چیدند و با هرگونی که می چیدند فضای کامیون بیشترتاریک می شد. ما بچه ها دچار وحشت و سردرگمی شده بودیم و معنی این کار پدر را نمی دانستیم. تا حالا اینطور مسافرت نکرده بودیم. از مادرم توضیح خواستیم. او فقط گفت: بعداً بهتون می گم.»

با چیدن آخرین گونی توی تاریکی مطلق فرو رفتیم. نور روشنی که از لای دَرز اتاق کامیون به داخل می تابید نظرم را به خودش کشید. جلو رفتم و صورتم را به دیواره ی چوبی کامیون چسباندم تا ازلای درزها بیرون را نگاه کنم. دیدم که پدرم رفت وجلو نزد راننده نشست و بعدصدای موتور کامیون  بلندشد و اتاق لرزید و تکان تکان براه افتادیم. در بین راه مرتب در اثر دست اندازهای جاده ای که ما نمی دیدیمش تکانهای شدید می خوردیم. گاه درآن تاریکی سرمان به هم می خورد و ما بچه ها از این تکان خوردنها لذت می بردیم و برایمان بزودی یک بازی شد. درآن ظلمت و تاریکی ته کامیون، همین که احساس میکردیم پدرم با ما است احساس امنیت می کردیم.گاه کامیون می ایستاد. من وآرش سعی میکردیم که از لای ترک های اتاق کامیون علت توقف را بفهمیم.

 تنها زاویه ای که می توانستیم ببینیم، جلوی کامیون و اتاق راننده بود. بعد از توقف دوباره کامیون، برخاستیم تا سر وگوشی آب دهیم. صدای در به هم خورد و من دیدم که صندلی پدرم خالیست. فقط می توانستیم راننده را ببینیم. به مادرم گفتم که:«پدرم پیاده شده» مادر دست اش رادرمیان تاریکی به شانه ام زد وگفت:« نگران نباش، جایی نمیره.»

ازاینکه احساس می کردیم که پدرمان با ما نیست می ترسیدیم. دقایقی بعدکامیون دوباره ایستاد و من صورتم را به سرعت به اتاق چسباندم. دیدم که یک مأمورکلاه قرمزعراقی از طرف راننده،  بالای رکاب کامیون آمد. به مادرم نزدیک شدم:« مامان یه ژاندارم کلاه قرمزه.»

 مادرم گفت:«سُس.» تاساکت باشیم و تکان نخوریم و نفس نکشیم. بعد از دقایقی کامیون

توراست می گفتی پدر/٢۶

 

براه افتاد. زمان زیادی نکشیدکه صدای بوق و موتور ماشین هایی شنیدم. ازلای درزنگاه کردم. دیدم وارد شهری شده ایم مردم و ماشینهایی را می دیدم که در خیابانها در رفت و آمد بودند. لباس آدمهایش با شهرمان فرق می کرد. زنها اغلب عبای گشادی و مقنعه ی سایه رنگی به سرداشتند و مردها چفیه عربی و شلوارهای گشاد بتن. تلفیقی از لباس عربی و کُردی. از چند خیابان گذشتیم و کامیون سرعتش را کم کرد و آرام، آرام وارد دهانه ی گاراژی شد. وارد حیاط گاراژ که شدکامیون ایستاد. دقایقی طولانی بی آنکه بدانیم کجا هستیم همانطور توی آن تاریکی نشسته بودیم. دیگرحوصله مان سر رفته بود. مرتب مادرم هم از ما می خواست تاساکت بمانیم. ساعتی بعد سر و صداهایی ازدور بَرکامیون شنیدیم. عربی صحبت می کردند. بعد صدای باز شدن درکامیون را. نمی دانستیم که چه اتفاقی دارد میافتد. گونی پشت سرمان کنار رفت و نور روشنی به داخلِ تاریک واگن هجوم آورد و چشم مان را زد. حمال ها بودندکه شروع به خالی کردن گونی های شکرپشت سرمان می کردند. وقتی که گونی ها را یکی یکی خالی کردند، راننده از همان پائین به ما اشاره داد تا سریع پیاده شویم. حمالی پیر با لباس عربی ما بچه های کوچکتر را بغل کرد و ازکامیون پائین آورد. بعد راننده گفت تا توی محوطه ی گاراژگوشه ای بنشینیم.

دیگر ظهر شده بود و ماحسابی گرسنه شده بودیم. پس از تخیلة کامیون حمالها هم دیگر رفته بودند و فقط ما بودیم که درآن محوطه بزرگ و آفتابی گاراژ زیر سایه دایواری آجری دور مادرم نشسته بودیم. راننده هم مشغول تمیزکردن شیشه های کامیونش بود. برای چه نشسته بودیم، ما بچه هانمی دانستیم. مادرم هم چیزی به ما نمی گفت. ساعاتی بعد دیدم که مرد عربی، درحالی که دشداشه ی بلندی به تن و عینک دودی سیاهی به چشم دارد، از درب پهن گاراژ وارد شد. به سوی کامیون رفت. با راننده صحبت کوتاهی کرد و مقداری پول به او داد. بعد به سوی ما آمد. جلوترکه آمد، عینکش را برداشت دیدم پدرم است. از دیدن پدر

با آن عینک سیاه وآن دشداشه ی بلند خنده ام گرفت.

توراست می گفتی پدر/٢٧

 

نمی دانم شاید خنده ام از روی خوشحالی بود. بعداً فهمیدیم که ما از مرز بطور قاچاقی خارج شده ایم و الان درخانقین شهرمرزی عراق هستیم و پدرم را هم جدا گانه از مرز عبور داده اند.

به اتفاق پدرکه چمدان را برداشت ازگاراژ خارج شدیم و پس ازگذشتن از چند خیابان، به قهوه خانه ای رفتیم و غذائی خوردیم.آفتاب تندی می تابیدکه چشم آدم را میزد. پدرم سواری قرمزی کرایه کرد و به طرف بغداد حرکت کردیم. درطول راه ما بچه هاهمه اش به بیابانهای اطراف جاده که پر ازگله های شتر وگاومیش های عظیم الجسه بودکه ما تا آن زمان ندیده بودیم نگاه می کردیم.

نعیمه خانم توی کارقاچاق آدم به عراق بود و ازآنجاکه به خاطر مشکل پدرم نمی توانستیم از راه قانونی وارد عراق بشویم، ما را از طریق قاچاق از مرز عبورداده بود. الان که فکرش را می کنم می بینم پدرم ریسک بزرگی کرده بود. اگر او را دم مرز می گرفتند؟ تکلیف ما توی آن کشور غریب که به قاچاق واردش شده بودیم و جائی و یاکسی را نمی شناختیم  چی می شد؟

بعد ازآنکه به بغداد رسیدیم به خانه یکی ازدوستان قدیمی پدرم که تروتمند بود رفتیم و آنجا اولین باری بودکه من تلویزیون را دیدم. چندهفته ای گذشت و خانة مجللی در شهرکربلا با تمام وسائل اجاره کردیم.

پدرم با پول کلانی که از ایران با خودش آورده بود، قصد داشت تا به اتفاق یکی از دوستان دوران جوانی اش رستورانی بخرد. تمام مدارک مان دست نعیمه خانم درقصرشیرین مانده بود و قرار بودکه بعد از رسیدن ما به بغداد همه را برایمان بفرستد.

ازآنجاکه هنوز درانتظار رسیدن مدارک بودیم، پدرم کاری نمی توانست بکند.آن دوست ثروتمندش کارمند رده بالائی بود و توی دم و دستگاه های دولتی نفوذ زیادی داشت. میگفت باید مدارک ایرانی تان را داشته باشم وگرنه هیچ کاری نمی شود کرد.

توراست می گفتی پدر/٢٨

 

درآن فاصله فرصتی بود تا پدر ما را برای گردش به شهرهای مختلف ببرد. با تجربه ای که سالها درجوانی درعراق زیسته بود همه جاهای تفریحی اش را می شناخت. بی آنکه خودش اعتقادی به امامان شیعه داشته باشد ما را به نجف وکربلا وکاظمین و.. برد. حتی یک بارهم ما را به کوفه برد و در مسجد کوفه برایمان داستان قتل حضرت علی را تعریف کرد.

ما بچه ها تا آنزمان هرگز به زیارت هیچ امامی نرفته بودیم. حتی زمانی که درایران زندگی می کردیم. وقتی برای اولین بار وارد حرم نجف شدیم. اُبهت عظیم و چراغانی حرم مرا از خود بیخودکرده بود و زبانم را بندآورده بود. بوی خوش عطرهای گلاب و نورهای رنگی حرم وآینه کاریهای جادوئی دیوارهایش برای من عینیت تعریف هایی بودکه مادرم  از بهشت کرده بود.

چند ماهی گذشت. پدرم مرتب اینور وآنور می رفت. ما بچه هاهم همش دور و برحَرَم میرفتیم و از پشت دزدکی سوار درشکه هائی که کار تاکسی را می کردند و قسمت پشت شان را از دست بچه هاسیم خاردار زده بودند می شدیم. اگر درشکه چی می دید با شلاق بلندش توی سرمان می زد وگاه لباسهایمان به سیم خاردارگیرمی کرد و مثل ماهی ای که به قلاب گیر کرده باشدآنقدر دست و پا میزدیم تا درشگه چی توقف می کرد و می آمدگوش مان را می گرفت و کتک مان می زد و  بعد فرارمی کردیم.

 برای ما بچه ها، اینکه چند دقیقه ای از پشت خودمان را به درشگة درحال حرکت آویزان کنیم و مسافتی کوتاه را سواری کنیم،یک جور ماجراجوئی کودکانه بود و لذتی خاص را برایمان به همراه داشت.

گاهی اوقات هم درحالی که دشداشه ی عربی به تن داشتیم، وارد حَرَم  می شدیم وآنجا میان آن زوارهایی که از دور و نزدیک آمده بودند می پلکیدیم.

اغلب بعضی از زوارها شیرینی نذری پخش می کردند و ما از کف حَرَم جمع میکردیم. گاه هم با بچه های عراقی درجدالی برای شیرینی جمع کردن دعوایمان می شد. وقتی که بچه

توراست می گفتی پدر/٢٩

 

ها می فهمیدندکه ما عربی نمی دانیم، به ما می گفتند عَجَم. بی آنکه معنی آن کلمه را بدانم از شنیدنش خیلی عصبانی می شدم. می دانستم که یک جورفحش است. یک شب از مادرم پرسیدم که عَجَم یعنی چه؟ گفت:«یعنی بیگانه، اجنبی، خارجی.»

ازآن روز به بعد احساس دیگری داشتم. دیگرشوقی به بیرون رفتن و با بچه های کوچه بازی کردن نداشتم. دیگر درشکه سواری هم به من لذت نمی داد. دلم می خواست تا به شهر و دیار خودمان برگردیم و من دیگراین کلمه ی عَجَم را نشنوم. از رو برو شدن با مردم و بچه های بیرون یک جور وحشت داشتم.

چند ماهی گذشت تا بالاخره مدارکمان رسید و پدرم درحال تأسیس یک رستوران سخت مشغول بود. تا اینکه یکروز جمعه درحالی که همگی در اتوبوس دوطبقه ای نشسته بودیم که چند شورطه(پلیس) بالا آمدند. مسافران را یک به یک بازجوئی کردند. پدرم عربی را حسابی حرف میزد و توانست به آنهاخوب جواب بدهد. اما به ما که رسیدند عربی بلد نبودیم. از طرفی هیچ مدرک شناسائی عراقی هم نداشتیم. همانجا پدرم را دستبند زدند و همه مان را از اتوبوس پیاده کردند و یک راست به زندانی درحوالی شهر بردند و تمام  وسائل و لباس هایمان و پول پدرم درخانه جاماند. به محل بازداشتگاه که رسیدیم، جمعیت زیادی از ایرانی های دستگیر شده را قبلاً آنجا آورده بودند.

آنشب را تا صبح درحیاط بزرگ آن بازداشتگاه ماندیم. آرشیا و ژیناکه کوچکتر بودند توی بغل مادرم که روی زمین نشسته بود و به دیوارآجری کنارپدرم تکیه داده بود خوابیدند. شب باد سردی می وزید پدرم کتش را درآورد و روی آنها انداخت. فردای آنروز همة ما را جمع کردند و توی کامیونهائی که از قبل دم بازداشتگاه پارک کرده بودند سوارکردند و به مرز خسروی فرستادند وآنجا تحویل مقامات ایرانی دادند و چون هیج مدارکی با خودمان نداشتیم، بی آنکه به هویت پدرم هم پی ببرند، براحتی وارد خاک وطن شدیم.

مدتی بودکه روابط ایران و عراق روبه وخامت گذاشته بود. بعد از اینکه ما را از خاک

توراست می گفتی پدر/٣٠

 

عراق بیرون کردند. جنگی بین ایران و عراق درگرفت که پس از چند روز عراق تسلیم ایران شد. در قصرشیرین دوباره به منزل نعیمه خانم همان زن قاچاقچی برگشتیم. چند روزی دوباره آنجا ماندیم. فردایش نعیمه خانم با مادرم به بازار رفتند و النگوهای مادرم را فروختند و با مقداری پول برگشتند.

 پدرم که نمی دانست چکار باید بکند و ما را به کجا ببرد. چون به مکانی که دولت تبعیدش کرده بودند رفته بود، می ترسیدکه به زادگاهمان برگردیم و دستگیرش کنند، اما مادرم مرتب می گفت که به شهرخودمان برگردیم و دارائی هایمان را پس بگیریم واین حرفهای مادر، پدرم را عصبانی می کرد و می گفت:«خانم دولت راچکارکنم. فراموش کرده ای که من تبعیدی هستم؟ و اجازه ندارم به زادگاهم برگردم؟»

ما بچه ها از این حرفهاچیزی نمی فهمیدیم. یک روز صبح پدرم همة ما را جمع کرد و از آنجا با اتوبوس به طرف جنوب ایران حرکت کردیم. مادرم هم که نمی خواست بچه هایش  را از دست بدهد به ناچار و علارغم میل اش با ما به آبادان آمد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

توراست می گفتی پدر/٣١

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

« ۴ »

 

 به آبادان که رسیدیم، یکی دو روزی را در یک مسافرخانه اقامت کردیم و بعد دوباره بی آنکه بدانیم پدر ما را این دفعه کجا می برد، به گاراژی بردکه برایم یادآورگاراژ قصرشیرین بود. حیاط بزرگ و خاکی که دورتا دورش را اتاق های بی درکه بعضی پرازگونی ها و سبدهای خرما بود و ته گاراژیک مکانیکی با در و دیواری سیاه و روغنی که تا شعاع زیادی از زمین جلویش راسیاه کرده بود قرار داشت.

ازآنجا به اتفاق تعداد دیگری ازمسافران که اغلب زن و بچه های عرب محلی بودند، سوار پی کاب شورلتی شدیم و ازآبادان خارج شدیم و ازیک جاده ی خاکی و پر از دست انداز به طرف روستای«قصوه» حرکت کردیم. آفتاب وسط آسمان بود که به آنجا رسیدیم. همه پیاده شدیم. ظهرگرمی بود. به طوری که ازشدت گرمابه زحمت می توانستیم نفس بکشیم. طبق معمول پدرم ما بچه های کوچکتر را بغل کرد و ازماشین پائین آورد. لباس هایمان را ازگرد و خاک سنگینی که رویمان نشسته بود تکاندیم و در امتداد رودخانه ای که از وسط روستا میگذشت براه افتادیم .

توراست می گفتی پدر/٣٢

 

 پدرم آرشیا را بغل کرده بود و مادرم ژینا را کول کرده بود وآرش چمدانمان که حالا دسته اش دررفته بود را به زحمت روی زمین می کشاند. زمین خاکی زیر پایمان ازگرمای آفتاب سوزان داغ شده بود راه که می رفتیم گرد و خاکی به هوابرمی خواست و من بَلمَ های چوبی را که باسلیقه خاصی رنگشان کرده و درآن پائین درکناره های رودخانه پهلوگرفته بودند را نگاه می کردم و دائم از بقیه جا می ماندم. پدرم درحالی که سر و صورتش حسابی عرق کرده بود، گاه می ایستاد و آرشیا را زمین می گذاشت تا ما بچه ها برسیم و خودش هم نفسی تازه کند.گاه از عابری به عربی چیزی می پرسید و دوباره در پی پدر به راه می افتادیم. مقابل یک خانه بزرگ حصیری رسیدیم.  پدرم آرشیا را که بغلش بود زمین گذاشت. من از تشنگی دیگر زبانم را حس نمی کردم. واردکه شدیم سالن بزرگ و خنکی بودکه با نی و چوب و حصیر ساخته بودنش و با حصیر هم فرشش کرده بودند. چند نفر با لباس و چپیة عربی درحالی که با بادبزن های حصیری مگس ها را ازخودشان می راندند، نشسته بودند که با ورود ما به احترام برخاستند و یکی ازآنها جلوآمد و به پدرم دست داد و به عربی با پدرم احوال پرسی کرد. بعد ما هم رفتیم گوشه ای نشستیم. دقایقی بعد برایمان آب سردی آوردند. آنقد رتشنه بودم که به شوری اش اهمیت ندادم. بعد از اینکه همة ما سیرآب خوردیم پدرم لیوان آب را به دهانش برد. از این همه آبی که خورد تازه فهمیدم که او بیشتر از همه ماتشنه بوده. آنجا خانه ی شیخ روستا بودکه هر مهمان تازه وارد و غریبه ای که به روستا می آمد، اول به آنجا می رفت.

حالا دیگر بعد ازظهر شده بود و ما همه گرسنه بودیم. ژینا گریه می کرد. گرسنه اش بود. دیری  نگذشت که برایمان یک سینی نان و خرمای سرخ کرده و شیرآوردند. پدرم بی آنکه چیزی بخورد به روستا رفت. ساعتی بعد درحالی که مردعربی به همراهش آمده بود برگشت. اسمش احمد بود. با لهجة عربی به مادرم اشاره داد وگفت:«یالا، یالا ابجی، جمع کنید برویم منزل بنده.»

توراست می گفتی پدر/٣٣

 

چمدان را برداشتیم و پشت سر احمد با آن دشداشة طوسی رنگ و آن چفیه ی سفید با

رگه های قرمزش، که ازیک طرف روی سرش جمع اش کرده بود، براه افتادیم. از روستا خارج شدیم و از راه باریک و خاکی ای که از میان نخلستانی دم کرده می گذشت عبور کردیم و به خانه ای که دیوار هایش را ازگِل ساخته بودند و سقف شان را با حصیر و نی و برگهای خشک نخل پوشانده بودند رسیدیم. خانه ی احمد بود.

زن و بچه هایش با دیدن ما از خانه بیرون آمدند با تبسمی دوستانه برلب به گرمی از ما استقبال کردند. با راهنمائی آنها وارد خانه شدیم. دیری نگذشت که بوی برنج دم کشیده از مطبخ شان بلند شد. بعد با خرمائی که در روغن سرخ کرده بودند و بویش تا ته نخلستان اطراف پیچیده بود،آوردند و روی سفره چیدند. ما تا شکم مان جا گرفت خوردیم. اولین باری بود که مابرنج و خرما را با هم می خوردیم. 

شب خیلی زود ما بچه هاخوابمان گرفت. اماپدر و مادرم با میزبا نشان زیرشعاع نور چراغ سوزنی تا دیروقت نشسته بودند و از همه دری صحبت کرده بودند. روزها گذشت و ما هنوز مهمان احمد بودیم. گاه با بچه هایش به نخلستان می رفتیم و پسرش که کر و لال بود و با اشاره با من حرف می زد. با مهارت از نخل ها بالا می رفت و خوشه های خرما را برای ما میچید. گاه می رفتیم زیرخرماهائی که حسابی رسیده بودند و حالا شیره شان روی زمین چکه میکرد، با دهان گشوده می ایستادیم و چکه های شیره توی دهنمان وگاه روی گونه هایمان می افتاد. خودش یک جور بازی بود. با بچه های احمد حسابی خوگرفته بودیم.

 چندروز بعد یکی از اتاقهایش راکه از بقیه مجزا بود به ما داد. پدرم با احمدکه لنج داشت برای ماهی گیری وگاه برای حمل خرما به جاهائی که ما نمی دانستیم کجاست میرفت.

توی آن روستایک حاجی بودکه تمام خرمای منطقه را برای او می آوردند و زنها درحیاط خیلی بزرگی که داشت پاک می کردند و توی سبدهای حصیری می طپاندند و بعد بالنج

 

توراست می گفتی پدر/٣۴

 

های کوچک و بزرگ به شهرهای اطراف وکویت می فرستاد. اغلب زنهای روستا برای اوکار می کردند. توی حیاط گرداگرد تپه هائی ازخرما می نشستند و با دندان هسته های خرما را در میآوردند و عده ای هم نشسته بودند و با حصیر و برگهای سبز نخلی که بچه ها با بَلَمَ های باریک و دراز از نخلستانها و تالاب های کم عمقی که در فاصلة چند کیلومتری روستا بود می آوردند، سبد می بافتند.

 همة اهل روستا به نوعی استثمار این شیخ بودند. مادرم که توی خانه کاری نداشت، به زن های خرما پاک کن پیوست و شیخ هم بَلمَی به من وآرش داد تا با بچه های دیگر برویم و حصیر و نی بیاوریم. میترا خواهرم هم با ما می آمد.

ساعتها در پیچ های رودخانه ی گل آلود دور می شدیم. با چوب باریک و بلندی که داشتیم به کف رودخانه می زدیم و بَلَم جلو می رفت. آنقدر می رفتیم تا به تالابی بزرگ و کم عمق و پر از خیزران های سبز می رسیدیم. بعد درحالی که من و میترا خواهرم نوک بَلَم نشسته بودیم وآرش ته َبلَم، باداس های کوچکی که داشتیم، شروع به کندن حصیرهای سبز و تیز می کردیم. آنقدر حصیر توی بَلمَ جمع می کردیم که دیگر همدیگر را نمی دیدیم و درحالی که دستانمان حسابی زخم و خونالود شده بود، وسط بَلم تپه ای از حصیر جمع میشد. بعد از راهی که آمده بودیم، به اتفاق بچه های دیگر بر می گشتیم. در قبال هر راه دو تومان می گرفتیم.

 مادرم هم به کارش عادت کرده بود. بعضی پیرزن ها را می دیدی که در اثر اینکه سالها کارشان همین خرما پاک کنی بوده دیگردندانی توی دهانشان نمانده بود. فقط گاه تک دندانی باقی مانده بودکه ُشغلش به مقاومت آن دندان بسته بود. اگرآن دندان هم می افتاد، شیخ ازکار اخراجش می کرد. مادرم هم روزی پنج تومان می گرفت. روی هم رفته هفت تومان درآمد روزانه مان بود. بارها خواب می دیدم که مادرم مثل آن پیر زنها همه ی دندان هایش افتاده است و حاجی دارد او را به زور ازحیاط بیرون می کند و مادرم التماس کنان از

توراست می گفتی پدر/٣۵

 

حاجی می خواهد که به او رحم کند و بیرونش نکند.

از پدرم که با احمد رفته بود هنوز خبری نداشتیم. هفته ها بعد پدرم درحالی که کلی سوغات و لباس و خوراکی برایمان آورده بود برگشت. بعد فهمیدیم که با احمد به کویت رفته بود. چند روز بعد دوباره همگی جمع و جورکردیم.

پدرم  باز تصمیمی گرفته بود تا ما را با لنج احمد به کویت ببرد. یک روز خیلی زودکه

هوا گرگ و میش بود. همه مان را از خواب بیدارکرد. چمدانمان را برداشتیم براه افتادیم. درکوچه باغ نخلستان که می رفتیم من خورشید را از پس نخلها می دیدم که با آن صورت گرد و نارنجی اش بالا می آمد.

 به لب رودخانه رسیدیم و سوار لنج احمدکه کنارچند لنج و بَلَم دیگر پهلوگرفته بود شدیم. ما می بایست توی زیر زمین لنج که پُر از لوازم ماهیگیری و تور و طناب و پیتهای گازوئیل بود و بوی نفت و ماهی می داد قایم می شدیم. یادکامیونی که با آن به عراق رفته بودیم افتادم.

گفته بودنداگرقایق ژاندارم ها برای کنترل آمدند، ما نباید نفس بکشیم. لنج براه افتاد. ساعتها گذشت و صدای موتور قایقی راشنیدیم که به لنج ما نزدیک می شد. پدرم زود از سوراخی که بالای سرمان بودگفت:«ماموران آمدند بچه ها، ساکت باشید.»

دقایقی بعد مشاجره ای بالای عرشه لنج درگرفت و بعد صدای قدم های کسی که پائین آمد. در قسمتی که ما خودمان را آنجا پنهان کرده بودیم گشود. سربازی بود مسلح. با دیدن ما فرمانده شان را صدا کرد. اندکی بعد همه ی ما را بیرون آوردند. ما بچه ها از ترس گریه میکردیم. همه مان را بالا آوردند. دیدم که یقة پدرم را گرفته اند وکتکش می زنند. پدرم دست رویشان برنمی داشت. آنها مرتب پدرم را می زدند. دهنش پرخون شده بود، آن لحظه

چقدردلم به حال پدرم سوخت، ما هم چنان گریه می کردیم. مادرم را که حامله بود درحالی که به مأمورها التماس می کرد تا پدرم را نزنند، با خشونت هُلش دادند وکف لنج افتاد. بعد

توراست می گفتی پدر/٣۶

 

درحالی که دو تا مأمور ما را همراهی می کردند، لنج را به روستا برگرداندند.

به قصوه که رسیدیم با پا درمیانی شیخ و پرداخت رشوه ای که احمد به ژاندارمها داد، پدرم را آزادکردند و فردای همان روز قصوه را با همان پی کاب شورلتی که چند هفتة قبل ما را به اینجا آورده بود، به مقصدآبادان ترک کردیم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

توراست می گفتی پدر/٣٧

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

« ۵ »

 

برای بار دوم که به آبادان که رسیدیم، کنارخیابان روی چمدانها نشستیم و پدرم سینه ریز باقیمانده مادرم را به بازار برد و فروخت. غروب همانروز در محله ای که آنزمان احمدآباد نام داشت، اتاقی اجاره کردیم. اما هیچ وسیله معاشی نداشتیم. فردای آنروز پدرم به بازار رفت و وقتی برگشت دیدم که دودست لحاف و تشک و دوگلیم و چند قابلمه وکاسه و قوری استکان و یک پریمز نفتی و یک چراغ توری هم خریده با وانت سه چرخی به خانه آورد.

دور تا دور حیاط بزرگ قدیمی یک سری اتاقهای هم اندازه بودکه هراتاقش را خانواده ای فقیر مثل ما اجاره کرده بود.

مستأجرها اغلب کُردهای کردستانی بودندکه برای کارگری به آبادان آمده بودند. وسط حیاط خاکی و بزرگش، تلمبه ی آبی بودکه همة همسایه ها ازآن استفاده می کردند. ما بچه ها همه زیر یک لحاف می خوابیدیم. پدرم اغلب شبها را تا دیر وقت بیدار می ماند و مرتب سیگار می کشید.

توراست می گفتی پدر/٣٨

 

برای یافتن کار هرروز صبح از خانه بیرون می زد وگاه حتی ظهرها هم برنمی گشت. یکی دو ماهی گذشت و پولهایمان ته کشیده بود. تا آن موقع پدرم موفق نشده بود تا کاری که در شأنش بود را پیدا کند.

 مادرم هرشب به او فشارمی آورد، تا هرچه زودترکاری پیداکند وگرنه بچه ها از گرسنگی خواهد مرد. ازآن پس پدرم به ناچار به اتفاق کُردهای همسایه برای کارگری به میدان شهررفت. اما اغلب هرغروب بی آنکه کاری کرده باشد. خسته و دست از پا درازتر و عصبانی به خانه برمی گشت می گفت:«جوانها را انتخاب می کنند. می گن تو پیری. حق هم دارند. تا اینهمه جوان گردن کلفت مونده که...»

بیشترشبها با مادرم که دیگر از وضعیت پدرم نا امید شده بود مشاجره شان می شد. درست یادمه. مادرم می گفت:«برگردیم به شهر خودمون. بذار ما توی خونه و زندگی خودمون زندگی کنیم و توهم برو خودتو معرفی کن واون دو سال تبعید رو تحمل کن. چرا بچه ها باید عذاب و محرومیت بکشند؟»

اما پدرم عصبانی می شد و عصبانیت اش را سرمادرم خالی می کرد. مادرم جلویش میایستاد. بعدکارشان به دعوا می کشید. گاه آنقدرسر و صدایشان بلند می شدکه همسایه ها می آمدند و دست پدرم را می گرفتند و واسطه می شدند. ما بچه ها هم گریه می کردیم.

از زمانیکه ازعراق بیرونمان کرده بودند پدرم آدم دیگری شده بود، بد اخلاق و روز بروز هم بدتر می شد. تا آن زمان هرگز ندیده بودم که پدرم دست روی مادرم بردارد. اما شرایط پدرم را تغییرداده بود. دیگرازآن پدر با محبت و شوخ اثری نبود و حالا موجودی شده بودکه حتی ما بچه هایش هم  از او می ترسیدیم.

از روزی که به آبادان آمده بودیم زندگیمان به سختی می گذشت. پدرم که پنجاه وچند سالش می شد، به زحمت می توانست کارگیر بیاورد و اگرهم گاهگداری کاری چند ساعتی گیر می آورد، آنقدر مزدش کم بودکه همان روزخرج می شد. به طوری که خیلی شبها

توراست می گفتی پدر/٣٩

 

غذائی نداشتیم که بخوریم و گرسنه می خوابیدیم.

یک روز مادرم به من که زیرسایة درخت سیب توی حیاط نشسته بودم و با مقدارگِلی که

ازکف زمین کنار تلمبة آب برداشته بودم داشتم پرنده ای را درست می کردم گفت: «داری چکار می کنی؟ پاشو، پاشو دستاتو بشور و با من بیا.»

 بلند شدم و مجسمه ی پرنده را با خودم برداشتم و داخل اتاق آوردم و با احتیاط توی طاقچه گذاشتم. کنار تلمبه دویدم ودستهایم راشستم و به سوی مادرم که دم در حیاط ایستاده بود دویدم. دستم راگرفت و باتفاق از حیاط بیرون زدیم.

 من نمی دانستم که کجا می رویم. فقط می دیدم که خیلی از محله خودمان دورشدیم. به محله شیک و پولدارنشینی رسیدیم. مادرم انگشتش را روی زنگ خانه ای گذاشت. فکر کردم به مهمانی آمده ایم. دقایقی بعد زنی میان سال بیرون آمد وگفت:«بله؟»

مادرم که دست مرا گرفته بود، با لحن بغض آلودی گفت:«در راه خدایه کمکی به ما بکنید، بدبختیم، بی چاره ایم، بچه هایم گرسنه اند.»

زن صاحب خانه بی آنکه چیزی بگوید، به من نگاهی کرد و لحظه ای هم چنان ایستاد و بعد به داخل رفت و پس ازدقایقی برگشت و سکه ای توی دست مادرم گذاشت. بعد درخانه بعدی و بعدی رفتیم.

فهمیده بودم که ما داریم گدائی می کنیم. اما به مادرم نشان ندادم که من می فهمم. در طول راه دائم صدای بغض آلود مادرم بود، که درگوشم مرتب تکرار می شد. ما بدبختیم، ما بی چاره ایم. به کوچة خودمان که رسیدیم مادرم ایستاد و رو به من کرد وگفت:«اگه پدرت پرسیدکجا رفتیم چیزی نمی گی. والله دیگه تو رو با خودم نمی آرم. بابات نباید بفهمه ما کجا می ریم. باشه؟»

 سری تکان دادم.

 هرشب که می خواستم بخوابم، سرم را زیر لحاف می بردم و صدای مادرم بارها توی

توراست می گفتی پدر/۴٠

 

گوشم تکرارمی شدکه ما بدبختیم و ما...

بعضی خانه ها به جای پول پس مانده غذاهایشان را توی نایلونی می کردند و به ما میدادند، بطوری که وقتی به خانه می رسیدیم، از همه جوری خورشت و برنج وکباب وگوشت نخود و استخوان ماهی جمع کرده بودیم. پدرم که خانه می آمد از مادرم میپرسید:

«اینها را ازکجا آورده اید؟.»

مادرم هردفعه چیزی می گفت، براحتی می توانست پدرم را قانع کند. مثلاً همسایه ها نذری داشتند و یا چیز دیگری.

 چند هفته ای این طورگذشت. بعضی وقت ها که مادرم زنگ در خانه ای را میزد، مردی بیرون می آمد و در را باز می کرد و چیزهائی به مادرم می گفت وگاه بعضی مردها نشیگونی ازمادرم می گرفتند وگاه پَرچادرش و یا مچ دستش را می گرفتند و به زور به داخل میکشاندنش. اما مادرم با عصبانیت مقاومت می کرد. من به گریه می افتادم وآنها دست مادرم را رها می کردند. مادرم عصبانی می شد و محکم دست مرا می کشید و ازآنجا دور میشدیم. بعد که کمی دورمی شدیم، مادرم درحالی که اشک توی چشمانش جمع شده بود می ایستاد و روبرویم می نشست و شانه هایم را می گرفت و بغض توی گلویش را قورت می داد و دلداریم می داد. حتی سعی می کردکه چندکوچه را بی آنکه زنگ دری را بزند رد شویم و یا یک راست به خانه می آمدیم. در بین راه سعی می کرد مرا متقاعد کند که نترسم و یا به پدرم چیزی نگویم. می گفت:«منظوری ندارن. شوخی می کنن.»

من می فهمیدم. اما به خاطرآنکه مادرم از من خجالت نکشدآنطور وانمود می کردم که قانع شده ام و من نمی دانم آنها به توجه می کنند.  بعد شروع می کرد زیرلب به پدرم فحش دادن، که مارا به چه روزی انداخته.

 من از مادرم عصبانی بودم. ازآن مردها، از پدرم، از همه چیز و همه کس، ازآبادان، ازآن کوچه های داغ اش، از بوی گاز از بوی ماهی و ازآن همه بدبختی. یاد شهرخودمان را

توراست می گفتی پدر/۴١

 

میکردم. یاد هم کلاسی هایم و دوستانم، یادآن زندگی مُرفه و آن همه اسباب بازی و یادآن بغل شدنها توسط این وآن و ماشاالله شنیدنها را. یاد بازی بابچه های هم زبان خودم و یاد دویدن توی ایوان تمیز وآجرفرش مان، یاد دستان زبر وگرم طاهره که دستم را می گرفت و سرکوچه می برد از دکان فیض الله و برایم نقل چوبی و بیسکویت یا نخودکشمش بخرد. یاد خیلی چیزهای دیگر... و آن آخرین روزی بود که مادرم دیگر از خانه بیرون رفت.

هفته ها گذشت و ازآنجا که روزها کمتر بچه ای را درحیاط می دیدیم که با او بازی

کنیم، اغلب خودمان توی حیاط بزرگ و خاکی با هم بازی می کردیم، روزها درحیاط فقط زنها را می دیدی که کنارتلنبةآب وسط حیاط یا مشغول لباس و ظرفشوئی بودند و یا زیر سایة درخت سیب کمی آنطرفتر از تلنبه دور هم نشسته بودند وگپ می زدند.

 گاه مادرم هم به آنها می پیوست. درست مثل خفاشها، شبها حیاط ُپر از بچه های همسایه می شد و تا دیر وقت توی کوچه و یا توی محوطه ی بزرگ حیاط با آنها بازی می کردیم. یک روز غروب از پسرکاک مجید همسایه مان پرسیدم:«شماروزهاکجا می رید؟»

درحالی که داشت توپ لاستیکی مشکی ای را از این دست به آن دست می انداخت و مقداری قیر را توی دهنش می جویدگفت:«کاسبی.»

اولین باری بود که این حرف رامی شنیدم.گفتم:«کاسبی چی؟»

« کاسبی دیگه. پول در میاریم» و بعد ادامه داد:«توهم اگه بخوای می تونی بیای.»

با خودم فکر کردم که اگر من پول در بیارم دیگر مادرم مجبور نیست به گدایی برود و آن مردهای وحشتناک آزارش بدهند.

کنجکاو شدم. خیلی زود همه چیز را برایم توضیح داد. مدتی من میترا دور از چشم مادرم با آنها رفتیم. بعضی روزها به میدان تره بار می رفتیم و میوه می دزدیدیم . گاه به کشتارگاه می رفتیم و از روده های گاومیش هایی که دور می انداختند چربی هایشان را می کندیم و توی نایلون می انداختیم و به خانه می آوردیم و روی علاالدین آب می کردیم به بقال

توراست می گفتی پدر/۴٢

 

سرکوچه می فروختیم و مقداری هم برای مصرف خانگی خودمان استفاده می کردیم. بعد ازآنکه مقداری پول پس اندازکردیم توی کوچه ها و دم سینماها آدامس فروشی کردیم.

هفته ها کارمان همین بود و بارها توی کوچه ها از دست بچه ها کتک می خوردیم وگاه غارت می شدیم. شبها هم اغلب پدرم با مادرم دعوامی کردند و اما ما به آن دعواهایشان عادت کرده بودیم. از طرفی آنقدرتوی کوچه های غریب راه رفته و خسته بودیم که تاخانه میآمدیم، خوابمان می گرفت.

دیگر چیزی به زایمان مادرم نمانده بود به زحمت اینور وآنور می رفت. تا اینکه یک شب که ما خواب بودیم، صدای مشاجره اش باپدرم بیدارمان کرد. پدرسر مادرم داد می کشید و او را می زد و می گفت:«چی ازجان من می خوای ؟ برو و دیگه دست ازسرم  بردار.»

 مادرم می گفت: «بچه هاموبده تا برم.»

«کدوم بچه ؟ بچه ها مال پدرشونن و پیش من می مونن.»

«پیش توبمونن که چی. که بندازیشون به گدایی. تونمی تونی پول توتون خودتوهم در بیاری آقا.»

حرفهای مادر مثل پُتک برسر پدرم فرود می آمد. تا تعادل روحی اش را از دست بدهد. پدرم دیگر چیزی نمی گفت. اما مادرم همچنان ادامه می داد. خشم پدر فوران کرد. چاقوئی را از توی سینی ای که پُر از پوست هنداوانه بود، برداشت و دریک چشم به هم زدن، توی گونه ی مادرم فروکرد و خون فواره بست.

مادرم بلند شد و درحالی که دست اش را به گونه اش گرفته بود و خونش به زمین میچکید، از خانه بیرون زد و فریاد کنان به سوی همسایه ها دوید و پدرم چاقو را گوشه ی اتاق پرت کرد و دنبالش دوید. کاک مجید و زنش ازخانه بیرون آمدند. پدرم را به اتاق برگرداندند. پدرم نگران مادرم شده بود و ما بچه ها هم گریه می کردیم و نگران مادرم بودیم. پدرم ازخانه بیرون زد و ما بچه ها همگی بسوی مادرم که توی حیاط زن های همسایه

توراست می گفتی پدر/۴٣

 

دورش را گرفته بودند دویدیم. کاک مجید و زنش مادرم را به بهداری بردند وگونه اش را بخیه زدند. وقتی برگشتند او را به خانه خودشان بردند. مادرم می خواست شکایت پدرم را بکند. اما همسایه ها مانعش شدند. مادرم هم می دانست که اگرآن کار را بکند، پدرم را نه فقط به خاطر چاقوکشی، بلکه مسائل سیاسی اش هم رو می شود و شاید برای همیشه ازدست برود. کاک مجید و زنش چند روزی مادرم را درخانه ی خودشان نگه داشتند تا اینکه دائیم ازکرمانشاه تلگراف مادرم را گرفته بودآمد تا او را با خودش به کرمانشاه ببرد. فردای آن روز مادرم درحالی که صورتش را باند پیچی کرده بودند و اشک می ریخت، مابچه ها را یکی یکی بغل کرد و درآغوش فشرد و بوسید. بعد درحالی که گریه می کرد، چادرش را سرش کرد و بی آنکه از پدرم که حالا داشت از پشیمانی به خود می پیچید خداحافظی کند، به اتفاق دائی ام رفت.

 بعد ازآنکه مادرم با دائی رفت، زندگی خیلی سختی داشتیم. پدرم که چند بچة ریز و درشت روی دست اش مانده بود و نمی دانست با ما چکارکند. خواهرکوچکم ژینا که حالا سه سالش بود هرشب ساعتها گریه می کرد و بهانة مادرم را می گرفت. میترا کولش می کرد و در امتداد اتاق می چرخاندش تا آرامش کند. اما او هم چنان گریه می کرد. تا اینکه ازگریه کردن خسته می شد وگوشه ای آرام می گرفت و گاه درآغوش میترا خوابش می برد.

پدرم دیگر صبح ها مثل همیشه برای پیدا کردن کار با کاک مجید سر میدان نمی رفت. ما هم دیگر بعد از رفتن مادرآدامس فروشی نمی کردیم. صبح تا غرب وقتی که پدر به خانه بر می گشت توی کوچه بابچه های محل با تیله های شیشه ای بازی می کردیم. یکی دو ماهی گذشت. تا اینکه یک روز توی کوچه دائی ام را دیدیم که جلو می آمد. خوشحال شدم. فکر کردم مادرم هم برگشته. چرا که دائی مادرم را برده بود.

درمسیرراه گفت که مادرم زایمان کرده و دخترخیلی قشنگی آورده. بعدکه به خانه آمدیم. دائی با پدرم مشاجره شان شد. دائی می گفت که مادرم خواستگار دارد و می خواهد

توراست می گفتی پدر/۴۴

 

ازدواج کند. باید پدرم برای طلاق او یا به کرمانشاه برود و یا درهمانجا یعنی آبادان در یک محضر رضایت نامة رسمی بدهد. پدرم هم که به خاطر مسائل سیاسی اش نمی خواست به هیچ وجهی پایش به مراجع دولتی بخورد و یا این درخواست مادر شوکه اش کرده بود، این حرفهای دائی برایش مثل گلوله هایی بود که به  قلب و مغزش اصابت می کرد. گفت:«ما عقدنامه نداریم که حالا طلاق نامه بنویسم. ما هیچ وقت عقد محضری نکرده ایم. خوب بره ازدواج کنه. منع قانونی ای سر راهش نیس.»

دائی که حرف پدر قانعش نکردگفت:«اماشما شوهرش بوده ای ازش بچه داری.» 

«خوب دیگه شوهرش که نیستم. اوهم من و بچه هارو ول کرده دیگه چی می خواد؟»

بالاخره پدرم چیزی نوشت و به دائی داد. بعد از رفتن دائی. انگارکه دیگر پدر میلی به کار کردن نداشت. دیگر با کاک مجید سر میدان نمی رفت. گاهگداری بیرون که می رفت زود

بر می گشت.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

توراست می گفتی پدر/۴۵

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

«۶»

 

یک روز صبح زود پدرم ما را یکی یکی ازخواب بیدارکرد و بعد ازخوردن صبحانه با خودش بیرون برد. قدمهایش تند بود.

هروقت که با پدرجائی می رفتیم. ما بچه ها مرتب عقب می ماندیم. گاه می بایست میدویدیم تا به قدمهای تندش برسیدیم و یا می ایستاد تا یکی یکی به او برسیم.

پس ازطی چندکوچة خاکی، به خیابان آسفالته و پر رفت و آمدی رسیدیم وکنار جدول پهن خیابان که بوی نفت و گاز می داد، ایستادیم پدرم درحالی که دست آرشیا را گرفته بود و ژینا را هم میترا کول کرده بود، دست اش را بالا برد و تاکسی دو رنگ سفید و مشکی، کمی آن طرفتر ایستاد.  تاکسی کوچکی بود.

توراست می گفتی پدر/۴۶

 

سوار شدیم و بعد از طی چند خیابان مقابل کوچة باریکی توقف کرد. ما هم بی آنکه بدانیم که پدر ما را کجامی برد، دنبالش رفتیم. پس ازدقایقی دم ساختمانی که نرده های حیاط اش را سفید کرده بودند، ایستادیم. پشت سرش ازچند پلة سنگی بالا رفتیم و وارد راهروی درازی شدیم.

صدای قیل وقال بچه ها می آمد. چیزی مثل صدای مدرسه ای که در نزدیکی باشد. من فکر کردم که پدرم ما را آورده تا درمدرسه ثبت نام کند. ته راهرو مقابل درب اتاقی ایستادیم. پدرم با پشت دست چندضربه به درزد و بلا فاصله در را گشود و با دست به ما اشاره داد تا همگی وارد شویم. اتاق بزرگی بود با چند ردیف صندلی و گلدانی درگوشه اش و میزچوبی بزرگی که زیر پنجره قرار داشت. زنی میان سال و عینکی پشت میزی نشسته بود.

 با ورود ما داشت از بالای عینکش به ما می نگریست. پدرم سلامی کرد و درحالی که هنوز دست آرشیا را در دست داشت گفت:«همونطورکه قبلاً عرض کردم خانم بنده هرطورکه شما امر بفرمائید. هرتعهد وکاغذی  رو هم که لازمه امضاء می کنم.»

ازحرفهای پدر فهمیم که او قبلاً آنجا آمده بود. خانم با دو دست عینکش را از روی چشمش برداشت و حرف پدرم راقطع کرد وگفت:«ولی آقای .عه.عه.عه...»

پدرم گفت:«مهاجر، خانم.»

 و خانم ادامه داد:«آقای مهاجر بچه های شما بزرگتر از اونن که ما بتونیم اینجا همه رو نگه داریم.»

حرفهای زیادی  بین پدرم و آن زن رد و بدل شد. گاه می دیدم که پدرم عصبانی می شد وگوشه لبانش کف می کرد. اما بی فایده بود خانم زیر بار نمی رفت. تا اینکه پدرم تسلیم خواست خانم شد. درحقیقت بعد از چانه زدن یک جوری با هم کنارآمدند.

بعد خانم جوانی با لباسی که به پرستارهای بیمارستان می ماند، وارد اتاق شد. خانم رئیس با خودکاری که دردست اش بود به ما سه بچه ی کوچکتراشاره کرد و خطاب به خانم جوان

توراست می گفتی پدر/۴٧

 

گفت:«سوسن جون، این و این و این رو می تونی ببری.»

بعد سوسن خانم دست آرشیا را گرفت و با اشاره ی سربه من که کمی بزرگتر بودم گفت:

«با من بیاین.»

بعد خم شد تا ژینا را که سه سالش بیش نبود بغل کند، که ژینا از اینکه آن زن غریبه بغلش کرده بود، به گریه افتاد و توی بغل آن زن دست و پا زد. نمی خواست که از میترا جدایش کنند. آرشیا هم که از لباس سفید و پرستارگونه ی سوسن خانم ترسیده بود که برایش آمپول بزنند، به گریه افتاد و به سوی پدرم دوید و درمیان گریه هایش گفت:«من نمی خوام برام آمپول بزنید.»

پدرم که سعی می کرد آرشیا را قانع کندکه اینجا بهداری نیست و کسی نمی خواهد برایش آمپول بزند، دست آرشیا را گرفت و تا ته راهرو سوسن خانم را همراهی کرد. آرش و میترا در دفترخانم رئیس مانده بودند. به اتفاق سوسن خانم وارد سالن بزرگی که چند ردیف تخت دور تا دورش چیده بودند و به سالن های بیمارستان می ماند شدیم. سوسن خانم ایستاد رو به پدرم کرد وگفت:«شما دیگه برگردین.»

دست آرشیا را از دست پدر جداکرد و درحالی که آرشیا و ژینا هم چنان گریه میکردند، در سالن را از داخل به روی پدرم بست.

حالا فقط ما سه تا بچه مانده بودیم که  به زور و تشرهای سوسن خانم او را دنبال میکردیم. از سالن خوابی که دو ردیف تخت درآن قرارداشت عبورکردیم و به ته سالن رفتیم وآنجا پرده ای را کنار زد و وارد راهرئی تنگ وکثیفی شدیم. بعد از چند متر وارد اتاق کاشی کاری شده ای شدیم. دیگ بزرگ و پُر ازآبی را روی پریموس نفتی گذاشته بودند، تاآب گرم شود. کف بتُنی اتاق تشت فلزی زنگ زده ای و چند سطل روئی پُر ازآب بود. زن دیگری آمد تا سوسن خانم را کمک کند. خیلی زود شروع کردند به درآوردن تنها پیراهن مخمل سبزرنگ ژینا که هنوزداشت گریه می کرد.

توراست می گفتی پدر/۴٨

 

بالاخره هرسه تایمان را حمام دادند و لباس های طوسی رنگی که بوی نفت می داد تن مان کردند. بعد سوسن خانم ما را به سالن خواب برد و گفت:«ببینید اینجا یتیم خونه است و ازاین به بعد شما اینجایین. مادرکه ندارین، پدرتون رو هم فراموش کنید و مواظب رفتارتون  هم باشید و....»

بعد ما را به حیاط برد وگفت:«فعلاً برید با بچه های دیگه بازی کنید.»

حیاط نه چندان بزرگ پرورشگاه پراز بچه هائی با سن و سالهای مختلف بودکه همه یونیفورم طوسی یک جور به تن داشتند. درحالی که ژینا مرتب گریه می کرد، رفتیم گوشه ای ایستادیم تا اینکه خانم رئیس آمد و ما را که هرسه گوشه ای کزکرده بودیم و بچه های دیگر به نظاره مان نشسته بودند، دستی به سرمن که بزرگتربودم کشید وگفت:«ببین حالا مث بچة آدم تر و تمیزشدید.»

سوسن خانم گفت:«خانم اگه بدونی که چه جونورائی تو لباساشون رژه می رفتن!.»

خانم رئیس دستی به سرآرشیا که حسابی بلند شده بود،کشید و خطاب به سوسن خانم گفت:« بشیر رو صداکن که بیاد و بعد از نهار موها شونوکوتاه کنه.

بعد ازظهر بود گوشة حیاط کزکرده بودیم. سوسن خانم صدایمان کرد.  پیرمرد لاغر اندام و سیاه چهره و آبله روئی در لباس عربی آمد ودرحالی که صندوقچه ای قهوه ای،کوچک و پوست انداخته ای را در دست داشت توی ایوان منتطرمان بود. همانجا یکی یکی ما را روی چهار پایة تاشوی چوبی که با خودش آورده بودند نشاند و درحالی که چوب سیگاری دائم لای دندانهای طلایش گرفته بود، موهای هرسه تای مان را از ته ماشین کرد و بعد پُماد سفیدی را از داخل چمدانش درآورد و به سرمان مالیدکه تا چند روز بوی زننده اش آزارمان می داد.

چند شب اول خواهرم ژینا تا دم دمای صبح گریه می کرد و بهانه مادرم را می گرفت. چند بار دیدم که خانمهای پرستارکتکش زدند و توی حیاط گذاشتن اش. اما او ساکت نمی

توراست می گفتی پدر/۴٩

 

شد. چند بار رفتم و اعتراض کردم که چرا با خواهرم اینطور رفتارمی کنید وگفتم که:«من به بابام می گم.»

 و آنها گفتند:«برو ببینم وروجک! بابات کجاست. اگه تو بابا داشتی که الان اینجا نبودی.»

« من بابا دارم و اگه بیاد  بهش می گم که شما ماروکتک زدید.»

دو هفته شکنجه آور را درآن پرورشگاه گذراندیم و من هرشب خواب می دیدم که پدرم از درآمده و بغلمان می کند و با خودش ازآنجا می برد.

تا اینکه درکمال ناباوری دیدیم که پدرم درحالی که آرش همراهی اش می کرد، آمد و ما را از پرورشگاه بازپس گرفت. با دیدن پدر زیرگریه زدیم. پدرم هم اشکهایش سرازیرشد و یکی یکی مان را بغل کرد و با خودش آنجا را ترک کردیم. در بین راه ازش پرسیدیم که چرا ما را توی آن پرورشگاه وحشتناک رها کرد و او درحالی که با دستمالش چشمهایش را پاک می کردگفت:«من قصدداشتم تا شما رو موقتاً به پرورشگاه بسپارم و به کویت برم. و بعد از اون که اونجا اوضاعی روبراه کردم، بیام و شما رو هم با خودم به کویت ببرم و اونجا آینده خوبی براتون درست کنم.»

میترا خواهر بزرگم را نزد خانواده ای کلفت کرده بود وآرش برادرم را که نُه سالش بود و روی دستش مانده بود و می خواسته او را با خودش به کویت ببرد. که گویا باز موفق نمی شود و یا تصمیم اش عوض می شود، بعد همگی به خانه ای که میترا را نوکرشان کرده بود رفتیم و او را هم گرفتیم. هنوزصدای گریه های میترا را وقتی که دوباره ما را دید فراموش نکرده ام. بالاخره ما را برداشت و ازآبادان به زادگاهمان  بهدشت رفتیم.

 

 

 

 

توراست می گفتی پدر/۵٠

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

«۷»

 

به شهرخودمان که رسیدیم، همزمان بود با مراسم تاجگذاری شاه. قیافة شهراندکی عوض شده بود. برایش میدانی و چند طاق نصرت فلزی و چند بلوارچمن کاری شده درست کرده بودند و در وسط میدان بنای یاد بودی با روکش مرمر قرمز و تابلوی قوانین دوازده گانة الغای رژیم ارباب و رعیتی را رویش نصب کرده بودند. دیوار مغازه ها را هم رنگ کرده و به بعضی خانه ها هم فرش هایی آویزان کرده بودند. اما هرچه بود برای ما فرقی نمی کرد. خوشحال بودیم که دوباره به شهرخودمان برگشته بودیم.

 برای مدتی چون جائی را نداشتیم. به خانة عمه فانوس رفتیم. هنوز چند روز از برگشتمان نگذشته بودکه آمدند و پدرم را دستگیرکردند و با خودشان بردند.

توراست می گفتی پدر/۵١

 

حالا ما هم مادرمان را از دست داده بودیم و هم پدرمان را. پدرم سه خواهرداشت و ما شش بچه بودیم. بعد از دستگیری پدرم عمه ها ما بچه ها را بین خودشان تقسیم کردند.

 مثل آنکه می خواستندگوسفند بخرند سر این که کی چاقتره و یا بزرگتره را بردارد جر و بحث می کردند. بالاخره ما را از هم جدا کردند و هرعمه دو بچه را با خودش برد.

ما فکرمی کردیم که عمه ها درغیاب پدرم می خواهند از ما نگه داری و پرستاری کنند.

هنوز توی خانه هایشان اسباب و اثاثیه های خانه ی قدیمی خودمان را که قبل ازمهاجرت به عراق پدرم به آنها بخشیده بود و ما صدها خاطرة خوش ازآنها داشتیم را می دیدیم. از سماور بزرگ برنجی مان گرفته تا جعبة گرامافون و میز و صندلی های چوبی و پرده های سفید و رو بالشی های گلدوزی شده به نقش شکار وآهو وگوزنهای نارنجی که ازهرکدام آنها خاطره ها داشتیم و ...  

ازهمان روزهای اول وظایف مان را مشخص کردند. خریدکردن. جارو وآب پاشی کردن. غذا برای شوهرعمه دم مغازه بردن. و نوشتن مشق های بچه ها. حق بازی درکوچه بابچه های دیگر را نداشتیم. حتی شستن ظرفها درشبهای سرد کنار تلمبة یخ زدة وسط حیاط.

دائم ازگرده مان کار می کشیدند و موقع غذا خوردن اجازه نداشتیم مثل خودشان کنار سفره بنشینیم. ذره ای توی کاسه ی رویی می ریختند و مثل سگ جلوی مان می گذاشتندکه من هم اغلب به خاطرکمی، آن را جلوی آرشیا برادرم که با هم در یک خانه تقسیم شده بودیم می گذاشتم. آرشیا کوچکتر ازآن بودکه این چیزها را بفهمد. خیلی روزهاکه از خرید بر میگشتم می دیدم که آرشیا توی کوچه تنهانشسته و مشغول خوردن خاک است.

بارها به این خاطر او را زده بودند. نمی دانستم که چرا تا تنها می شود خاک می خورد. گاه که از مدرسه می آمدم، می دیدم درحالی که دور دهنش گِلی است، پای دیواری نمناک خوابش برده. قدرت بغل کردنش را نداشتم. بیدارش می کردم به گریه می افتاد و بادست و پا زدن مرا می زد. به زحمت کنار تلمبه می بردمش وگِلهای دوردهنش را پاک می کردم و

توراست می گفتی پدر/۵٢

 

صورتش را می شستم.گاه بقیه برادر و خواهرهایم را به طور اتفاقی در نانوایی دیدم.کم کم با هم قرار می گذاشتیم که در نانوائی همدیگر را ببینیم. با هم درد دل و از ظلم هایی که به ما می شد برای هم تعریف می کردیم. گاه زمان را گم می کردیم و دنبالمان می آمدندکه چرا دیرکرده ایم. همانجا کتکمان می زدند. از پدرم هیچ خبری نداشتیم. کسی به ما چیزی نمی گفت. بعضی وقتها عمه ها که از دستمان عصبانی می شدند می گفتند:«باباتونو توی زندان اعدام کردن.»

 احوال مادرم را که می پرسیدیم عمه می گفت:«او شما رو دیگه نمی خواد.»

 هرگز برایمان لباس نخریدند و می بایست ازکهنه لباس های بچه هایشان که اغلب هم یا گشاد بودند و یا تنگ، تنمان کنیم. کسی ما را به حمام  نمی برد. می بایست من خودم توی یک انبار پر از هیزم و بی در و پیکر و سردی که گوشه ی حیاط بود، آب گرم می کردم و توی تشت حلبی زنگزده ای،  اول آرشیا و بعد خودم را می شستم. آن هم شاید ماهی یک بار. مدتها بودکه تمام بدنمان شپش زده بود. شبها از دست خارش نمی توانستیم بخوابیم. سر کلاس بارها معلم پیش بچه هاک ِنِفَم کرده بود و از کلاس بیرونم انداخته بود.

چند بارسرمان را از ته ماشین کردند. وضعیت آرشیا وخیم و مریض شد. سر و بدنش زخم هایی زده بود. رنگش پریده بود و مرتب تب داشت. یکی دوباردکتر به خانه آمد و شنیدم که می گفتند احتمالاً تیفوس گرفته. پمادها ی مختلف به سر و بدنش می مالیدند به طوری که شبهاکه ما بغل هم می خوابیدیم از بوی تند پمادگاه نفسم می گرفت. داروها و آمپولهایی هم بهش می زدند.

 هنوز یادمه که آن دکتر چطور سرشیشة آمپول را می شکست و بعدسرسوزن را داخل شیشة پودر می کرد و.. آرشیاکم کم حالش بهتر شد. اما شپش ها از ما دست بردار نبودند. آرش و میترا و ژینا هم وضعیتی مشابه داشتند. 

 

توراست می گفتی پدر/۵٣

 

یک سالی گذشت. تا اینکه یک روز اواخر شهریور بود و نسیم خنکی می وزید و من از نانوایی با بغلی نان برمی گشتم. واردخانه که شدم دیدم که آرشیا توی بغل مردی نشسته. مثل خواب می مانست. پدرم بود درحالی که سرش را تراشده بود بالای اتاق روی پتوی ملحفه گرفتة سفیدی به دوبالش مخملی تکیه داده بود و عمه و شوهرعمه و چند نفردیگر از فامیل مؤدبانه دورش نشسته بودند. با دیدن من دو دستی و محکم توی سرخودش زد و درحالی که چشمانش خیس اشک بود صدای گریه اش بلندشد و آرشیا را از روی پایش زمین گذاشت و به سویم آمد. بغلم کرد و مثل گرگ به در و دیوار بد و بیراح می گفت،  به عمه و شوهر عمه پرخاش کنان غرید و عده ای از جایشان بلند شدند و جلویش را گرفتند. اما می شنیدم که میگفت:«چه به روز بچه های من آوردین بی شرفها!!. و ...»

دستمان را گرفت و ازخانه ی عمه بیرون زدیم وقتی که دیدم پدرم گفت هرچه را که بهشان داده پس می گیرد و عمه و شوهرعمه از ترسشان به التماس و غلت کردن افتادند، آن لحظه من چه احساس غروری کردم.

آرش و میترا و ژینا را هم گرفتیم و به خانة دوست پدرم منصور رفتیم. فردای آنروز پدرم مقار زیادی لباس نو برایمان خرید و همه مان را به حمام بیرون برد.

هنوزآن زبری کیسة حمام را روی شانه ها و زیر چانه ام حس می کنم که پدر چطور با دستپاچکی و تند و تند بدنم را کیسه ام می کشید. بعد از حمام که همه مان را به سلمانی برد و سرهمه مان حتی میترا و ژینا خواهرهایم را هم از ته تراشید. چند روز بعد خانه ای اجاره کرد و مقداری وسائل خریدیم. برای خودمان مستقل شدیم.

از فردایش پدرم دنبال پس گرفتن دارائی هایمان از عمه ها افتاد. ماهی نکشیدکه گاراژها را پس گرفت.گفت وسائل خانه حرامشان. بایکسال عقب افتادگی درمدرسه ثبت نام کردیم. از اینکه دوباره بعد ازآنهمه دربدری و رنج های عمه ها خلاص شده بودیم چقدر خوشحال بودیم. پدر قول داده بود که مادر مان را برگرداند و دوباره همگی دور هم باشیم. برای دائیم  

توراست می گفتی پدر/۵۴

 

پیغامی فرستاد که اگر مادرم حاضر است  قرار بگذارند تا دنبالش برود. حالا همه منتظر جواب دائی و مادرم بودیم. برایمان مثل خواب می مانست.

خیلی زود جواب دائیم آمد که مادر دیگرآنجا نیست و سال گذشته شوهر کرده. این خبر پدرم را در هم کوبید. به زمین وزمان فوش میداد. از آن پس پدرم هر شب مست می کرد و با همه ما بد اخلاقی می کرد. گاه آنقدر مهربان می شد که گریه می کرد، ماهم. بالاخره یک شب همه مان را جمع کرد وگفت:«دائی نامردمان نتوانسته از مادرتان نگهداری کند او را شوهر داده، دیگر قید مادرتان را بزنید.»

ازآنجا که بعد ازمادرکسی نبود تا درخانه از ژینا که سه سالش بود و آرشیا که هنوز کوچک و به سن مدرسه نرسیده بودند نگهداری کند، پدرم نگذاشت که میترا به مدرسه برود.

دومین زمستان را بدون مادر طی کردیم و ماه اسفند به آخرش رسیده بود. مردم خودشان

را برای فرار سیدن سال نوآماده می کردند، ما هم خانه تکانی کردیم و خوشحال بودیم. حالا همه چیزداشتیم و باورمان نمی شدکه دوباره استقلال پیدا کرده بودیم و دورهم و در شهرخودمان بودیم، فقط جای مادرم را خالی می دیدیم. تا آن زمان ما هنوز باور نمی کردیم که مادرمان واقعاً ازدواج کرده. میترا نقش او را بازی می کرد، از غذا پختن تا رختشوئی و جارو و غیره. همه را با غریزة زنانه ای که داشت انجام می داد. به خاطر مسئولیتی که بعنوان دختر بزرگتربه گردنش افتاده بود، مجبور به ترک تحصیل شد. حالا دیگر من و آرش فقط به مدرسه می رفتیم.

میترا که نمی توانست مسئولیت خانه داری با پنج بچه را بدوش بکشد و ازطرفی حسادت بچه گانه ای که برای مدرسه رفتن داشت ناراحتش کرده بود و هر روزگریه می کرد و مرتب می گفت که من هم می خوام به مدرسه بروم. پا درمیانی همسایه ها هم افاقه نمی کرد.

یک روز بعد از این که میترا اصرارکردکه می خواهد به مدرسه برود، پدرم را تاحد جنون

توراست می گفتی پدر/۵۵

 

عصبانی کرد. پدرکنترلش را از دست داد و او را به شدت کتک زد. بعد همه ی ما بچه ها را صدا کرد و همه رفتیم و دورش نشستیم. درحالی که سیگارش را می پیچید، با لحن پدرانه ای گفت:«اگه میتراهم مدرسه بره، پس کی می خواد براتون غذا بپزه و یا لباس هاتون رو بشوره؟ و یابه کارهای خونه برسه؟ اگه کلفت بیارم مردم فردا هزارجورحرف برام درمیارن. می شه من سرکارم نرم و بشینم خونه و خونه داری بکنم؟ بعد از کجا می آرین بخورین؟»

 میترا که هنوز باور نمی کرد مادرم ازدواج کرده،گفت:«پس مادرمونو برگردون.»

 پدر با شنیدن این حرف خنده ی تلخی کرد وگفت:«چرا نمی فهمیدکه اودیگه براهمه ی ما مرده؟ برگشتنش غیر ممکنه؟ این یکی رو ازکله تون بیرون کنین، او دیگه زن و مادرکس دیگه ایه.»

 ژینا خواهرکوچکم که سرخک هم گرفته بود و سخت مریض بود، به گریه افتاد. میترا درحالی که چشمانش ازگریه قرمزشده بود و اشک می ریخت، به اتاق برگشت و ژینارا بغل کرد و از اتاق بیرون برد. پدر بدون اهمیت به گریه ژینا ادامه داد:«این جوری هم که نمی شه! شما که نمی تونید ازخودتون نگهداری کنید و عمه ها رو هم که خودتون بهتر می شناسید، وای به حال غریبه ها، حالا که هیچ کس حاضر نیست که ازتون نگهداری کنه، پس تکلیف چیه؟»

ما همدیگر را نگاه کردیم و پدر ادامه داد:«آیا حاضرین که من زن بگیرم؟»

از این حرفش من خنده ام گرفت آرش اخمهایش را توی هم کرد و پدردرحالی که برای خودش چای می ریخت ادامه داد:«خوب اگه زن بگیرم، پشیمون می شین ها. اذیتتون میکنه. برین از بچه هائی که زن پدر دارن بپرسیدکه چه عذابی می کشن.»

همه ساکت شدیم. چند هفته ای گذشت و پدر ما را حسابی ترسانده بودکه دیگر بهانه مادر را نگیریم و ترک تحصیل میترا را بپذیریم. ازآن پس ما دیگر چیزی نگفتیم، چرا که میترسیدیم پدر زن بگیرد و ما زیردست زن پدر بی رحمی بیافتیم. ازآن پس پدرم دیگرسعی

توراست می گفتی پدر/۵۶

 

می کردکه خودش اغلب کارهای خانه را بکند. شبها قدری زودتر به خانه می آمد و غذا می پخت و کارها را می کرد. تا اینکه یک شب که دوباره همه ما را جمع کرد و ما هم همگی دورش نشستیم، گفت:«ببینید من خیلی به این اوضاع فکرکردم، با خیلی ها هم مشورت کردم، راهی نیست جزء اینکه من زن بگیرم.»

ما به همدیگر نگاه کردیم و او ادامه داد:«البته نه یه زن معمولی، درحقیقت یه کلفت میآرم که فقط کارهای خونه روبراتون بکنه، این جوری نیس که شما فکرکنین که من هوس ازدواج کردم و فردا یه زن پدر میآد بالاسرتون.»

 قلوپ چایش را بالا کشید و درحالی که صدای خرده های قند زیر دندانش را می شنیدیم ادامه داد:«نگران نباشید. میرم ازتوی این دهات های دور افتاده یه آدم مظلوم و فقیر زبون بسته گیر میآرم،که یه نون بخوره و صدنون قربون، صدقه تون بره، فهمیدین چی می گم؟»

چیزی نگفتیم. سیگارش را روی چوب سیگار زد و به دوبالش گنده که به دیوارآجری حیاط چسبیده بود تکیه داد. درحالی که کبریت میزد تا سیگارش را روشن کند ادامه داد: «نمیرم که اززنای شهری زبون دراز حرفه ای بگیرم که، البته رو هر کدوم دست بزارم نه نمیگن، اما به خاطردل خودم نیس، می دونیدکه؟ اصلاً این قضیه، یه ازدواج مصلحتی میشه، همون جوری که گفتم درحقیقت یه کلفته. مثل طاهره، برا اینکه توی مردم هم آبرو و حیثیت مون نره،  می گیم بله زن گرفتیم، فهمیدین چی گفتم؟ قبول می کنین؟»

جرأت نداشتیم چیزی بگویم. همه ساکت روبرویش نشسته بودیم وسرمان را پایین انداخته بودیم. ازآن روز به بعد پدرم هر روز ازخانه بیرون میرفت وآخرهای شب بر میگشت. هرروزبه اتفاق دوستانش به روستایی می رفت و تا فرد مناسب و مورد نظرش را پیدا کند. تا اینکه یک شب ما توی حیاط کنار باغچه مان فرشی انداخته بودیم و من زیرشعاع نور چراغ توری مشغول نوشتن مشق بودم و آرش هم با کمی فاصله با من داشت کتاب علومش را که وسط پایش گذاشته بودمی خواند و ژینا هم توی بغل میترا که به دیوارآجری تکیه داده بود

توراست می گفتی پدر/۵٧

 

داشت می خوابید و آرشیا هم با ماشین پلاستیکی اش روی نقشهای قالی بازی می کرد،کسی در زد و من سرم را از دفتر مشقم برداشتم، بلند شدم و بدو رفتم و درحیاط را بازکردم. دیدم که پدرم به اتفاق منصورگنُده که ازدوستان دوران جوانیش بود و با هم سالها درعراق بوده اند، درحالی که بغل شان پر از مواد خورکی و مشروبات الکلی بود وارد شدند.آن شب کباب حسابی راه انداختیم و رادیو را روی کانال مصری گذاشته بودند و«ام کثوم» می خواند و منصور هم با زمزمه هایش درحالی که سرش را با آهنگ تکان می داد، می خواند. بعدکه موزیک تمام شد پدرم رادیو را روی موج بی .بی. سی چرخاند تا به اخبارگوش دهد و منصور ما را دورخودش جمع کرد وگفت:«بیائیدمی خوام براتون داستان تعریف کنم.»

بعدکه مادورش نشستیم داستان دوران جوانی پدرم رادرعراق باآب تابی اینطور تعریف کرد:«اون زمان کار مردم اینجا فقط رعیتی بود و همیشه گرسنه و محتاج خان بودیم و اختیاری ازخودمون نداشیم. خان حاکم مال و جان و ناموس مردم بود. هرکی که کمی غیرت داشت یا باید به کوه می زد و یاغی می شد و یامثل ماها از اینجا می رفت. بابات کلاس ششم اش رو تازه تمام کرده بود و خان می خواست تا او میرزاش بشه. اما بابات زیر بار نمی رفت و چون نمی خواست که تو ایران بمونه و نوکری خان رو بکنه، باعده ای که می خواستن  برا کارگری به عراق برن به عراق رفت.

چند سال بعدش منم که شنیده بودم کار و بارش توی عراق گرفته ، با هزار زحمت و قرض و قوله به بصره رفتم و از اونجا به بغداد. اما نمی دونستم که ازکجا باید شروع کنم. چون عربی نمی دونستم. توی بغداد اتفاقی به یه کرُد برخوردم. وقتی داستان خودمو براش گفتم، منو به قهوه خونه ی کُردهای فعلی برد. اونجا سراغ  باباتونوگرفتم. همه اونو می شناختن و ازش تعریف کردن و من از اونجا بود که فهمیدم بابات چه نامی درکرده. همه اونوکه حالا داشت تویه شرکت انگلیسی کار می کرد می شناختن. وقتی قهوه چی فهمیدکه من از اقوام  باباتم، پول غذاموهم نگرفت. قهوه چی منودست کسی داد تا پیش بابات ببره.

توراست می گفتی پدر/۵٨

 

وقتی دم شرکتی که بابات اونجا کار می کردرسیدیم، منتظر بودم تا باباتو با لباس کثیف کارگری ببینم. دم نگهبانی شرکت بودیم که کسی اومد و منو با خودش به داخل شرکت برد. شرکت خیلی بزرگی بود. لوله های نفت رو می ساختن. از چند پله بالا رفتیم و وارد ساختمانی که چند اتاق بیشتر نداشت شدیم. دم در اتاقی ایستادیم. باباتوکه پشت میزی مشغول نوشتن چیزی بود نشناختم. سفید و توپول شده بود و با اون موهای روغن زده و لباس مرتبش بادیدن من ناباورانه از پشت میزش بلند شد، جلو اومد و منو بغل کرد و باهم روبوسی کردیم. نمی دونی اون لحظه چقدر از دیدنش خوشحال شدم. وقتی هنوز ایران بود، دوست جان جانی بودیم. خلاصه بعداً فهمیدم که اونجا چه کاره بود. روزی یکی دوساعت توی شرکت می پلکید و بعد همش می رفت تمرین. توی حرفش پریدم گفتم:«تمرین چی عمو؟»

مُشت ها یش را گره کرد وگفت:«بوکس دیگه.آخه بابات که اینجوری نبود، خیلی خوش هیکل و قوی بود. یک روز تو خیابون با چند عرب درگیرمی شه و بعد شرطه ها میآن و بابات شرطه ها رو هم می زنه و بالاخره دستگیرش می کند. انگلیسی ها بطور اتفاقی ماجرا رو می بینن از او خوششون میآد و بعد از اون میرن وآزادش می کنن. بعد هم می برنش تمرین بوکس و حسابی یه بوکسرحرفه ایش می کنن. یادمه که یه بار، بر امسابقه ای که منم باهاش به مصر رفته بودم، نمی دونی تماشاچیا براش چه کارمی کردن. یادش بخیر. طرفش کسی بودکه، به اش سید می گفتن، همین راند دوم بودکه بابات بایه هوک سید رو با اون هیکل پشم آلود و غول پیکرش نقش برزمین کرد. ریسة خنده رفت و ادامه داد:«داور هر چه شمرد، نخیرسید، امسال نمُرده هفتاد ساله که مرده بود.»

پرسیدم:«عمو جان واقعاً اون سید مُرد؟»

ازخنده ایستاد و دستی به سرم کشید وگفت:«نه پسرم گیج شده بود. بالاخره بابات برنده شد و یه گرامافون وکلی پول جایزه گرفت.»

بعد بالش های پشت اش را دوباره جابجا کرد و ادامه داد:«چند روزی اونجا بودیم. شبابه

توراست می گفتی پدر/۵٩

 

کاباره می رفتیم.« ام کلثوم» و«نجات ضغیره»و«عبدالحیم حافظ»می اومدند و می خوندن.»

پرسیدم:«نجات صغیره کی بود عمو؟»

دستی به سرم کشید وگفت:«یه خواننده ی مصری بود عموجان، شما نمی شناسیدش.»

بعدآهی کشید و ادامه داد:«هه ی ی ی... من و بابات دورانی داشتیم پسرم. اگه بخوام تعریف کنم، ماهها زمان می بره. ازکجاش بگم ازدوران مصریا لیبی و لبنانش؟ ازکجاش بگم که بابات کی بود و چه دلاوری بود. من امروز هر چه دارم از بابات دارم. من الان این نونی که می خورم به لطف باباته. و بعد ادامه داد:

«خلاصه به خاطربابات، نون ماهم توی روغن بود به هرکافه و قهوه خونه ای که میرفتیم، ریالی ازمون که نمی گرفتن. کلی نوچه و نوکر دور و بر بابات بود. انگلیسی ها هم حقوق خوبی بهش می دادند. بابات هم مرتب برای خانواده و خواهرهاش که حالا ازدواج کرده بودن، پول و لباس و غیره می فرستاد. تا اینکه یه روز باباتون به سرش زد و به ایران برگشت.

رو به پدرم که داشت اخبار جنگ اعراب و اسرائیل را گوش می کرد پرسیدم: «بابا شما چرا برگشتید ایران؟»

پدرم سرش را از رادیو برداشت وگفت:«احمقی. و دوباره سرش را روی را دیوخم کرد. منصور ادامه داد:«کسی ازاینجا به عراق اومد و پیغام آوردکه، پدر بزرگتون فوت کرده و وضعیت مالی عمه هاتون هم زیاد جالب نیست و بهتره که سری به ایران بیاد و سرکشی ازشون بکنه. باباتون هم به غیرتش برخورده بود، بار و بند یلو بست و اومد.»

دستهایش را به هم زد و ادامه داد:«اومدن بابات به ایران همانا و بدبختی ما هم تو اونجا همانا. هنوز جوون بود. تازه سی و چندسالش شده بود. اگه می موندآیندة خوبی داشت. اما چون آدم غیرتی ای بود، همه چی روتوی عراق ول کرد و برگشت ایران. هرچه انگلیسی ها بهش گفتن بمون، قبول نکردکه نکرد.گوشش بدهکار این حرف ها نبودکه، کله اش داغ بود، بارسفررو بست و...»

توراست می گفتی پدر/۶٠

 

 همراه قهقه های خنده آنها شب را به آخر بردیم. از زبان منصورشنیدیم که پدرم فرد مورد نظرش را پیداکرده و تمام قول و قرارهایشان را هم گذاشته اند، و حالا با هم  جشن موفقیت شان را گرفته اند.

طولی نکشید که زن پدرآینده ام را همراهی تعدادی از فامیل و خانواده ی دوستان پدرم به خانه آوردند. خیلی طول کشید تا به هم عادت کنیم. سالی نگذشت که اولین بچه اش اهورا را بدنیا آورد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

توراست می گفتی پدر/۶١

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

«۸ »

چندسالی ازمادرم بی خبر بودیم و درآن چند سال پدرم هرگز اجازه نداده بودکه همدیگر را ملاقات کنیم. بعد ها شنیدیم که مدتی کرمانشاه خانة دائی ام بوده و وقتی پدرم زندان بوده به اوگفته اند که ازدواج کرده و بعد دائی ام مجبورش می کند تا با پسرعمه اش که چند سال از مادرم جوانتر است ازدواج کند. شنیدم که  درروستای انارستان زندگی می کند. ما بچه ها اصلاً نمی دانستیم که انارستان کجا هست. به ما گفته بودند انارستان از شهر ما خیلی دور است و راه ماشین ندارد.

روزهای آخرتابستان بود و فصل انار. یکی از اقوام مادرم که به شهرمان انارآورده بود تا بفروشد. مادر از او خواسته بود تا سری به ما بچه هایش بزند و خبری برایش ببرد. با هزار زحمت و پا درمیانی آن مردکه نامش مراد بود، پدرم اجازه داد تا من با او به روستایشان بروم

توراست می گفتی پدر/۶٢

 

و مادرم را بعد از سالها ببینم. نمی دانم شاید پدرم هم بدش نیامده بود تا از اوضاع مادرم بعد از این همه سال خبری بگیرد.

 به اتفاق مراد با همان وانت پیکابی که به شهرمان انارآورده بود و حالا برمی گشت، رفتم. مراد و مرد دیگری جلو نشستند و من به اتفاق عده ای روستایی پشت وانت نشستیم.

 روستا درفاصلة چند صدکیلومتری شهرمان پشت رشته کوه زاگرس واقع  بود و میبایست از تنها جاده ی باریک و خاکی و پر از سنگلاخی می گذشتیم. وقتی که وانت از سرازیری های پُر ازسنگلاخ  جاده می گذشت، من با دستهایم  محکم نرده ی فلزی اتاق وانت را گرفته و ایستاده بودم و از بادی که از مقابل به صورتم می خورد، لذت می بردم. انگار نفس هایی گرم مادرم بودکه به صورتم می خورد و گونه هایم را نوازش می کرد.

پس از چند ساعت به آخرین کوهی که در مسیرمان بود رسیدیم. مثل آنکه کوه را از وسط شکسته باشی، دونیم شده بود. جاده از وسط این تنگه ی پرعظمت کوه می گذشت. پشت تنگه رودخانة آبی رنگ و زلالی را دیدم که از دل کوه بیرون می آمد و ازلابلای انبوهی از تخته سنگ های بزرگ و عبورمی کرد و سپس از باغ های سبز و وسیع اناری که از آبادی تا تنگه ی کوه رسیده بود می گذشت و به سوی روستای مادرم می رفت.

به آسمان که نگاه می کردم، لکه های ابر نارنجی آن بالا آرام گرفته بودند. سرم را بر گرداندم و سایه ی ایستاده و درازخودم را روی زمین کنار جاده می دیدم که هم چنان بالای آن پیکاب ایستاده بودم و دستانم را محکم به میله های فلزی اتاقش گرفته بودم، به سرعت به همراه ما می آمد. کمی آن طرفتر، باغ های سبز انار را که پائین تر از سطح زمین بود را میدیدی که درامتداد دره ی عمیق و پهنی که به سوی روستا پیچیده بود درحالی که روستا را به دونیم تقسیم کرده بود سبزی و طراوت خاصی به آن منطقه ی خشک داده بود. دوطرف باغ های انار، تپه هائی نه چندان مرتفع، که خانه های روستا را بر روی آن تپه ها ساخته بودند.

وارد روستا که چند خانه ِگلی بیش نبودشدیم و پی کاپ توقف کرد و تودة عظیمی از

توراست می گفتی پدر/۶٣

 

گرد وخاک ما را درخودگرفت. ازآن میان مرادکه جلو نزد راننده نشسته بود پیاده شد و از من خواست تاپیاده شوم بعد خودمان را تکاندیم و درحالی که قلبم ضربان تندی گرفته بود به طرف خانه مادرم به راه افتادیم. مراد درحالی که سعی می کرد تا سگها را که درمسیرمان وحشیانه پارس می کردند دورکند، به خانه مادرم رسیدیم.

دم حیاط مادرم، دختر ُتپل ِچهار، پنج ساله ای با موهای طلائی براق و پیراهن مَخمَل قرمزی، درحالی که تکه نانی را دردست داشت، روی قطعه سنگی نشسته بود. مراد دستی به

سردخترک کشید و پرسید:« مادرت خونه س؟»

دخترک با سر بعلامت تائید اشاره ای داد. درحالی که وارد حیاط می شدیم مراد رو به من کرد و پرسید:«این دختررو شناختی؟»

گفتم:«نخیر.»

خندید وگفت:«آناخواهرتنی ات بود.»

نگاهی دوباره به آنا اندختم و باخودم گفتم:«خدای من یعنی این خواهرمنه؟»

به طرفش برگشتم. بغلش کردم تا بوسش کنم. اما آنا ازمن که برایش غریبه ای بیش نبودم، خجالت کشید و به گریه افتاد و توی بغلم دست و پا زد. زمینش که گذاشتم به داخل حیاط دوید. وارد حیاط که شدیم بوی نان ساجی تازه می آمد. از مَطبَخ کوچکی که درگوشه ی حیاط خاکی دود ازآن بیرون می زد، زنی با لباس و سر بندروستائی درحالی که آستین هایش را تا آرنج بالا زده بود، بیرون آمد  با چشمان خیس و قرمز شده اش پرسید: «چیه؟ چه خبره؟»

صدای آشنای مادر را بعد از سالها دوباره شناختم. درحالی که نا باورانه و با آن چشمان از دود قرمز شده اش جلو می آمد، با بُهتی عمیق نگاهش می کردم«خدای من، نگاه کن مادرم به چه روزی افتاده!!. این چه لباسی است که پوشیده؟ این سربند و مهره های پلاستیکی چیست که به گردنش انداخته؟ چقدر صورتش شکسته و تیره شده. این لباسهای محلی چقدر

توراست می گفتی پدر/۶۴

 

پیرش کرده اند!.»

نفهمیدم که کی مادرم مرا به آغوش کشیده بود وگریه گنان می بوسیدم. مادر بوی میخک می داد و دستان آغشته به آردش دورگردنم چقدر زبر بودند. برایم چه فرقی میکرد. هرچه بود مادرم بود و حالا پس از سالها به آغوشم می کشید. از روزی که مادرم رفته بود کسی به آغوشم نکشیده بود. آن لحظه احساس کردم که چقدر بوی میخک به من آرامش می دهد. درآن لحظات زمان را گم کرده بودم و مادرم درحالی که مرا را هم چنان درآغوش گرفته بود و گریه می کرد و چیزهائی می گفت. دستهای زبرش را دورگردنم انداخت و به اتفاق از چند پله ی سنگی بالا رفتیم و از ایوانشان گذشتیم و وارد اتاق نشیمن شدیم. مادرم که تنور را با دیدن من رها کرده بود، زن همسایه را ازهمانجا صداکرد تا کار پخت نان را بعده بگیرد.

وارد اتاق که شدیم، نوزادی توی اتاق روی گلیمی خوابیده بود و اتاق بوی شیرمی داد. بعد فهمیدم که برادر ناتنی ام است. شوهر مادرم هم به باغ رفته بود و ازآمدن من بی خبربود. مادرم که هم چنان با گوشه ی سربندش درحالی که اشک می ریخت قربان صدقه ام میرفت، همان حرفهایی که در بچه گی به هم می زد را تکرار می کرد. بلند شد تا برای مراد چائی درست کندکه مرادبلند شد وگفت:«زحمت نکشید من باید برم.»

دقایقی بعد مراد با بدرقه ی مادرم رفت. مراد روی تپه های آن طرف باغ زندگی می کرد. موقع رفتن مادرم ازش خواست تا در مسیر راهش که از میان باغ می گذشت، شوهرش را که در باغ مشغول کار بود خبرکند. آنا که هنوز از من خجالت می کشید و دم دراتاق با آن موهای طلائی اش ایستاده بود و مرا نگاه می کرد، تا نگاهش می کردم، سرش را ازمن میدزدید و پشت در قایم می شد. حالا مادرم رفته بود تا مراد را بدرقه کند.

 توی اتاق تنها نشسته بودم و چشمم را به اوضاع زندگی روستائی اش که تمام لوازمش چیزی جزءگلیمی و صندوقچه ی بزرگ چوبی ای که چند دست رختخواب رویش چیه

توراست می گفتی پدر/۶۵

 

بودند وآینه ی ترک خورده ای که به دیوارکنار قاب عکسی از دوران سربازی شوهرش آویخته بود و یک چراغ نفتی بیش نبود، می چرخاندم. چقدرآن لحظه دلم برای مادرم سوخت. با خودم گفتم: ای کاش آنقدر پول داشتم تاکلی وسائل برایش می خریدم و ازآن وضع اسف بار نجاتش می دادم.

دقایقی بعد زنان روستائی یکی پس از دیگری می آمدند و بادستان زبر و ترک خورده شان  به من دست می دادند و روبوسی می کردند. همه گردنبندهائی ازگل میخک به گردن داشتند و رو بوسی که می کردند بوی میخک می دادند.  به مادرم چشم  روشنی می گفتند و می نشستند و مادرم برایشان چای می ریخت.  وقتی که می رفتند و مادرم هم مرتب میبایست بلند می شد و تادم حیاط بدرقه شان می کرد. دیری نگذشت که شوهر مادرم از باغ آمد. تا قبل ازاینکه او را ببینم، باخودم فکرمی کردم که«آیا از پدرم قوی تر و بهتراست؟» از رو برو شدن با او یک جور وحشت داشتم. نمی دانستم که باید از او بدم  بیاید و یا نه. تا آن موقع حتی نمی دانستم که چه قیافه ای دارد. آیا هنوز شبیه عکس دوران سربازیش که توی قاب آویخته به دیوار است؟ یا اینکه پیرتراست؟

 واردکه شد، دیدم که جوانی قوی هیکل و بلند قد است. خیلی جوانتر و ورزیده تر از پدرم است. جلوآمد و با من روبوسی کرد. عرق صورتش به گونه هایم چسبید. اما درست پس از اینکه به من دست داد و روبوسی کرد تمام تنفری که از او داشتم گوئی ازمن گریخت.

حالا دیگرشب شده بود و در ایوان خانه سفره ی درازی انداخته بودند و چراغ سوزنی وسط سفره گذاشته بودند و عده ای ازهمسایه ها و اقوامشان هم آمده و نشسته بودند و تعریف می کردند. ناپدریم گوسفندی را که به خاطرآمدنم درحیاط سربریده بود و حالا داشت توی حیاط کباب درست می کرد و من برادر ناتنی ام را که تازه ازخواب بیدارشده بود را روی زانوانم نشانده بودم. برادر شوهر مادرم که می گفتند معتاد رادیو است و تنها

توراست می گفتی پدر/۶۶

 

کسی است که در روستا رادیو دارد و هرجاکه می رود رادیویش را با خودش می برد، حالا درحالی که رادیو را میان دستانش گرفته بود، به دو بالش مخملی قرمز با ملحفه ی سفید گلدوزی شده تکیه داده بود و به اخبار جنگ ویتنام گوش می داد. و مادرداشت یک سینی انار را برای من دانه می کرد و من بی آنکه چیزی بگویم، هم چنان گردنبند مادرم را نگاه میکردم. مادرم متوجة نگاهم شد.

 دستی به گرد نبندش زد و باتبسمی گفت:«زنان روستائی اهل عطر و ادکلن نیستن پسرم. چون دائم باپهن وگوسفند وگاو سر وکار دارند. برای اینکه بوی بد ِپهن و پشم گوسفند  ندهند. میخک به گردن می آویزند. اما بعدها که بزرگترشدم فهمیدم که مقداری به کمبود یُدشان هم کمک می کند. با خودم گفتم:«پس برای همینه که همه بوی گل میخک می دهند و دستهایشان را حنا می زدند.»

آن شب اول را باآن مهمانی که مادر به خاطرآمدن من ترتیب داده بودگذراندیم. فردای آنروز به اتفاق مادرم و شوهرش ازخانه بیرون زدیم و از تپه به سوی باغ های انارشان توی دره سرازیرشدیم. وارد باغ که شدیم بوی دم کرده و مطبوعی به مشامم خورد. جلوکه رفتیم انارهای درشت و قرمز از شاخه ی درختان آویخته بودند و صدای خروشان رودخانه توی فضای دم کرده باغ پیچیده بود. ناپدری ام که کمی با فاصله جلوتر از ما می رفت، برایم چند انار رسیده را کند و بعدکنار رودخانه رسیدیم عده ای زن روستائی درحال شستن لباس و یا پُرکردن مشک های آبشان بودند. کمی آنطرف تر، چندکودک عریان توی رودخانه درحال شناکردن بودند.گاه آوازهای محلی می خواندند.

نزدیک رودخانه، زیرسایة درخت انجیری با مادرم روی گلیم خوشرنگی که خودش بافته بود نشسته بودیم. کمی آنطرفتر ناپدریم مشغول درست کردن آتشی بود تا کتری پرآب را روی آن بگذارد. فرصت خوبی بود تا هرآنچه من بعد از رفتنش درآبادان نمی دانستم بپرسم. مادرم داشت انار قرمزی را برای من دانه می کرد. پرسیدم:«راستی مادرآبادان یادته؟»

توراست می گفتی پدر/۶٧

 

مادرسری تکان داد و گفت:«مگرآن همه بلا و مصیبت فراموش می شه پسرم؟»

«خوب چرا مارو ترک کردی و جداشدید؟ چرا خیلی زود ازدواج کردی و ما و پدرم روتوی اون شرایط تنهاگذاشتی؟ راه دیگه ای نبود؟»

مادرپوست اناررا توی بشقاب گذاشت و  پایش رادرازکرد وگفت:«من که شما رو ترک نکردم پسرم، پدرتون منو از خونه بیرون انداخت. شما کوچک بودین یادتون نمیآد، منو با چاقو زد. ببین هنوز جاش رو صورتم هست. بعد حاج دائی تون اومد و منو برا مدتی به کرمانشاه برد.»

«خوب مشکلتون سرچی بود؟ چرادعواکردین.»

مادرم دستی به روسریش زد وگفت:«گفتم که پسرم! بعدازبرگشتن ازعراق من می گفتم که برگردیم شهرخودمون و زندگی مونوپس بگیریم و دست از اون آوارگی و بدبختی برداریم. اما پدرت به هیچ وجه حاضر نبودکه برگردیم. می گفت حتماً تو اونجا کسی رو زیر سر داری، نسبت های بدبه من میزد، همیشه کارش همین بود. کارمون به دعواکشید، من هم حاملة آناخواهرت بودم.

«خوب مادرتوکه می دونستی اومشکل سیاسی داشت. چرا اصرارداشتی که برگرده؟»

«پسرم مشکل همین بودکه من بهش می گفتم تودیگر زن و بچه داری. دست ازسیاست

بردار و خودتو معرفی کن و یه توبه نامه بنویس و مثل همة این مردم زندگی مون رو بکنیم.

 پدرت آدم باعرضه ای بود. با سوادی که او داشت اگه می خواست شاهی زندگی میکردیم. اما به خاطراون عقاید سیاسی اش ما رو به چه روز و فلاکتی کشونده بود.»

 مادرآهی کشید و ادامه داد:«توبچه بودی یادت نیست. به روزی افتاده بودیم که دست تو رو می گرفتم و به گدایی می رفتیم؟ خوب این درست بود؟. درحالی که مال و ثروت مون روخواهرهاش می خوردن بچه های من نان خشک هم توی غربت گیرشون نمی اومد. خوب این کارآدم عاقل بود؟»

توراست می گفتی پدر/۶٨

 

پرسیدم:«خوب مادر بهترنبودکه یه دفه دیگه برمی گشتی و باهاش صحبت می کردی؟ شاید یا او تورو قانع می کرد و یا تو اورو.»

 دستی به موهایش کشید و ادامه داد:«طبق رسم می بایست پدرت می اومد و منو به خونه برمی گردوند.»

«خوب حالا که دیدی او نیومد، خودت میومدی.»

« می خواستم بیام اما دائیت می گفت خوبی ات نداره که من خودم برگردم. پدرت هم که هیچ چیزش مثل آدم نبودکه. به رسم و رسوم اعتقادی نداشت. با افکارخودش زندگی میکرد. سالی گذشت و من از شما بی خبربودم. هر شب گریه و زاری می کردم. فکرمیکردم حتماً باز پدرت به سرش زده و شمارو به کویتی، جایی برده و من دیگه شمارو نمی بینم. هرشب خواب های بد می دیدیم. خواب می دیدم که بلائی سرتون اومده. شب و روزگریه میکردم. زن دائی ات بارها می خواست منو از خونه ش بیرون بندازه. دائی ات منو تهدید میکردکه دیگه حق ندارم برگردم.  تحت فشارم گذاشته بودندکه با کسان دیگه ای ازدواج کنم.

دائی ات همیشه از پدرت به خاطر مسائل و افکارسیا سی اش متنفر بود. می گفت که نباید با این مردکه ی دیوانه زندگی کنی وگرنه هرگزآب خوش ازگلویت پایین نمیره و برا همة ما درد سر میشی. چه می دونم پشت سرهم برام خواستگار می آوردند. زن دائیت می گفت این آدم دیوانه است. بایه دیونه زندگی کردن نداره.»

 از هرطرف تحت فشار بودم. فکرم دیگه کار نمی کرد. وقتی دائی ت ازآبادان برگشت وگفت که پدرت از درخواست طلاق من ککش هم نمی گزه و می خواد ازدواج کند. دیگه فکرم کار نمی کرد.  چون می دونستم که قانوناً بچه ها مال پدرشونند. می دونستم که شکایت هم بی فایده است و فقط پدرتون روگیر می اندازم. با دریافت رضایت نامة پدرت که دائی ات با خودش آورده بود. حرفای مردم را باورکردم و بناچار و برا اینکه ازدست

توراست می گفتی پدر/۶٩

 

زجرهای زن دائی ات هم راحت بشوم با عزیز پسرعمه ام ازدواج کردم. عاقبت مون به اینجا کشید. تا اینکه ازطرف ازعمه هات هم خبرمی رسیدکه پدرت مدتهاست که ازدواج کرده و قصد برگردوندن منو نداره. یکسال بعد از اینکه با عزیز ازدواج کردم تازه فهمیدم که پدرت ازدواج نکرده و عمه هایت به دروغ پیغام فرستاده بودند. و دیگه راه برگشتی نبود.»

مادر اشکهایش را با پَررو سری اش پاک کرد و من دیگر از او چیزی نپرسیدم. و به بچه هایی که در روخانه شنا می کردند خیره شدم.

از اینکه داشت برای من روشن میشد که دانی و عمه هایم با دسیسه آنها را از هم جدا کرده بودند. از همه آنها متنفر شدم. عجله داشتم تا زودتر برگردم و جریان را به پدرم بگویم.

همه چیزآن روستا برایم تازه گی داشت. زنها و دخترهای جوان همه با دیدن من جلو میآمدند و روبوسی می کردند و به مادرم چشم روشنی می گفتند.آن سفردو روزه را با بدرقة گرم مادرم و اهالی روستا به پایان رسید و به زادگاهم برگشتم وآن آغازی شد برای دیدارهای بعدی.

 وقتی به خانه برگشتم و جریان ازدواج مادرم را برای پدرم گفتم. پدرم مرتب آه میکشید و پشت سر هم سیگار می پیچید و به عمه هایم نفرین می کرد. بعد شرح حال آنا خواهرم  را تعریف کردم. همه برای دیدن او بیقرار شدند و پدرم هم که به غیرت اش برخورده  بودکه بچه اش را کس دیگری بزرگ کند هفته ای بعد مرا مأمورکرد تا دوباره نزد مادر برگردم وآنا را از او بگیرم و با خودم بیاورم. مادرم مخالفتی نکرد و درمیان گریه زاری های مادرم وآناکه آنزمان چهارسالش می شد و به مادرم و ناپدری اُنس گرفته بود و او را پدر خود میدانست و به هیج وجهی حاضر به جدایی از آنها نبود را با خودم به خانه آوردم. ماهها طول کشید تاآنا به ما و وضعیت جدیدش عادت کرد. بیشترشبها را برای مادرم گریه می کرد. مثل آن دوران آبادان که ژینا بعد از رفتن مادرم گریه می کرد. میترا کولش می کرد و توی حیاط

می چرخاندش تا خوابش می گرفت.

توراست می گفتی پدر/٧٠

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

« ٩ »

 

حالا دیگرآنا هم به ما پیوسته بود و فقط جای مادرم خالی بود. همه مدرسه می رفتیم و زندگی نسبتاً خوبی داشتیم. اگرچه از لحاظ مالی هنوز خیلی نیازمند بودیم اما خوشحال بودیم که دوباره درشهرخودمان و دورهم هستیم و مدرسه می رویم. زن پدرم هم دوبار زایمان کرده بود و دو بچه ی دیگر به جمع ما اضافه شده بود.

 بعضی روزها که از مدرسه می آمدم کتابهایم را گوشه ای پرت می کردم و به کوچه میرفتم و مقداری گِل ازکف کوچه جمع می کردم و به خانه می آوردم و باخودم مشغول میشدم و چیزی درست می کردم. برایم فرقی نمی کرد که چی درست کنم. از له کردنش شروع می کردم و بالاخره وسط های کار تصمیم می گرفتم که چی بسازم. مثلاً یک صورت آدم، آن هم زن باشد یا مرد و یا حیوانی. مهم این بودکه از ساختن و بقول پدرم ازآن ِگل بازی لذت می بردم. آنچنان لذتی که هیچ بازی کودکانة دیگری به من نمی داد.

توراست می گفتی پدر/٧١

 

 برای ساختن مجسمه نه کلاسی رفته بودم و نه دوره ای دیده بودم. درشهری به آن کوچکی و با آن مردم فقیر وکم بضاعت هم نه کلاسی بود و نه دوره ای برای این جور چیزها. همان مدرسه دولتی و بدون شهریه هم برای خیلی ها مقدور نبود. تا بچه هایشان را به مدرسه بفرستند و چون پول قلم و کاغذش را نداشتند و یا درآمد خودشان آنقدر نبودکه شکم شان را سیرکند. اغلب بچه هایشان را از مدرسه می گرفتند و مجبور به کارمی کردند. درآن زمان خیلی ازبچه های هم سن و سال من درکوره پزخانه های آجرپزی اطراف شهرکار میکردند وگاه تمام تابستان را در بوستانها با هندوانه و یاگوجه و خیارچینی و غیره اداره میکردند. همسایه ی بغل دستی مان شاه منصور، هرسه تاپسرش درکوره پزخانه کار میکردند.

کم،کم تجربه هائی کسب کرده بودم. یک روزتحت تاثیرتعریف های پدرم ازانشتین و دیدن عکس اش در مجله ای تصمیم گرفتم تا مجسمه ی انشتین را به خاطر خصوصیات مشخص اش و آن ترکیب سادة صورتش باآن سبیل پُر پشت و موی بلند و بهم ریخته اش و آن پیشانی پُرچروک و ابروان پرپشت اش درست کنم. بیش ازهفته ای خودم را باآن مشغول کردم. وقتی تمامش کردم از شباهت واقعی که به انشتین داشت خودم هم  باورنمی کردم که من آن را ساخته ام. دلم می خواست که توی کوچه بروم و داد بزنم  و به همه نشانش بدهم و بگویم«آهی مردم ببینید من چه قدرتی دارم، ببینیدکه من چه استعدادی دارم. ببینید این انشتین است و من خودم آنرا درست کرده ام. اما چه کسی ازآن همسایه های کارگر و بیسواد و کوره پزمان انشتین را می شناخت. تنها پدرم بودکه او را می شناخت. شب که پدرم به خانه آمد، به راه پله رفتم و مجسمه را که هنوزخیس بود برداشتم پائین آوردم تا نشانش بدهم، وارد اتاق که شدم دیدم درحالی که رادیو را میان دستانش محکم گرفته و روی آن خم شده بود، اخبارکودتای ژنرال پینوشه درشیلی را از رادیو  بی.بی.سی گوش میداد. متوجه ورود من نشده بود. درحالی که قلبم محکم می زد ایستادم تا خبرتمام شود و سرش را از رادیو بردارد. همانطور من هم به اخباری که از رادیو پخش میشدگوش می دادم. وقتی که رادیو خبرکشته

توراست می گفتی پدر/٧٢

 

شدن آلنده را داد، پدرم رادیو را پرت کرد و با دودستی محکم توی سرش کوبید بطوری که سیگارش ازنوک چوب سیگارش توی یقة پیراهنش افتاد و با عصبانیتی وحشتناک برخاست و شروع کرد به امریکائی ها فحش دادن وگفت:«لعنتی ها، بالاخره کار خودشونو کردن. حیف ازآن مرد بزرگ.»

منظورش آلنده بود. من دیگرترسیدم که مجسمه را نشانش بدهم. پدرم با خبرمرگ آلنده دیوانه شده بود و مرتب در امتداد اتاق با عصبانیت قدم می زد و سیگار می کشید، خواستم تا دزدکی از اتاق خارج بشوم که متوجه مجسمه که پشتم قایم اش کرده بودم شد. با عصبانیت پرسید:«وایستا ببینم پسر. اون چیه دستته؟»

گفتم:«هیچی پدرکاردستیه.»

گفت:«بدش بببینم !.»

جلو رفتم باترس و لرز مجسمه را دستش دادم وکمی دورگرفتم. فکرکردم که الان مثل همیشه با عصبانیت توی سرم می زندش و می گوید:«تو باز دست از این گل بازی هات برنمیداری؟!

 چون هروقت که مرا باآن دستان گلی می دید می گفت:«به جای این گل بازی درستو بخون. فکرنون باش که خربزه آبه.»

مجسمه را ازدستم که گرفت نگاه کوتاهی به اش کرد و پُکی به چوب سیگارش زد و به آرامی اشاره داد تا بروم وکنارش بنشینم. با احتیاط جلو رفتم وکنارش نشستم. مجسمه را با احتیاط کنار رادیوگذاشت وگفت:«ببین پسرم تو استعداد این کار روداری. حتی اگه بخوای از میکل آنژ هم بهتر می شی. اما همیشه گرسنه می مونی.  مکثی کرد و ادامه داد. اینطورکه تو پیش میری پسرم،آخرش مث وانگوگ ازگرسنگی یا دیوانه می شی و یا خودتومی کشی.»

این داستانها را من نمی دانستم. او ادامه داد:«می خوای مث وانگوگ بشی؟یا اینکه آدم موفقی تو زندگی ات بشی؟»

توراست می گفتی پدر/٧٣

 

من وانگوگ را نمی شناختم. برایم مثل آدمی بودکه ازگرسنگی می میرد. گفتم:«خوب آدم موفقی.»

 گفت:«اینطوری نمی شی. ازراه درس خوندن میتونی یه چیزی بشی. نه از راه این گِل بازی. این کار رو زمانی باید بکنی که زیربنای زندگی ات رو درست کرده باشی. درس ات

رو خوب بخون، به دانشگاه هُنر برو و اونوقت هرچه دلت خواست درست کن.»

گفتم:«پدر من درسمو هم که خوب می خونم.»

گفت:«برای اینکارباید پول داشته باشی. پول، فهمیدی؟ پول خدای روی زمینه. فراموش نکن پسر.»

سری تکان دادم و او دیگر چیزی نگفت. مجسمه را برداشتم و بردم توی راه پله قایم اش کردم. چند روزدیگرکه مجسمه خشک شده بود، به جای کاردستی به مدرسه اش بردم. معلم هنرکه باور نمی کرد خودم آن را ساخته ام، با حالتی تحقیرآمیزگفت:«آقای میکل آنژ، زیادی به خودت زحمت دادی، اگه یک عروسک پلاستیکی رو مث بقیه قالب می گرفتی راحت ترنبود؟»

بچه ها همه خندیدند. گفتم:«آقامن قالب نگرفته ام، خودم درستش کردم.»

معلم باتمسخری گفت:«آره ارواح بابات. حتماً این استعداد رو هم از بابات به ارث بُردی؟»

 بچه ها باز خندیدند. خیلی ازدست معلم هنر عصبانی بودم، دلم می خواست هرجور شده، به اش ثابت کنم که من مثل بچه های دیگر عروسک پلاستیکی را گچ نریخته ام. تصمیم گرفتم تا برای هفتة بعد چیز دیگری درست کنم.

ازآنجا که دماغ کج و دراز و سرطاس و بی قواره ای داشت که موهای طرف راست سرش را روی طاسی سرش با دقت تمام شانه کرده بود، شکل مضحکی به آن صورت گوشتالود و چهارگوشش داده بود. تصمیم گرفتم تا پُرتره ای ازخودش درست کنم و همین کار راهم کردم. پیش خودم گفتم حتی اگرشده صد دفعه از پدرم کتک بخورم، باید مجسمه

توراست می گفتی پدر/٧۴

 

این آقا را درست کنم.

وقتی که به خانه رسیدم اولین کاری که کردم رفتم سرکوچه و مقداری ِگل جمع کردم. آنقدرعصبانی بودم که دلم می خواست هرچه زودتر درستش کنم. همان روز شروع کردم تا برای هفتة آینده که با اودرس هنر و طبق معمول کاردستی داشتیم، آماده شده باشد. به خاطر آن دوبار پدرم مچم راگرفت و از اینکه به نصیحت اش توجهی نکرده بودم ازدستم عصبانی شد و کتکم زد.

 دیگر ازضرب المثل های پدرخسته شده بودم. منظورش از خربزه مجسمه سازی بود و نان یعنی درس خواندن و مشق نوشتن. حق هم داشت. او با آن سن بالایش زحمت نمی کشید تا ما بچه هایش درس را رها وگِل بازی کنیم. می دانست که اگربمیرد بعد از خودش ثروتی ندارد که به جای بگذارد. می گفت:«تا من زنده ام استفاده تونوبکنید و درس تونوبخونید.»

به هر قیمتی بود نیم تنة لشکرآرا معلم هنر را تمام کردم. وقتی که توی یک پاکت خاکی رنگ کاغذی پیچیده  بودم و واردحیاط مدرسه شدم، قلبم بد جوری می زد. باخودم میگفتم:«نکنه عصبانی بشه وکتکم بزنه؟ نکنه بچه ها به خاطردماغ دراز وگوش های پهنش بخندند و عصبانیش کنن؟»

چند بارتصمیم گرفتم تا از توی پاکت بیرونش بیاورم و نوک دماغش  راکمی کوتاه کنم. اما آن موقع که دیگر شبیه او نبود.

 زنگ مدرسه زده شد و قلبم به سرعت می زد. ازترس اینکه چه اتفاقی خواهد افتاد، زانوانم می لرزید. همه سرجاهای خودمان نشسته بودیم. به خودم گفتم:«کاش اصلاً من هم مثل بقیة بچه هایک چیزی ساده باچوب کبریت درست کرده بودم ویا بقول خودش عروسکی یا حیوانی راگچ می گرفتم. بعد به فکرم رسیدکه بگویم آقا من کاردستی ندارم حداکثریک نمرة صفر می گیرم و چهارتا ترکه چوب کف دستم می زند. اما نیروئی در درونم می گفت:«نترس باقدرت تمام درش بیار و مقابل دماغش بگذار.»

توراست می گفتی پدر/٧۵

 

توی این جدال درونی با خودم بودم که وارد شد همه از جا برخاستیم. چوبی که همیشه به همراه داشت را روی میزش گذاشت و رو به ماکرد وگفت:«خوب اونهائی که چیزی درست نکردن بیان بیرون.»

تعدادی رفتندکنار تخته سیاه منتظرکتک خوردن ایستادند. یک لحظه خواستم بلند شوم و به همراه آن بچه ها پای تخته سیاه بروم، که انگارآن نیروی درونی دست روی شانه ام گذاشت و با لحنی محکم گفت:«بنشین» و دوباره نشستم.

از ردیف جلو شروع کرد به بازدید کاردستی های بچه ها که اغلب شبیه هم بودند و تکراری. به میز ما که رسید، بغل دستی هایم کاردستی هایشان را نشان دادند، هرکدام چیزی درست کرده بودند. به من که رسید پاکت را از روی مجسمه بالا کشیدم. قلبم به تندی میزد. دستش را جلوآوردکمی خم شد با دودست اش مجسمه را که بیست سانت بیشتر نبود روی میز چرخاند تا از زوایای مختلف خوب نگاهش کند. بچه هائی که نزدیک من نشسته بودند با دیدن مجسمه خنده شان گرفته بود. اما جرأت خندیدن نداشتند. سعی می کردند جلوی خنده شان را بگیرند، اما بی فایده بود. اصغر پسر شکرالله میوه فروش که بعدها در جنگ کشته شد، کنار من نشسته بود، اختیار را ازکف داد و با صدای بلند زیرخنده زد. بعد از اصغریکی پس از دیگری خندیدند، به طوری که تمام کلاس را قهقهه خنده فرا گرفت. معلم بی آنکه تا آن زمان حتی کلمه ای با من گفته باشد، مجسمه را برداشت و با عصبانیت ازتمام کلاس خواست تا بیرون بیایند وآن معنی اش این بودکه همه تنبیه خواهند شد. بعد رو به من کرد وگفت: «شماهم بریددم دفترمدرسه بایستید تا من بیایم.»

کتش را درآورد و باعصبانیت روی میزش پرت کرد و چوب را برداشت و من با دلهره از کلاس خارج شدم. فاصلة کلاس ما تا دفتر زیاد نبود و من ازآن فاصله صدای کتک خوردن بچه ها را یکی پس ازدیگری که توی راهرو می پیچید می شنیدم و از روی ناله ها، صدایشان را می شناختم. بالاخره صدای ناله ها دیگر قطع شد و فقط این صدای معلم بودکه داشت

توراست می گفتی پدر/٧۶

 

چیزهائی می گفت. ازآن فاصله نمی توانستم بفهمم که چه می گوید. دقایقی بعد درب کلاس بازشد و لشکرآرا درحالی که حسابی صورتش عرق کرده بود بیرون آمد. دستی به سرش کشید و بسوی من آمد. قلبم تند میزد. نزدیک که شد گفت:«با من بیا.»

به دنبالش وارد دفتر مدرسه شدیم. رئیس مدرسه درحالی که عینک قهوه ای رنگ و گنده ای به چشم داشت و مشغول نوشتن چیزی بود. سرش را از پرونده ی جلویش برداشت و از بالای عینکش به ما نگاه کرد. رو به لشکرآراپرسید:«چی شده؟»

لشکرآرا مجسمه گلی را روی میزش گذاشت وگفت:«می شناسی ش؟»

رئیس مدرسه بانوک انگشت عینکش را بالا داد و با لبخندی گفت:«شبیه خودتان نیست

آقای لشکرآرا؟»

 منشی مدرسه که کمی آنطرف ترمشغول تایپ کردن چیزی بود از جایش بلندشد و جلو آمد و با حیرتی خاص و تحسین برانگیز به مجسمه نگاه کرد. لشکرآرا با دست اش به من که قلبم به تندی میزد اشاره کرد وگفت:«این را آقای میکل آنژ خودمان ساخته. باور می کنید آقا؟»

و بعد ماجرای هفته پیش و مجسمة انشتین را که او باور نکرده بود تعریف کرد. رئیس مدرسه به من که دم در ورودی درحالی که پاهایم می لرزید ایستاده بودم  اشاره داد وگفت:

«بیا جلو ببینم.»

جلو رفتم  و مقابل میزش ایستادم.گفت:«راستشو بگو. اینو خودت درست کردی؟»

گفتم:«بله آقا.»

« همین جوری بدون عکسی چیزی؟»

«بله آقا.»

به پشتی صندلیش تکیه داد وگفت:«خوب اگه من یه چیزی بگم درست می کنی؟»

«بله آقا.»

توراست می گفتی پدر/٧٧

 

گفت:«می دونی که به زودی روز مادره و ما توی سالن ادارة آموزش و پرورش مراسم جشن داریم؟ می خوام یه مجسمه ی مادردرست کنی که توی مراسم بتونیم استفاده کنیم. میتونی؟»

«بله آقا.»

با خوشحالی خاصی ادامه داد:«امامن نمی خوام با گِل درست کنی. می خوام که بایه چیزدیگه و یه مقدار هم بزرگترم باشه و حسابی رنگش کنی ها، می خوام یه چیزتک باشه.

 گفتم:

«چه اندازه باشه آقا؟»

« زیاد بزرگ نباشه.»

 به مجسمه لشکرآرا اشاره کرد وگفت:«ازاین بزرگترخوبه» و ادامه داد:«اگه اون طوری که من می خوام باشه، جایزه خوبی ازمن می گیری.»

کم کم لرزش زانوانم داشت فروکش می کرد و بغضی توی گلوم شکل می گرفت. در حقیقت بغض پیروزی که بالاخره من توانستم به این آقا بفهمانم که من به او دروغ نگفته بودم و مجسمه انشتین را خودم درست کرده بودم.آقای رئیس که حالا داشت یواشکی با آقای لشکرآرا چیزی می گفت، رو به منشی کرد وگفت:«خانم امیری لطفاً جُفت همین پوستروکه بمناسبت جشن چاپ شده به اش بده.»

منشی که ازبدو ورود ما تبسمی توی چهره اش نشسته بود، برخاست و به سوی کمُد چوبی رفت ازلابلای کاغذهای روی هم تلنبارشده پوستری را بیرون کشید و آنرا لوله کرد و به من داد. بازش کردم. تصویر مادری که بچه اش را درحالی که کادویی رابه دست دارد به آغوش کشیده بود.

 رئیس مدرسه گفت:«خوب حالا چقدر طول می کشه تادُرسش کنی؟»

«یک هفته آقا.»

توراست می گفتی پدر/٧٨

 

بادست اش اشاره داد وگفت:«عجله نکن، فقط سعی کن که خوب دُرسش کنی، خیلی مهمه. باید خوب  و بادقت و حوصله روش کارکنی، می فهمی که؟»

«بله آقا.»

 بعد از من خواست تا به کلاس برگردم. هفته ای گذشت و من از پول توجیبی ام رفتم از ممدگچی دوپیت گچ فله گرفتم و به خانه آوردم.  به آن خاطر می بایست چند بار بیایم بروم. تا همه دوپیت گچ را به خانه حمل کنم. بعد می رفتم توی آشغالدانی ها و مقداری زیادی سیم برای آرماتور بندی اش جمع کردم.

گاه شب ها از ترس پدرم که سرزنشم نکند دزدکی چراغ نفتی کوچکی را که داشتیم بر میداشتم و به راه پله که آتلیه ی من شده بود و خیلی هم سرد بود، می بردم و روی مجسمه کار می کردم. 

مادری را درحالی که پای گهوارة نوزادش نشسته وگردنش ازخستگی روی لبه ی گهواره خم شده بود راساختم. تا بالاخره مجسمه به اتمام رسید. اما بزرگترازآنی شدکه تصورش را میکردم. به طوریکه به تنهایی نمی توانستم از زمین برش دارم. ازآن به بعد سعی می کردم تا درسم را هم خوب بخوانم تا بهانه ای دست پدرم ندهم. وسایل خاصی نداشتم. دور از چشم زن پدرم چند تا از قاشق و چنگال های خانه را می دزدیدم و با آنها کارمی کردم.  هفته ای بعدکه دیگر مجسمه تقریباً خشک شده بود وتصمیم داشتم تا فردا به مدرسه ببرمش شب را تا صبح از هیجان اینکه چه خواهد شد وآقای رئیس خوشش خواهدآمد یا نه؟ خوابم نگرفته بود و تا صبح که به مدرسه رفتم توی رختخواب غلت می زدم. انگارشب تمامی نداشت. عجله داشتم تا زودتر صبح شود.

فردایش سیاه حمال را دیدم که داشت با چرخ حمالی اش از خیابان می گذشت. به فکرم رسیدکه صدایش کنم بلکه برای حمل مجسمه  از او کمک بگیریم.

سیاه حمال هم برای خودش داستانی داشت. تنها فرد سیاه شهرمان بود. می گفتندکه در

توراست می گفتی پدر/٧٩

 

زمان اشغال انگلیسی ها مادرش که کلفت بوده توسط یک سربازانگلیسی مورد تجاوز قرار گرفته و از اوحامله شده و ازآن پس از دهات خودشان که حوالی بختیاری بوده به شهرما فرار کرده و بچه را اینجا بدنیا آورده و بعدهم زمانی که سیاه ده سالش بوده مادرش در اثر مریضی می میرد. و سیاه هم از همان بچه گی به حمالی می پردازد. بعد هم که بزرگترمیشود با یک دختر روستایی ازدواج می کند و حالا هم خودش دو پسر و یک دخترسیاه دارد و هنوزحمال است.

با چرخ سیاه حمال و با پرداخت پنج ریال مجسمه را به مدرسه اش رساندیم. درحالی که قلبم به تندی می زد وارد حیاط مدرسه شدیم. رئیس مدرسه مرا از پشت پنجره دفترش دید و با اشارة دست گفت تایک راست به دفترش برویم. دم پله هایی مدرسه مجسمه راباکمک سیاه ازروی چرخ بغل کردیم و داخل بردیم. وارد دفترکه شدیم او را دستپاچه تر از خودم دیدم. با احتیاط مجسمه را روی میزی که وسط دفترش بودگذاشتیم.

آقای رئیس نایلون روی مجسمه را با عجله برداشت. قلبم به تندی می طپید. باچشمان

دریده و با ناباوری هم چنان که زبانش بندآمده بود، به مجسمه خیره مانده بود. منتظربودم تا چیزی بگوید. منشی که مثل همیشه جلوآمده بود، گفت:«بارکه الله آفرین پسرواقعاً که تونابغه ای..»

بعد خطاب به رئیس که هم چنان خیره به مجسمه مانده بودگفت:«آقا، ایشون روبایدبه رئیس

فرهنگ معرفی کنیم و براش تشویق نامه درخواست کنیم.»

آقای رئیس که هم چنان خم شده بود و مجسمه را متفکرانه نگاه می کرد، قد ش را راست کرد و به آرامی گفت:«نه خانم من نقشه دیگه ای براش دارم و خطاب به من گفت:

« اما چرا رنگش نکردی؟»

گفتم:«آقا هنوز نم داره. بعداًمی تونم رنگش کنم.»

با حالتی ارباب منشانه دست اش را جلو چانه اش بُرد و پرسید:«حالا چه رنگی مثلاً ؟»

توراست می گفتی پدر/٨٠

 

« بُرنزی دیگه آقا.»

منشی گفت:«نه آقا حیفه که رنگش کنید. اینطوری سفید بهتره، عین مرمر می مونه.»

رئیس سری بعنوان تأیید تکان داد. احساس غرورخاصی به من دست داده بود. منشی که دخترک جوان و خوش چهره ای بود، وقتی که با آن تبسم آرام بخش اش مرا نگاه می کرد احساس خجالت می کردم. آقای رئیس با مهربانی که تاآن موقع از او ندیده بودم، دست اش را روی شانه ام گذاشت وگفت:«توآیندة خوبی خواهی داشت پسرم، به شرطی که دست از این کارت برنداری و در کنارش درستو هم خوب بخونی.»

و ادمه داد:«منم کمکت می کنم، یه برنامه هائی برات دارم، توبچه ی با استعدادی هستی، حالا برو سرکلاس ات تاوقت خودش.»

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

توراست می گفتی پدر/٨١

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

«۱٠»

 

اواخر دی ماه بود. زنگ هنرکه تمام شد همه برخاستیم تا بیرون برویم. لشکر آرا به من اشاره داد وگفت:«آقای هنرمند وایسا کارت دارم.»

فکر کردم راجع به مجسمه می خواهد با من صحبت کند.گفت:« ببینم، تو نمایشنامه هم می تونی بازی کنی؟»

گفتم:«تا حالا بازی نکرده ام، نمی دونم.»

گفت:«حتماً می دونی که تا یکی دوهفته دیگه ششم بهمنه.»

سری تکان دادم و ادامه داد:«من نمایشنامه ای نوشتم و می خواهیم توی سالن آموزش و پرورش اجرا کنیم. دنبال یه پسر با استعداد می گردم. فکر می کنم که تو بتونی این نقش رو بازی کنی.»

توراست می گفتی پدر/٨٢

 

چیزی نگفتم. ادامه داد:«نگران نباش خودم یادت میدم. بقیه هم مثل تو اولین بارشونه. برای آدم هنرمندی مثل توکار سختی نیست.»

جزوه ای به من داد وگفت:«ببرخونه و خوب بخونش، باید نقش خودت روحفظ کنی. هفته آینده تمرینات رو شروع می کنیم.»

درحالی که جزوه را دستم میداد با نوک انگشت به نام پری شماره دو اشاره کرد وگفت:

« این توای. پری شماره دو. باید نقش اینو بازی کنی. خوب بخونش.»

جزوه راگرفتم و توی کیفم گذاشتم. در بین راه که به خانه میرفتم بیرونش آوردم و خواندم. بالای صفحه اولش با خط درشت نوشته بود:«پریا» و زیرآن نوشته بود:

نویسنده و کارگردان: م. لشکر آرا

با اقتباس از شعر«ا. بامداد»

همین طورکه می رفتم سرم را روی جزوه خم کرده بودم و می خواندم. نفهمیدم که کی به خانه رسیده ام. تا فردا که به مدرسه آمدم همه اش را حفظ کرده بودم. روز بعد لشکر آرا را توی محوطه ی مدرسه دیدیم، می خواستم تا پیش اش بروم و بگویم که من همه اش را حفظ کرده ام. اما نرفتم. انگار خودش فهمیده بود. صدایم کرد و پرسید:«خوب خوندی؟»

گفتم:«بله آقا.»

پرسید:«خوب گرفتی موضوع چی بود؟ فکر می کنی بتونی نقشتو بازی کنی؟»

گفتم:«بله آقا. اما این شعره.»

گفت:«بله شعره. اما من اونو برای نمایشنامه دستکاری کردم و قسمت هایی ش رو به نثردرآوردم. البته یه نمایشنامه موزیکاله دیگه.»

دوباره پرسید:«خوب میتونی بازی کنی دیگه؟»

گفتم:«بله آقا.»

گفت:«آفرین. می دونستم که می تونی.»

توراست می گفتی پدر/٨٣

 

چند روز بعد صدایم کرد وخواست تا با او بروم. به اتفاق به سالن آموزش و پرورش رفتیم. چند دختر بچه دیگر از قبل آمده بودند و توی سالن منتظر بودند. آقای لشکرآرا ما را به هم معرفی کرد. از اینکه می دیدم من تنها پسرتوی جمع هستم کمی خجالت کشیدم. فکرکردم شاید یک بازی دخترانه است. تا اینکه پسری  چاق و چله و درشت هیکل که به نظر میرسید هم سن وسال خودم باشم هم آمد و به ما پیوست. قرار شد او نقش دیو را بازی کند. بعد لشکر آرا پرسید که آیا همه پیس را خوانده ایم؟ همه گفتیم:« بله.»

چندصندلی برداشت و به حالت دایره چید و همه نشستیم. بعد ازما خواست تا شروع کنیم. اوایل، کار راحتی نبود. بچه ها جدی نمی گرفتند. و این مسئله مرا بدتراز لشکرآرا عصبی کرده بود. به هرحال آنروز را ساعاتی تمرین کردیم.

درمیان آنها دختری بود که نقش اصلی پریا را بازی می کرد. ازهمان لحظه ی ورودم به سالن با دیدنش قلبم به طپش افتاد و از او خجالت می کشیدم. قیافة خیلی معصوم و زیبایی داشت. نگاه هایش مرا جادوکرده بود، تُن صدایش برایم مثل موسیقی بود و بوی عطر دلنشین اش مستم می کرد. در میان آن دختر ها او تنها کسی بود که خیلی جدی و خوب نقش اش را بازی می کرد.

تا فردا که می بایست رأس همان ساعت دوباره درآن سالن جمع شویم و تمرین کنیم طاقتم سر رفته بود. به خانه که آمدم تمام شب را به او فکر کردم. بوی عطرش را از لباسهایم حس می کردم. فردا اولین کسی بودم که به سالن آمده بودم. ما همه دسته صبح بودیم و بعد ازظهرها درس نداشتیم برای همین تمرینات را در آن ساعت گذاشته بود.

وقتی از دور با پدرش وارد سالن شد. قلبم ریخت و به نفس، نفس افتادم. آنروز دیگرنمی توانستم مثل روز اول دیالگم را به زبان بیاورم. به پت و پت افتاده بودم. چند بار لشکرآرا پرسید:«چته امروز پسر؟ نکنه خوب نخوابیدی.» همه خندیدند اما او نخندید. به هر زحمتی بود روز دوم هم تمام شد. و من از اینکه مطمئن بودم که فردا و روزهای دیگر او را باز می بینم از

توراست می گفتی پدر/٨۴

 

خوشحالی درپوست خودم نمی گنجیدم. اولین باری بودکه توی عمرم از زندگی خوشم میآمد. روز سوم لشکر آرا کمی دیرآمد. همه نشسته بودیم و منتظر بودیم. دخترها با هم پیچ و پچ می کردند. من خجالت می کشیدم. بلند شدم و کنار پنجره رفتم تا خودم را از جو سنگین سالن برهانم. صدای قشنگش راشنیدم. پشت سرم بودپرسید:«کلاس چندمی؟»

پت و پت کنان گفتم:«کلاس پنچم.»

از رنگ پریده و نفس های بریده ام تبسمی کرد وگفت:« هم کلاسیم.»

یکی از دخترها صدا زد: آقای لشکرآرا اومد بچه ها.»

به اتفاق پیش بقیه رفتیم. و تمرینات را شروع کردیم. با خودم گفتم که هر جوری شده باید امروز حواسم را جمع کنم و خوب بازی کنم. چرا که لشکرآرا گفته بود که از من نا امید شده. همان روز اول فقط خوب بازی کردم. گفته بود آخرین شانس من است اگر خوب بازی نکنم پسردیگری را به جای من می گذارد.

آنروز همه توانم را به کار بردم و بقول لشکرآرا محشر بازی کردم. نهُ روز قشنگ و فراموش نشدنی را با آن پریان تمرین کردیم. و روز پنجم بهمن فرا رسید. سن نمایش را غیر قابل باور درست کرده بودند. و لباسهایی هم داده بود تا بدوزند. برای دخترها لباسهای سفید با بالهای توری و گلهای رُز سفید گوشه ی سرشان.

حالا شهرزاد با آن لباس سفید آن بالهای توری  روی پشت اش به یک پری واقعی میمانست. که من درکنارش به دنیای پریایی اش پرواز می کردم. نقش اصلی نمایش بامن و شهرزاد بود. من می بایست او را از چنگال دیو آزاد می کردم. همین مسئله باعث شده بود تا اغلب درکنار هم باشیم و گاه همدیگر را طبق نمایش به آغوش بکشیم. و من از بوی عطر دلنوازش مست می شدم.

شب که به خانه می آمدم توی خیال با او به دنیای دیگری می رفتم و هرجورکه دلم میخواست نمایش را نقش میزدم. شبها در رؤیا با او به بالا ابرها سفر می کردم. با او درمیان

توراست می گفتی پدر/٨۵

 

سبزه زارها و شقایق های وحشی میدویم و گاه ازآسمان برایش ستاره می چیدیم. دیگر شب و روزم را با او و رؤیای با او بودن می گذشت.

روز ششم بهمن فرارسید. ازپشت پرده ی سن دیدم که خیلی ها آمده اند. اغلب تماشاچیان شخصیت های رده بالای شهرمثل  شهردار و فرماندار و رئیس آموزش پرورش و... بودندکه با خانواده هایشان دعوت شده و حالا در ردیف اول نشسته بودند. از آنجا که هنوز تلویزیون به شهر ما نیامده بود، مردم برنامه ای نداشتند تا آنها را از زندگی روزمره و تکراریشان بیرون

ببرد. 

از طرفی تا آن سال هرگز درشهرما هرگز نمایشی اجرا نشده بود. ما اولین افرادی بودیم که نمایشی اجرا میکردیم. و این مسئله برا ی همه دیدنی و لذت بخش بود. افرادی را میدیدم که هرشب با خانواده می آمدند و روی همان صندلی شان می نشستند و تماشا میکردند. شهردار، رئیس آموزش و پرورش، فرمانده پاسگاه ژاندارمری، رئیس بانک و...

قرار بود هفت شب نمایش بدهیم. هرشب که می گذشت بر دلنگرانی من به خاطر پایان روزهای با شهرزاد بودنم می افزود و دلم را تنگ میکرد. طی روزهای تمرین به او، نگاههایش، تن صدایش، بوی عطر و بغل کردن هایش عادت کرده بودم. اگرنمایش تمام میشد می دانستم که دیگر اورا نخواهم دید. حتی خانه شان را هم نمی دانستم کجاست.

آخرین صحنه ی نمایش می بایست من گریه می کردم. تا روزآخر برای آنکه اشکم را در بیاورم، با فشردن تکه پیازی که  لشکر آرا بهم داده بود و آنرا لای پیراهنم قایم کرد بودم اشک می ریختم. اما شب آخر ازهمان ابتدای نمایش هوای گریه داشتم. تا آخر نمایش به زحمت جلوی بغضم راگرفته بودم. اما آخر نمایش خودم را ها کردم. به محض اینکه شهرزاد را به آغوش کشیدم، ناله هایم بلند شد. دیگر نمایش را فراموش کردم. دیگر برای من بازی نبود. زندگی واقعی بود. گریه واقعی می کردم. برای فردایی که دیگر شهرزاد را نمی بینم. بی آنکه بدانم پرده را کشیده بودند امامن هنوز شهرزاد رادرآغوش گرفته بودم و اشک میریختم.

توراست می گفتی پدر/٨۶

 

کسی بازویم راگرفت و از شهرزاد جدایم کرد. چشم هایم را باز کردم، لشکر آرا بود گفت:« تموم شد پسر، آفرین. عالی بود.»

به  شهرزاد نگاه کردم. داشت اشکهایش را پاک می کرد. لشکر آرا به شهرزادگفت:«تو دیگه چراگریه می کنی دختر؟»

آنروز هم گذشت و شب که به خانه آمدم تا صبح خوابم نگرفت و زیر لحاف مرتب گریه می کردم. تا مدتها آرام شده بودم. میل به هیچ بازی ای نداشتم. به زحمت مدرسه می رفتم. شبی نبودکه به خوابم نیاید. بارها دم مدارس دخترانه می رفتم تا بلکه پیدایش کنم. اما نمیدانستم که کدام مدرسه است. سال از پشت سال گذشت و من بی او بزرگ شدم. میدیدم که پشت لبهایم سبیل نازکی درآمده. تن صدایم کلفتر شده و  قدم بلندتر. می ترسیدم که اگر چند سال دیگر بگذرد دیگر او مرا نخواهد شناخت. و همین طور هم شد.

ازآنجا که پدرم در جوانی بوکسربوده، علاقه داشت تا ما پسرهایش هم بوکسرشویم. از همان سنین بچه گی ما را غلارغم میل مان مجبور به بوکس بازی کرد و رفته، رفته با کمک پدرم درشهرکوچکمان باشگاهی راه انداختند و عده ای می آمدند و تمرین می کردند. گاه  پدرم هم می آمد و چیزهایی به ما می آموخت. برادر بزرگم هم  بازی میکرد و ما بوکسرهای خوبی شده بودیم.

کم کم برادرم آرشیا راهم وارد رینگ کرد. گاه برای مسابقه به شهرهای مختلف مسافرت می کردیم و مسابقه می دادیم. چهارم آبان پنجاه و چهار بود و من پانزده سالم بود و معمولاً هرساله درچنین روزی شهررا آذین میکردند و طاق نصرتهایی توی خیابانهای اصلی می بستند و دیوار مغازه ها را رنگ می کردند و ادارات و شهرداری هم برنامه هایی نمایشی تدارک می دیدند و بعد همة مردم شهرکار و زندگی را رها می کردند و برای دیدن نمایشات و مراسم  به محوطه زمین فوتبالی که هرساله مراسم درآنجا اجرا می شد می آمدند.

مراسم همیشه اول با سخنرانی نمایندة شهرمان درمجلس و شهردار و رئیس آموزش و

توراست می گفتی پدر/٨٧

 

پرورش و بعد با رژة نظامیان و کارمندان وسپاهیان دانش و بعد دانش آموزان و مرزشکاران از مقابل جایگاه که با عکس بزرگی ازشاه در لباس نظامی، در قاپ طلائی رنگی که دور تا دورش را با پرچم سه رنگ ایران آذین کرده بودند و شهردار و رئیس ژاندارمری و رؤسای ادارات دردوطرف عکس شاه به ردیف ایستاده بودند، شروع می شد و بعد نوبت به اجرای نمایشات می رسید. همه جور نمایشی اجرا می شد. ازسیب خوری و عبور ازحلقه های آتش و کشتی کج و ورزش باستانی که از مرکز استان دعوت شده بودند و بوکس و صندلی بازی دختران و غیره اجرای برنامه می کردند. برای بازی بوکس من و برادرم آرشیا می بایست با دو نفردیگر از اعضای تیم مان مسابقه می دادیم. اما پدرم به خاطرتنفری که از نظام شاهی داشت تهدید کردکه حق نداریم درآن مراسم نقشی ایفا کنیم. سن و سال من درآن حد نبودکه از سیاست چیزی بدانم و دلایل پدرم هم مرا قانع نکرده بود. من پانزده سالم بود و تاآن موقع تنها مطالعات غیردرسی ام امیرارصلان نامدار و چهل طوطی وکیهان بچه ها بود. اما برادرم آرش چیزهایی ازسیاست میدانست.کتابهای از نویسندگان چپگرا را خوانده بود و خودش را کمونیست می دانست از بازی سرباز زد و خودش را به مریضی زد.

هنوز تا اجرای برنامة ما خیلی مانده بود و ما هنوزدرصف بازیگران ایستاده بودیم. صف کنار ما دخترانی بودندکه قرار بودآنها هم برنامه هایی اجراکنند و حالا هم درانتظار نوبت شان ایستاده بودند. در نزدیکی من دختری ایستاده بودکه احساس می کردم که مرتب مرا نگاه میکند و اصلاً به نمایشات توجهی ندارد. نگاههایش برایم خیلی آشنا بود. مثل آنکه از اهالی بومی شهرمان نبودند. با خودم گفتم شاید تازه به شهرمان مهاجرت کرده بودند.

ازگذشته های دور تا آنزمان مهاجران زیادی به شهرما آمده بودند و به طوریکه تجارت و بازار و بانکها و ادارات شهرما اغلب دردست همین مهاجران بود. که می آمدند و چند سالی میماندند و دوباره می رفتند. هرچه بود دختر زیبا و دلربایی بود. نگاهش کردم. نگاهم کرد و تبسمی ملیح به چهره نشاند. سرم را برگرداندم. اما دلم می خواست تا دوباره نگاهش کنم.  

توراست می گفتی پدر/٨٨

 

نگاهش کردم. او هم.

توی دلم ریخت. رنگم پرید و احساس می کردم دارد توی وجودم اتفاقی می افتد. نفسم بندآمده بود و قلبم طپش عجیبی گرفته بود. و اوکه انگار می دانست که دردرون من چه اتفاقی افتاده، تبسم اش به خنده تبدیل شد. دیگرنگاه از من برنمی گرفت. من هم. تا جایی که نفهمیدم که بلندگوچند بار نامم را برای شروع مسابقه اعلام کرده بود. عده ای داشتند دستکش هایم را می پوشیدند و من هم چنان خیره ی آن دخترشده بودم، به طرف رینگ که وسط میدان بود می رفتم. مرتب برمی گشتم تا اورا ازمیان آن جمعیت دختر ببینم. آن چشمان سیاه و بادامی اش، آن پیشانی پهن و زیبایش وآن موهای صاف و رهایش که تا روی شانه اش افتاده بود. مرا به یاد شهرزاد می انداخت. درطول بازی همه اش به او فکر میکردم. برایم مهم نبودکه ببازم. چراکه خودم را برندة آن روزمی دانستم. چه جایزه ای با ارزشتر ازآن چشمان زیبا؟.

بازی مان تمام شد و سرجایمان برگشتم. او به اتفاق گروهش برای اجرای برنامه شان وارد زمین شده بودند. با خوشحالی منتظر برگشت اش بودم اما بعد از اجرای برنامه آنها از همان طرف زمین را ترک کردند و به گوشه ی دیگری رفتند. ازصف بیرون آمدم ودرمیان جمعیت دنبالش گشتم. ندیدمش. آنروز برای من اتفاق مهمی افتاده بود. شب که شد آسمان شهر دراثرآتش بازی های رنگی جلوه ای دیگری گرفته بود. انگارکه تمامی شهر تولد عشق مرا جشن گرفته بود. زندگی برایم جور دیگری شده بود.

 فردای آنروز بارانی آمد و من مثل همان روزهایی که با شهرزاد بازی می کردم، چقدر از بوی خاک باران خورده خوشم آمد. به آسمان آبی و ابرهای سفید، خیره می شدم. چقدر احساس می کردم که مردم مهربان و دوست داشتنی هستند. چقدر سحرخیزشده بودم. شفق و نارنجی آفتاب چقدر زیبا بود. نمی دانستم که خانه شان کجاست و مدرسه اش کجا. اما دیری نگذشت که با کمک دوستم سیروس و حسین هم خانه شان را پیدا کردم و هم دبیرستانش و

توراست می گفتی پدر/٨٩

 

وقتی فهمیدم که اسمش شهرزاد است و پدرش رئیس بانک بازرگانی برایم مثل خواب میمانست.:«چطور ممکن بود که آدم بی آنکه خودش بداند، دوبار عاشق یک نفر بشود.»

ازآن روز به بعد روزی نبود که چند ساعت دم کوچه شان نایستم. هر روزصبح زودکه از خانه بیرون می زدم و می رفتم درمسیرراهش به مدرسه می ایستادم تا لحظه ای ببینمش و چقدر از دیدنش انرژِی می گرفتم.

چندماهی گذشت عشق شهرزاد هم دردل من باگذشت روزگار بزرگترمی شد. برایش نامه ای نوشتم و توسط خواهرم که در دبیرستان آنها بود فرستادم. برای خواهر تعریف کرده بود که از آن سالهای دورکه درنمایشنامه بازی کردیم به من علاقه پیدا کرده بود و از من خوشش می آمده. گفته بود که از آن موقع تا کنون مرتب به من فکر کرده و همیشه آرزو داشته تا دوباره مرا پیدا کند.

این حرفها را می شنیدم باور نمی کردم که او واقعیت داشته باشد. آنروز پیوندی دوباره بین ما برقرار شد وکم کم با هم ارتباطی مخفیانه گرفتیم و ماهها طول کشید تا بالاخره بعد از آن سالهای کودکی دوباره  هم دیگر را از نزدیک ملاقات کنیم.

عشق شهرزاد درسخت ترین دوران زندگیم به من امید می داد. هیچ  وقت دنیا را به آن قشنگی ندیده بودم. هر روز صبح به عشق دیدن او از خانه بیرون می زدم. به دیدن روزانة هم عادت کرده بودیم. شب و روز بهش فکرمی کردم. بعضی شبها از خواب بیدار می شدم و زیر باران سرکوچه شان میرفتم و به تاریکی ته کوچه شان خیره می شدم.

چند سالی گذشت و ما بزرگترشدیم. سال آخردبیرستان بودیم. از آنجا که او دختر بود و

رشد فیزیکی سریعتری داشت، موقع ازدواجش فرارسیده بود. زیبایی اش زبانزد همه بود مرتب و ازهمه جابرایش خواستگار می آمد.

ازطرف خانواده اش تحت فشار بود تا ازدواج کند همه جورخواستگاری داشت. از مهندس و دکتر و افسرگرفته تا تاجر و معلم و کارمند. اما او همه را به خاطر من رد می کرد و

توراست می گفتی پدر/٩٠

 

باخانواده اش درمی افتاد و کتکها را به جان می خرید. نه تنها خانواده اش بلکه همه شهرمان جریان عشقی ما را می دانستند.

پدرش بارها افرادی را اجیرکرده بود تامرا گوشمالی دهند، تادست ازسردخترش بر دارم. امامن سمج ترازآن بودم تا با آن تهدیدها منصرف شوم. در میان آنها لات معروفی به نام احمد کَله بودکه بارها به جرم های مختلف روانه ی زندان شده بود و همه او را با سابقة  بدش می شناختند.

بارها با او درگیر شده بودم. بعداً شهرزاد با تمسخری گفت که از پدرش خواستگاریش را کرده. تابستان بود ودبیرستانها تعطیل بود. چون دیگر مدرسه نمی رفت، کمتر به او اجازه میدادند تا بیرون بیاید. خیلی دلم برایش تنگ شده بود. تا اینکه پیغامی از او دریافت کردم. گفته بود که جمعه آینده قراراست که باخانواده و اقوامشان برای زیارت به هفت کوه بروند. اگر میتوانم من هم بروم وآنجا درمیان آن ازدهام جمعیت زائران فرصت خوبی است تا بعد ازآن همه مدت همدیگررا ببینیم. هرساله و درآن ایام خیلی ها از مردم برای زیارت به هفت کوه می رفتند.

با بی طاقتی فراوان روزجمعه فرارسید و صبح زود ساعت شش من هم به اتفاق دوستم سیروس سوار اتوبوس شدیم و حرکت کردیم. هرچه میان جمعیتی که دم گاراژ ازدهام کرده بودند چشم گرداندم او و یاکسی از خانواده اش را ندیدم. آنها با ماشین شخصی رفته بودند. اما آنهاکه خودشان ماشین نداشتند. سیروس گفت: «حتماً یک سواری راکرایه کرده اند. دم غروب به پای اولین کوه رسیدیم و پیاده شدیم. تا چشم کارمی کردآدم بودکه  ازدهام کرده بودند و ازدورکه نگاه می کردی مثل ردیف مورچه ها داشتند درصف های چند ردیفه از دامنة کوه بالا میکشیدند و ردیفی دیگردرجهت مخالف ازکوه پایین می آمدند. دردامنة کوه عده ای تازه رسیده و مشغول جمع و جورکردن وسائل و بستن کوله پشتی هایشان بودند و عده ای برعکس تازه ازکوه پایین آمده و با سر و روی خسته و پریشان منتظرآمدن اتوبوس

توراست می گفتی پدر/٩١

 

شان روی کوله پشتی هایشان لم داده بودند و چرت می زدند. دودآتش های که برای چای درست کرده بودند به هوا برمی خواست. همه که آماده شدند به اتفاق براه افتادیم تا ازکوه بالا بکشیم. طبق قرار می بایست تا شب  به  قُله  هفتم کوه  برسیم.

 هوا دیگرکاملاً تاریک شده بودکه به بالای قُله، جائیکه ساختمان امامزاده آنجا قرارداشت رسیدیم. تاچشم کار می کرد شعله های چراغ و آتش بودکه گروه، گروه، دورشان نشسته بودند. بوی غذا و چای و شمع تمام فضای اطراف امامزاده را مطبوع کرده بود. درمیان آن تاریکی، جمعیت مرتب به هم می لولیدند و درحرکت بودند. یا به زیارت می رفتند و یا از زیارت به سوی گروه شان برمی گشتند. گروه ما هم که همان مسافران اتوبوسی بودکه با آن آمده بودیم، جایی را برای استراحت انتخاب کردیم و وسائل مان را زمین گذاشتیم. دراولین فرصت به اتفاق سیروس به جستجوی گروه شهرزاد رفتیم. اما مگرمی شدکه درمیان آن تاریکی و جمعیت کسی راشناخت. سیروس گفت:«بگذار فردا که هوا روشن شدپیدایش میکنیم.»

اما طاقت صبرکردن تا فردا را نداشتم. نمی دانم چقدر درمیان آن جمعیت سرگردان شدم. تا بالاخره صورت پدرش را درشعاع نور چراغ طوری گروهی که زیردرخت بلوطی نشسته بودند دیدیم که ایستاده و درحالی که حلقه های دوسیگارش به هوا برمی خواست، با کسی که پشت اش به من بود، مشغول صحبت است. با احتیاط نزدیک تررفتم و توی تاریکی خودم را پنهان کردم و خوب توی چهرة همة زنانی که آنجا نشسته بودند نگاه کردم. خواهرش را دیدم.که برخاست و چادرش رایک بار باز و بسته کرد. فهمیدم که قصد دارد جایی برود. از میان گروه بیرون آمد و به طرف ساختمان امامزاده براه افتاد. بهش نزدیک شدم تا درمیان آن تاریکی وآن همه زن چادری که همه شبیه هم بودندگُمش نکنم. مقابل شمع فروش ایستاد. نورشمع های روشن توی صورت اش افتاده بود. جلو رفتم وکنارش نشستم و سلامی کردم. سرش را برگرداند. مرا که دید، لبخندی زد و چادرش را درست کرد و خواست تا بلند شود

توراست می گفتی پدر/٩٢

 

و برود.گفتم:«من همین جا منتظرمی مانم.»

بیشتر از ساعتی گذشت و از شهرزاد خبری نشد. برخاستم تا گشتی بزنم. که دستی آرنجم را گرفت. برگشتم. دیدم خواهرش است. گفت:«شهرزاد خیلی وقته که منتظرتونه.»

گفتم:«کجا؟»

با سراشاره داد تا دنبالش بروم. وارد امامزاده شدیم. دم در امامزاده، شهرزاد را دیدم که ایستاده بود. خواهرش ما را تنها گذاشت و وارد امامزاده شد. شهرزاد می خواست تا ما هم داخل برویم. گفتم نه. دست اش را از روی چادرش کشیدم وگفتم:«بامن بیا.»

 فرصتی برای تصمیم گیری نبود. بی اختیار بدنبالم راه افتاد. خودم هم نمی دانستم کجا میرویم. از میان جمعیت گذشتیم. به جایی رسیدیم که دیگرکسی نبود. همه جا تاریک و پرازسنگلاخ بود. شهرزادکمی ترسیده بود. چند بار ایستاد وگفت:«زیاد دور نشیم. خطرناکه.»

اما من دلم می خواست او را ازمیان جمعیت بکنم و به جایی ببرم که هیچ اثری ازآدم نباشد. ماه داشت آرام، آرام ازپشت ابرها بیرون می آمد. و چشم ما به تاریکی عادت می کرد. به زحمت می توانستم جلوی پایم را ببینم. اصرارکردم تا کمی دیگرجلو برویم و از مردم دورتر بشویم. ناخودآگاه دستش راگرفتم. اولین باری بودکه دستم به دستش می خورد. احساس گرمای لذت بخشی بهم دست داد. ترسم ریخت و به او نزدیکترشدم. بوی عطری که به خودش زده و با بوی بوته های وحشی بهم آمیخته بود را با تمام وجود حس کردم. چادرش به بوته ی خاری گیرکرد. ازش خواستم تا چادرش را در بیاورد ودستش بگیرد تا پاره و سؤال برانگیز نشود. یک دفعه درمیان تاریکی متوجة صدای پایی که به طرف مان میآمد شدیم. هردوساکت نشستیم و پشت تخته سنگی پنهان شدیم. دقایقی گذشت صدای پا دیگر نمی آمد. من یواشکی و با احتیاط سرم را از پشت تخته سنگ برداشتم تا نگاهی بکنم. دیدم که کسی دارد سعی می کند تا در ورای بادی که می وزید، سیگارش را روشن کند. شعلةکبریتش توی صورتش افتاد. خوب دقت کردم. دیدیم احمد خواستگار خلافکارش

توراست می گفتی پدر/٩٣

 

است. انگارکه شهرزاد را تعقیب می کرده و فهمیده بودکه شهرزاد غیب اش زده و به این طرف آمده. شاید مراهم دیده باشد. به شهرزادگفتم که بی حرکت بماند. بعدکه سیگارش را

روشن کرد، برگشت و از ما دور شد. شهرزاد پرسید:«کی بود؟»

گفتم:«یکی ازخواستگارات بود.»

شهرزادگفت:«شوخی نکن. بگوکی بود؟ آشنا بود؟»

گفتم:«جدی می گم احمد کله بود.»

شهرزادگفت:«دکی. مرتیکه دیونه.»

 و دیگرساکت شد. چادرش را درآورد و زیربغل اش گرفت. هم چنان دست هم را گرفته بودیم و با احتیاط جلوتر می رفتیم. به جایی رسیدیم که کف زمین کاملاً سیاه و تاریک بود. من با احتیاط اول یک پایم را جلو می دادم و اگر زمین مسطح و سفت بودپای دومم را می گذاشتم  بعد شهرزاد در پی ام می آمد.

هرچه پایم را گرداندم زمین را زیر پایم حس نکردم. ناگاه پای شهرزاد سُرخورد و نزدیک بود بیفتد. بی آنکه ببینم توی بغلم افتاد و سرش به گونه ام خورد. شدت ضربه به حدی بود که احساس کردم گونه ام شکست. اما به روی خودم نیاوردم و محکم شهرزاد راگرفتم تا نیافتد. سینه های نرمش به سینه ام خورد و موهایش توی صورتم ریخت. سنگ بزرگی از زیر پایش غلتید و صدای غلتیدنش توی درة عمیق و تاریکِ جلوی پایمان تا دقایقی هم چنان ادامه داشت، ما را حسابی ترساند و فهمیدیم که لب پرتگاهی عمیق هستیم. همانجا ایستادیم و بی آنکه حرکتی بکنیم توی بغل هم نشستیم.

دقایقی حرفی بین مارد و بدل نشد و فقط صدای نفس های همدیگر را می شنیدیم. بعد سرحرفهایمان باز شد و همانجا فهمیدم که آنها با ماشین احمد کَله آمده اند. عصبانی شدم  وگفتم:« چرا توقبول کردی که با او بیاید.»

 گفت:«من چه کاره ام؟ بابام تصمیم گرفته.»

توراست می گفتی پدر/٩۴

 

گفتم:«اوکه ماشین نداشت.»

 شهرزادگفت:«چه می دونم رفته یه پیکان صفرخریده. فکر می کنه اینطوری می تونه نظر بابامو جلب کنه. تازه این اواخرخیلی بابابام گرم گرفته. میآد خونه و هر وقت هم که میآد برا بابام تریاک میآره. مامانم چند بار با بابام دعواکرده که  این پسره لات رو چرا می آره خونه.

اما بابام گوش نمی ده.»

توی قلبم ریخت. تصور اینکه روزی شهرزاد با این آدم ازدواج کند، برایم غیرممکن بود. پس جای هیچ نگرانی نبود. دستم را روی شانه اش انداختم و او راکه به حرکت ابرها از مقابل ماه خیره شده بود به خودم فشردم  وگفتم:«ببین شهرزاد، دُرسته که ما الان همدیگه رو دوست داریم و می خوایم تازنده ایم باهم باشیم. اما به فرض مثال اگه روزی روزگاری طوری شد و دنیا با ما بی وفایی کرد و مابه هم نرسیدیم. با هرکی که خواستی ازدواج کن. اما دور این  پسره ی لات بزهکاررو خط بکش.»

درحالی که داشت هم چنان ماه رانگاه می کردگفت:«چه حرفای می زنی.»

دلم می خواست ببوسم اش. اما به همان گرفتن دستش قانع بودم. پس ازساعتی گفت: «فکرنمی کنی باید دیگه بریم. الان بابام هفت کوه رو زیر پا گذاشته.»

گفتم:«چرا بریم.»

برخاستیم. هوا به وضوح به روشنی می رفت. با احتیاط ازپس درختهای بلوط و تخته سنگها عبورکردیم و نزدیک محوطه که شدیم، ازهم جداشدیم و او چادرش راسرش کرد و به سوی خانواده اش رفت. من هم به گروه خودمان که اغلب خواب بودند پیوستم. سیروس درحالی که به کوله پشتی اش تکیه داده بود خوابیده بود. می خواستم بیدارش کنم که صدایی شنیدم. برگشتم دیدم احمد است. پرسیدم:«چیزی گفتید؟»

درحالی که سیگاری خاموش به لب داشت و جلومی آمد تا با حرارت چراغ توری ما روشن اش کند گفت:«زیارت قبول.»

توراست می گفتی پدر/٩۵

 

گفتم:«شما هم.»

گفت:«ما که هنوز سعادت پیدا  نکردیم.»

گفم:«چرا؟»

گفت:«از ما زرنگترها پیش دستی می کنن. نوبت به ما نمی رسه.»

چیزی نگفتم. سیگارش را روشن کرد و ازآنجا رفت.

هوا دیگرکاملاً روشن شده بود ولی خورشید هنوز پشت کوه بود وکمی سرد شده بود. تمام شب بیدار نشسته بودم و به ساعاتی که با شهرزاد داشتم فکر می کردم. هوس یه استکان چای کرده بودم. گروه ما همه خواب بودند. برخاستم تا در میان جمعیت که خیلی هاشان هنوز بیدار و یا تازه بیدار شده بودند وآتشی روشن کرده و چای دم کرده بودندگشتی بزنم. تا بلکه آشنایی ببینم و استکانی چای قرض کنم. چشمم به فاضل معلم برادرکوچکم اهورا بود افتاد. درحالی که فنجانی چای را دردست داشت، به نقطه ای خیره شده بود. جلورفتم و سلامی کردم. صدایم را نشنید. دوباره سلام دادم. بازنشنید. با نوک دست به شانه اش زدم  وگفتم:«صبح به خیرآقا فاضل. خوابی یا بیدار؟»

سرش را برگرداند و مرا که دید، خودش را به احترام جابجا کرد و تعارف کرد تا بنشینم. کوله پشتی ای را جلویم کشید و نشستم. گفتم:«کجا بودی. چند بارسلام کردم نشنیدی.»

 آه عمیقی کشید و با فنجانی که توی دست اش بود، به زن چاغ و نسبتاً میانسالی که دوسه بچه را از میان جمعیت عبور می داد اشاره کرد وگفت:«اون زن رومی بینی.»

گفتم:«آره. چی شده.»

گفت:«پانزده سال عمرم رو به خاطراین خانم هدردادم. اون زمان که اینطور نبود. دختری زیبا و ظریف و دوست داشتنی بود. عاشق هم بودیم. خاطره ها با هم ساختیم. چه شبها که براش که توی بغل هم گریه نکردیم. هرگز فکر نمی کردم که اینطور روزی رو ببینم که بی اهمیت

توراست می گفتی پدر/٩۶

 

ازکنارم بگذره و من بی خیال بشینم و چای بخورم.»

گفتم:«هم چین هم بی خیال نیستی. شش دفعه سلام دادیم نشنیدی.»

 تبسمی کرد وگفت:«نه، بیشترروزها توی خیابان می بینمش. دیگه برام عادی شده. بچه اش هم مُحصل خودمه. اما نمی دونم امروز چرا یه دفعه این احساس رو پیدا کردم. شاید توی زندگی اینطورخلوتی که امروز دارم نداشته ام. بر فراز ُقله ای خنک و هوایی به این پاکی و صبحی به این روشنی و این همه شمع دور و برم.»

گفتم:«بالاخره پانزده سال اززندگی ات لذت بردی. خودش کم نیست.»

با صدای آرامی گفت:«آره درسته.»

حتی تصور اتفاق مشابهی برای خودم و شهرزاد غیر قابل تحمل بود. چایم را که خوردم فاضل را با خودش و خاطراتش تنها گذاشتم و نزدگروه خودمان برگشتم. و با خودم گفتم که هیچ چیز نمی تواند مانع رسیدن ما به هم بشود.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

توراست می گفتی پدر/٩٧

 

 

 

 

 

 

 

«۱۱»

 

پدرم گاراژها را فروخت و با پول آنها خانه ی بزرگی ساخت و چند دهنه مغازه خرید و حسابی وضع مان خوب شد و روز بروز بهترهم شد. روزگارخوبی داشتیم و از زندگی لذت می بردیم. خانة بزرگی با حیاط و باغچه و چندین اتاق و کتابخانه ای مملوازکتاب و لوازم مدرن و چند دهنه مغازه و اوضاع بسیار روبراهی داشتیم و دیگرازآن سالهای دربدری و ماجراهای کودکی گذشته بودیم و فقط خاطراتی بیش درذهن مان نمانده بود. گاهگداری برادرم آرش کتابهایی را هم برای من می آورد ومی خواندم. ازجمله تمام کتابهای هدایت و صمد و درویشیان و دولت آبادی  و هوگو. داستایوسکی و شکسپیر و ماکسیم گورکی و ..

 به کتاب خواندن عادت کرده بودم و ازاینکه آرش به من تأکید می کردکه بعضی ازاین کتابها ممنوعند، بیشترخواندنشان برایم جاذبه داشت و بیشترمرا به خودش می کشید. بعد از خواندنشان ساعاتی را هم اوضاع مملکت را برایم توضیح می داد. از دستگیریهای چریکها و مجاهدین دردرگیرهای خیابانی شان. ازبیژن جزنی و حنیف نژاد و محاکمة گلسرخی و رضائی ها و... از شکنجه های ساواک و فساددربار و انقلاب کوبا و چه گوارا، شوروی و چین وکره و...کم کم داشتم چیزهایی ازسیاست و دنیا و حرفهای پدرم می فهمیدم. ازتقی ارانی و حیدرعمو اوغلو و.. روزبه و ...

توراست می گفتی پدر/٩٨

 

علاوه برهمه اینها پدرم بودکه ازمبارزات مصدق وکترفاطمی و ملی شدن نفت و کاپیتولاسیون و شهریور بیست وکودتای بیست و هشت مرداد و خیانت توده ای ها و روحانیون و انگلیسی ها... ازخلفای عباسی و خیانت همیشه گی ایرانی هابه وطن از یزدگرد تا کنون و ازگفتار نیک و پندار نیک. ازحملة اسکندر و اعراب و مغول و روس و انگلیس و... ازحسن صبا و بابک و نادر و امیرکبیر و قیام مشروطه و ستارخان و... از فردوسی و خیام و نظامی و.. ازخیانت صفویه و بی کفایتی و عیش و نوش بذل و بخشش های قاجار و..

از بودا وکنفوسیوس و افلاطون و شوپن هاوورآلمانی و نیچه و دکارت وگاندی و رئالینسون و... و همیشه کتابهایی ازکتابخانه را به من پیشنهاد می کرد تا بخوانم. اما برای جوانکی هفده ساله مثل من مگرآنهمه مطالب و وقایع ممکن بود؟ 

 هرکدام از ما بچه ها برای خودش آینده ای را ترسیم کرده بود. مثلاً من قصد داشتم به محض گرفتن دیپلم برای تحصیل در رشته هنر به دانشگاه بروم. ادارة آموزش و پرورش هم به خاطر استعدادی که درکار مجسمه و نقاشی داشتم، برای اخذ بورسیه ای و اعزامم به فرانسه بعد ازگرفتن دیپلم ام قول حتمی داده بود وکارهایی هم کرده بودند. پدرم هم گفته بودکه باتمام توانایی اش کمکم خواهد کرد. سال آخردبیرستان بودم و آن همزمان شد با شروع انقلاب و سرنگونی  نظام شاهی.

برادرم آرش ارتباطات تشکیلاتی داشت که فقط به من سربسته گفته بود. اما نه نامی میدانستم و نه نوع ارتباطشان را. آن سال اوسپاهی دانش بود و درروستای پریان که درچند کیلومتری شهرمان واقع بود درس می داد. تا اینکه دستگیرش کردند. اما بعد ازدو ماه دوباره آزادش کردند.

زمزمه های انقلاب داشت شنیده می شد. تبریز و قم و تهران شلوغ شده بود و تعداد زیادی ازمردم کشته شده بودند. شبها و جمعه ها که مدارس تعطیل بود با موتوری که داشت به شهر میآمد و حمامی می گرفت و بیرون می زد و تانیمه های شب خانه نمی آمد. مشغول کار هائی

توراست می گفتی پدر/٩٩

 

بود. به اتفاق عده ای دیگر از رفقایش، مشغول آماده کردن تظاهراتی درشهرکوچکمان بودندکه من هم به آنها پیوستم. رفته رفته ناآرامیها تمام شهرهای مملکت، ازجمله شهرما را که تا آنزمان هرگزهیچ حرکت انقلابی را درکارنامه اش نداشت رسید. تا آنزمان مردم شهر ما در صلح و صفا درکنار هم زیسته بودند و مثل یک خانواده بزرگ که هرلحظه برای کمک و یاری به هم دیگر آماده بودند و درشادی و غم همدیگرشریک بودند، شهری کوچک با چند خیابان تمیزآسفالت شده و جدول های رنگ آمیزی شده وکوچه هائی که پر از هیاهوی بچه ها بود و شب هایش پر از شب نشینی و شادی بود.

ایام مُحرم بود. ما موفق شدیم تا اولین تظاهرات را درشهرمان سازماندهی کنیم و تعداد بی شماری ازمردم و دانش آموزان وکسبه وکارمند وکارگر را به خیابان بکشانیم ویک راه پیمائی نسبتا ًبزرگ به راه بیاندازیم.

هفته هاگذشت تظاهرات پشت تظاهرات. دیگرکنترل ازدست دولت دررفته بود. حالا دیگرآرش عضویک سازمان چپ محلی به نام آرمان خلق بودکه دوباره و پس ازیک تظاهرات خونین به جرم خرابکار و عامل اختلال دستگیرش کردند و یک راست به زندان اوین منتقلش کردند. امامن و پدرم بیشتردرکنارافراد انقلابی دیگر وقتمان راروی سازماندهی تظاهرات شهر می گذاشتیم. روزی نبودکه حرکتی نکنیم واغلب تظاهراتمان  باسخنرانی آخوندی وگاه پدرم خاتمه می یافت.

ماهها بعد درپی گسترش حرکتهای مردمی رژیم هم شروع کردبه آزادی زندانیهای سیاسی و دیگرسعی می کردکه آنها را با تصادفات ساختگی بیرون از زندان از بین ببرد. حالا دیگر انقلاب جدی شده بود. شهرکوچک ما هم تعداد زیادی کشته و مجروح داده بود. دیگر هیچ قدرتی نمی توانست جلوی انقلاب را بگیرد و رژیم شاه داشت آخرین دست و پاهایش را میزد. درپی این آزادیها آرش را هم آزادکردند و پس ازآزادیش اززندان مردم او را تا خیابان اصلی شهرروی دوش حمل کردند وآنروز هم تبدیل شدبه یک تظاهرات عظیم و

توراست می گفتی پدر/١٠٠

 

بیاد ماندنی. روزها بعد بارها رئیس پاسگاه ژندارمری شهر به خانه مان آمد و از پدرم خواست تا دراین آشوب هادخالت نکند و مانع فعالیت ما هم بشود و هشداردادکه ساواک قصد از بین بردن برادرم را دارند. اما پدرم اهمیت نداد و درجوابش گفت:«توهم اگر از من می شنوی هر چه زودتر استعفاء بده و باملت اعلام همبستگی کن.»

پدرم هرگز مانع فعالیت ما نشد و فقط گفت که خیلی مواضب خودمان باشیم. تا اینکه یک روزغروب بعد از اتمام تظاهرات خونینی که درآن هشت نفر از مردم هم کشته شده بودند،آرش که با موتوری به روستا ی پریان می رفته، ساواکی ها او را تعقیب می کنند و در چند کیلومتری خارج از شهر، از پشت با ماشین ایفای ژاندارمری زیرش می کنند و همان جا می میرد.

 بعدها یکی شهادت دادکه با چشم خودش دیده که وقتی برادرم روی زمین افتاده بود، با ماشین چند بار از رویش رد می شوند. تا زمانی که دیگرمطمئن می شوندکه مرده و بعد هم با خونسردی تمام ازآنجا می روند.

 آنروز هم گذشت و برادرم دیگر برای همیشه مارا ترک کرد. برادری که همیشه و درشرایط سخت و هروقت که بهش نیاز داشتم درکنارم بود. برادری که از بچه گی تاآن موقع باهم از هزار پیچ  و خم زندگی گذشته بودیم و رنجها با هم کشیده بودیم. برادری که خودش پدری و رفیقی و معلمم بود. او رفت و مرا درست درشرایطی که خانوادمان می رفت تادیگریک زندگی عادی را شروع کند.

درشرایطی که ما دیگر ازهمه بلاها و دربدریها گذشته بودیم و حالا به موقعی رسیده بودیم تا مثل مردم دیگر، از زندگی لذت ببریم. چون دیگر فقیرنبودیم. دیگرآواره و دربدر نبودیم. درشهرخودمان زندگی می کردیم دور و برمان پُر بود از دوستان و آشنایان خوب و هم زبان. اگرچه مادرمان طلاق گرفته بود اما ما دیگر بزرگ شده بودیم و به زن پدرم عادت کرده بودیم. دیگرآن بچه های در بدرتوی کوچه های آبادان نبودیم که آدامس فروشی کنیم. حالا

توراست می گفتی پدر/١٠١

 

چند مغازه لوکس فروشی وغیره داشتیم.

با مرگ برادرم دوباره طوفانی تازه درزندگی مادرحال شکل گرفتن بود و می رفت تادور جدیدی ازآوارگی و دربدری را برای ما رقم بزند.

پس از مرگ برادرم، پدرم هفته ها با کسی حرف نمی زد همیشه توی خودش بود. صورتش را اصلاح نمی کرد. مثل دیوانه ها شده بود. شبها را تا صبح بیدار می نشست و با خودش حرف می زد. بی قرار بود. توی اتاق راه میرفت وگاه عصبانی می شد و به زمین و زمان فحش میداد. بیشترروزها را سر قبر برادرم و یاتوی راهپیمایی های خیابانی می رفت و تا دیروقت خانه نمی آمد. خیلی لاغرشده بود. دکانها را بسته بود و کاری به کار امورخانه نداشت. از پس اندازی که در خانه داشتیم خرج می کردیم. بالاخره از آنجا که بعد از مرگ آرش، من پسر بزرگ خانواده شده بودم می بایست کاری می کردم چون دیگربه پدرم امیدی نبود. از لحاظ روحی مرده بود و فقط جسمی متحرک و بی آزار شده بود، که کارش فقط سیگارکشیدن بود. من چند برادر و خواهر ریز و درشت داشتم که اغلب مدرسه میرفتند. هزینه داشتند. باید تا قبل از اینکه پول مان تمام شودکاری می کردم. پدرم که دیگردست از زندگی کشیده بود و دچار افسرگی شدید شده بود. از خودش توی زندگی گذشته اش به اندازه کافی بلا و مصیبت دیده بودکه مرگ برادرم هم حال او را بدترکرده بود وآخرین ضربه را برسرش کوبیده بود. دیگرپاک دیوانه شده بود.

می خواستم تا خودم دکان را بازکنم. اما حیف بود سال آخردبیرستان بودم. هزاران آرزو و امید داشتم. به خودم می گفتم که به دانشگاه هنر میروم و با شهرزاد ازدواج می کنم. آنقدر تحصیل می کنم تا به قول پدرم شخص مهمی بشوم، زندگیم را روی هنرمی گذارم مثل میکل آنژ یا رامبرانت و روبنس و داوینچی و یاپیکاسو و سزان و... هزاران نقشه و آرزوی دیگر.

کشور حسابی درگیر و دار انقلابی همه گیرشده بود. تصمم گرفتم تا درآن شرایط دکانها

توراست می گفتی پدر/١٠٢

 

رادست یکی از اقوام بدهم و اغلب وقتم را صرف تظاهرات فعالیتهای ضدشاهی میکردم. گاه پدرم را در میان جمعیت تظاهرکننده می دیدم که بی آنکه چیزی بگوید با آن ریش بلند و سر و روی ژولیده اش و آن پالتوی سیاه پشمی اش همراه با جمعیت می آید. شب و روز را در مراکز محل تجمع و برنامه ریزی تظاهرات بسرمی بردم . تمام پلاکارتها و پارچه ها را من که تنهانقاش و خطاط شهربودم می کشیدم و می نوشتم. گاه به طور اتفاقی شهرزاد را در میان جمعیت تظاهر کننده می دیدم که باآن چشمان سیاه و درشتش مرامی نگریست.

 برایم نامه ای نوشته بودکه اواهل سیاست نیست و مخالف انقلاب و تغییر رژیم شاهنشاهی است. می گفت که به تظاهرات می آید تا مرا ببیند. ماهها گذشت و هرروزخیابانها بیشترمملو ازتظاهرات ضدشاهی می شد و سقوط رژیم نزدیک بود. روزی نبودکه تعدای از تظاهرکننده هاکشته نشوند. صبح که ازخانه بیرون می زدیم مطمئن نبودیم که زنده می مانیم. هر روز مردم بیشتری به صف تظاهرات کننده ها می پیوست.

 دولت پشت دولت عوض می شد. بی فایده بود. انقلاب می رفت تا با امواج خروشانش همه کشور را دگرگون کند. کار به جائی رسیدکه شاه و دار و دسته اش ازکشورگریختند و دولت آشتی ملی شاهپور بختیارهم که خودش از ملی گراهای زندان رفته بود، نتوانست جلوی خروش انقلاب را بگیرد. اراده و خواست مردم مشخص بود. نظام جمهوری، استقلال و آزادی.

نیمه بهمن بودکه به اتفاق جمعیت کثیری به بانکها و ادارات دولتی هجوم بردیم و همه را به آتش کشیدیم. از جمله بانکی که پدرشهرزاد رئیس اش بود و من دیدم که چطور درحالی که داشت با ترس بانک را ترک می کرد با خشم و تنفر به من که مشغول شکستن وسایل بانک بودم نگاه می کرد.  بالاخره در روز بیست و دوم بهمن رژیم شاهنشاهی سقوط کرد. و این سقوط خودش برای پدرم بهترین درمان و انتقام خون برادرم وآن همه زندان و تبعید و در بدری اش بود.

توراست می گفتی پدر/١٠٣

 

پدرم کم،کم روحیه اش بهتر شد و صورتش را دوباره اصلاح کرد و جانی تازه گرفت و دوباره ازخانه بیرون زد. انگار به آرزوی دیرینه اش رسیده بود. انگار تمام زخم های قدیمی اش درمان شده بود. دیری نگذشت که به تهران رفت. درتهران نزدکریم سنجابی که رهبر حزب و عضوکابینه به اصطلاح انقلابی و ازدوستان قدیمی و هم حزبی اش بود رفت و با هماهنگی ایشان حالا برگشته بود تا دفترحزب را در شهرمان تأسیس کند.

وقتی برگشت، دوتا از مغازه هایمان را ارزان فروش کرد و با پول آن ساختمان نسبتاً بزرگی اجاره کرد وکلی مبلمان وکمد و وسائل خرید وکتابخانة بزرگی هم دریکی ازاتاق هایش ترتیب داد و صدها کتاب و مجله خرید و درآنجا گذاشت. به طوری که کتابخانه ای درست و حسابی شد، که برای عموم مردم اعم ازاعضای حزب و غیرحزبی حتی مردم عادی آزاد و قابل استفاده بود. چون تاآن زمان شهرما هیچ کتابخانه ای نداشت.

درآن کتابخانه تنهاکتاب های سیاسی حزبی و یا تاریخی نبود. ازهمه جورکتاب برای هر نوع سلیقه ای بود. حتی برای بچه ها. هرروزمی دیدیم که کلی ازاقشار مختلف مردم، اعم از کشاورز وکاسب و فرهنگی به دفتر حزب رفت و آمد می کردند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

توراست می گفتی پدر/١٠۴

 

 

 

 

 

 

 

 

 

«۱۲»

 

 ما تصور می کردیم که انقلاب شده و دیگرآزادی اندیشه و احزاب است. مردم برای همین انقلاب کرده بودند، تا هرجورکه می خواهند بیندیشند. پدرم دیگرتصمیم اش راگرفته بودکه تا زنده است به سیاست بپردازد و زندگی عادی را رها کرده بود.

من هم ازطرفی نان درار خانواده بودم و دکانها را می چرخاندم و هم ازطرف دیگر هوادار سازمان چریکهای فدائی خلق شده بودم. بخشی از وقتم را صرف فعالیت های سازمانی از جمله پخش و توزیع کتب و نشریات سازمانی که از واحد مرکز برای ما ارسال می شد میکردیم و اکثرشبها هم  با بچه های هم عقیده جائی جمع می شدیم و تبادل افکار و بحث های سیاسی می کردیم و گاه برای شرکت درمیتینگ های سازمانی به تهران و یا شهرهای مختلف مسافرت می کردیم. که اغلب با هجوم نیروهای حزب الهی به هم می خورد و بایک فاجعه ای ختم می شد. پدرم با عقیده چپ من مخالف بود. ازچپ ها بخصوص توده ای ها دل خونی داشت. ازاینکه می دید همة بچه هایش راهی خلاف میل و عقیده او انتخاب کرده ایم، از همة ما عصبانی بود اما هرگز ما را در راهی که انتخاب کرده ایم منع نمی کرد.

توراست می گفتی پدر/١٠۵

 

خانه مان هرروز شاهد بحث های سیاسی بود. هرکدام ازما بچه ها هوادار یک گروه خاص بودیم. گاه بین مان دعوا در می گرفت و به جان هم میافتادیم که درنهایت با  مداخلة پدرم خاتمه می یافت.

اولین تابستان بعد از سقوط رژیم شاهی را من به تهران رفتم و با رفقای دیگردم دانشگاه چند دکة چادری پخش کتاب و نشریه درست کردیم و حسابی درگیر فعالیت  های انقلابی شدم.

 چشم انداز خیابان انقلاب را فضایی بسیار زیبا از آزادی فرا گرفته بود و مثل رؤیا میمانست. جای برادرم آرش خالی بود تا به واقعیت پیوستن خوابهای و به گُل نشستن نهال آزادی را ببیند. به زحمت می توانستی از میان جمعیت توی پیاده روها که یا درحال بحث بودند و یا درحال خریدکتاب و نشریاتی که سراسر امتداد پیاده روها به مردم ارائه می شد. گاه برای صرف نهار به کافه آبگوشت سرا می رفتیم. می دیدی که مردم آنجا هم درحین تلیت کردن گرم بحث های سیاسی هستند. جمعه ها را بطور دسته جمعی به کوههای توچال و پلنگ چال میرفتیم. درتمام طول مسیرسرود خوانان  می رفتیم و می آمدیم.

 اواخرتابستان نیروهای دولتی با زور اسلحه آمدند و همة دکه ها را جمع کردند و من به زادگاهم برگشتم. پدرم ازطرف حزبش کاندید دوراول مجلس شده بود و به این خاطربه جاهای مختلف دعوت می شدتاسخنرانی کند، گاه مردم به اش گفته بودندکه، اگرجبهه ملی خوب است پس چرا فرزندان خودت چپی هستند و پدرم جواب داده بود:«این ازخواص دمکراسی و ملی گرائی حزبه که هرکسی آزاده هرجور که می خواد فکرکنه. من که نمی تونم  بچه هامو به صرف اینکه جور دیگری فکرمی کنن ازخونه بیرون کنم. اون که می شود دیکتاتوری.»

هنوزسالی ازپیروزی انقلاب و دوران آزادی نگذشته بودکه کرُدستان شلوغ شد و ازطرفی هم خلق ترکمن سربه قیام برداشت که با ترورسران ترکمن و سرکوب مردمی، قائله ترکمنها

توراست می گفتی پدر/١٠۶

 

خاموش شد اما آتش قیام کرُدستان هر روزشعله ورتر می شد. دولت به اصطلاح انقلابی به آنجا لشکرکشی کرده بود و یک جنگ تمام عیاردرگرفته بود. احزاب و سازمان های چپ هم به کمک  مردم کرُد شتافته بودند. شهر با صفای ما هم داشت چهره دیگری به خودش می گرفت و مردم کم، کم ازهم فاصله می گرفتند و یا در مقابل هم قرار می گرفتند.

تا اینکه عراق به ایران حمله کرد و این جنگ بهانه ای دست دولت اسلامی ایران داد تا تمام نیروها و جریانات آزدایخواه راعامل دشمن و ضد انقلاب معرفی و تمام احزاب و سازمانهای مخالف را ممنوع و سرکوب و اعضاء و هوادرانشان را قتل عام کند. بطوریکه شروع به دستگیری تمام نیروهای چپ که حالا پس از پیروزی انقلاب فرصت یافته بودند تا فعالیت سیاسی خود را پس ازدهها سال دیکتاتوری شاه علنی کنندکردند. فعالیت علنی این نیروها باعث شده بود تا اکثر اعضاء و هوادارانشان درمحله ها و شهرهای خود برای همه شناخته شوند و به این خاطر دسترسی رژیم به آنها کار ساده ای بود.

درآن گیر و دار شبی نبودکه دهها نفر از اعزاء وهواداران این احزاب در زندانهابی بدون هیچ مراسم قانونی و دادگاه و وکیلی تیربارن نشوند. چندبار پاسداران به خانه مان حمله کردند و تمام خانه مان را بهم ریختند. اما ما قبلاً همةکتابها و نشریات را ازخانه خارج و درجای مطمئنی چال کرده بودیم. همان کاری که قبل ازانقلاب چندبار با برادرم آرش کردیم. 

آرشیا برادرم که هوادار مجاهدین بود. یکی از پاسدارانی که برای بازرسی به خانه مان میآیند، مقداری کتاب و نشریات و پوستر مجاهدین رادرکف انباری پیدا می کنند و بعد هم آرشیا را دستگیر می کنند و با خودشان می برند.

با شنیدن این خبر من برای مدتی متواری شدم و خودم را در مکانی امن پنهان کردم. هنوز دراختفا بودم که خواهرکوچکم را دنبال شهرزاد فرستادم تا بیاید.

در انتظارآمدنش ثانیه شماری می کردم. غروب به اتفاق خواهرم به مخفی گاه من آمدند.

توراست می گفتی پدر/١٠٧

 

تازه نوزده سالش تمام شده بود. چقدرآن لحظه دلم می خواست تا درآغوشش بکشم. نگاهش که می کردم، میدیدم که زن بلند بالا و زیبائی شده است. اما من در وضعیتی نبودم که ازدواج کنم. هم مسئولیت اداره خانوادگی داشتم و هم وارد جریانات سیاسی بودم و حالا هم فراری بودم.

بهش گفتم که در این شرایط بحرانی انقلاب در وضعیتی نیستم که به ازدواج و تشکیل خانواده بیندیشم. هزاردلیل و برهان دیگر برایش آورد.

در حالی که اشک می ریخت به حرفهایم گوش می داد. برایش توضیح دادم که من دیگر متعلق به خودم نیستم، راهی را شروع کرده ام که باید تا آخرش بروم و توهم ازهمین الان به فکرخودت باش و ادامه دادم که من بالاخره دیر یا زود یا در درگیریهای خیابانی کشته و یا دستگیرمی شوم و مثل رفقایم اعدام می شوم.»

حرفهایم که تمام شد. منتظر ماندم تا چیزی بگوید. اما فقط گریه می کرد. احساس کردم که چقدر قیافه اش شبیه  همان روزهای است که در نمایش پریا گریه می کرد.

بغلش کردم و برای اولین بار او را بوسیدم. و بی آنکه چیزی بگوید خودش را از من جدا کرد و رفت. بعد از رفتنش بوی عطرش روی لباسم ماند.

احساس می کردم که باری را از روی شانه ام زمین گذاشته ام. نمی دانم به خاطر بوسه ای بودکه بر لبهایش زده بودم یا به خاطر اتمام حجتی بود که با او کرده بودم.

 

 

 

 

 

 

توراست می گفتی پدر/١٠٨

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

«۱۳»

 

روزنامه ای که خواهرم برایم آورده بود را بازکردم و مثل هر روز دنبال صفحه محکومیتها گشتم. لیست بلندی از نام اعدامی ها و محکومان به زندان را دیدم. در میان  نامها نام آرشیا برادرم را دیدم که به اتفاق تعداد دیگری از افراد چپ و مجاهدین به اعدام و یا زندانهای طویل المدت محکوم شده بودند. آرشیا به اعدم محکوم شده بود. قلبم فرو ریخت. بی اختیار گوشه دیوار نشستم. زانوهایم را بغل کردم و گریستم. چقدر دلم برایش می سوخت.  مدتها بود که ازش بی خبر بودیم. سعی کردم که آخرین باری که او را دیده بودم را به یاد بیاورم. اما همه اش بچه گی اش به یادم می آمد. مریضی هایش، خاک خوردن هایش و...

پس از انشعاب سازمان، من به گروه اکثریت پیوسته بودم. و دوباره از بهترین رفقایم به خاطراختلاف عقیده جدا شده بودم. اوضاع سیاسی مملکت حسابی طوفانی و خوف برانگیز شده بود. خیلی ها از شهرخود متواری و دراختفا و یا درخانه های تیمی که خودشان و با سازمان هایشان در اختیارشان قرار داده بود بسر می بردند.

توراست می گفتی پدر/١٠٩

 

دیری نگذشت که مخفی گاه من هم لو رفت و من هم دستگیرشدم. دسته های حزب الهی به ساختمان جبهه ملی پدرم هم حمله کردند و همه چیز را به آتش کشیدند. پدرم هم متواری شده و به آبدانان درروستائی خودش را برای مدتی طولانی مخفی کرد. ازطرفی تمام مسئولیت اداره خانواده به عهدة من بودکه حالا درزندان بودم.

بعدازآنکه مرا دستگیر کرده بودند مأمورها دوباره به خانه مان حمله کرده و تمام خانه را بهم ریخته و همه ی اعضای خانواده حتی خواهر پنج ساله ام بیتا را هم دستگیر می کنند.

پس ازدستگیری، مرا به زندان مرکزاستان بردند. درست جائی که برادرم آرشیاهم آنجا زندانی بود. و درانتظار اجرای حکمش دربند بود. دوهفته ی اول راکه در انفردی و بدون هیچ تماسی با بقیه ی زندانیان دیگر بودم.

اغلب اوقات می آمدند چشم هایم را می بستند و برای بازجویی و شکنجه می بردند. اول با زبان آرامی سرجایم راهنمایی ام می کردند و دقایقی طولانی تنهایم می گذاشتند و بعدکه از اتاق بیرون می رفتند از پشت درصدا می کردندکه چشم بندم را در بیارم و بعد می بایست قلم وکاغذی راکه ازقبل برایم آماده روی میزگذاشته بودند برمی داشتم تا هرکاری که کرده ام و هرچه را که می دانم بنویسم. بعد دوباره قبل از برگشت شان به اتاق صدایم میکردند تا دوباره چشم بندم را ببندم.

 واردکه می شدند و می دیدندکه چیزی ننوشته ام. دوباره می خواستند تاحرف بزنم و اگر سکوت می کردم،کم،کم رفتارشان عوض می شد و با سیلی های غیرمنتظره شروع میکردند و به خونریزی خاتمه می یافت.

یکروز مرا برای باز جویی بردند.گویا یکی از رفقا چیزی گفته بود. حالا مرا می خواستند. کسی زیر بغلم را گرفته بود و می رفتیم. دقایقی بعد دست اش را جلوی سینه ام گذاشت و گفت:«وایسا اینجا.»

چند دقیقه ایستادیم. عادت کرده بودم تا وقتی چشم هایم بسته است بیشتر ازگوشهایم

توراست می گفتی پدر/١١٠

 

استفاده کنم تا بفهمم که دور و برم چه می گذرد. صدای قدم های چند نفررا شنیدم که به ما نزدیک می شدند. خیلی دستپاچه و عصبی بودند. وقتی ازکنار ما رد شدند تن یکی شان به تنم سائیده شد. ازحالت نفس کشید نشان فهمیدم که چیزسنگینی را حمل می کردند. مأمور مرا به دیوار راهرو چسبانده بود.

 آنها که رد شدند دوباره رهایم کرد زیر بغلم راگرفت و براه افتادیم. پس ازچند قدم وارد اتاق شکنجه شدیم. ارتفاع  پله هایش را می شناختم. و بوی متعفن عرق و فاضلاب اش را. هنوز ننشسته بودم که سیلی محکمی را توی صورتم نواختند. همان دست تپل و گوشتی ای که قبلاً از اوکتکها خورده بودم و صدای باز شدن بند ساعت فلزی وگنده اش به وقت سیلی زدن و.. روی چهار پایه ای فلزی و سردی نشاندم و بعد شروع کردبه پرسیدن.

 اسم افرادی را می بردکه من اصلاً نمی شناختم. به اتفاقی در بروجرد اشاره می کردکه من اصلاً ازآن نمی دانستم. هر اسمی را که می پرسید به آرامی بامشت توی نوک چانه ام میزد. با هرضربه اش انگار مغزم از توی کاسه ی سرم کنده می شد. انگارکه آمپول سِرکننده توی لثه ام زده باشند لبانم سِر و سنگین شده بود. بعدگوشهایم را می گرفت وسرم را به اینور و آنور تکان می دادمی گفت:«بزارکمکت کنم که یادت بیاد.»

حسابی که تکانم می داد و سرگیجه می گرفتم گوش هایم را رها می کرد و محکم پس کله ام می زد. انگارمی خواست تا مغزم را قاطی کند. بعد نوک انگشت اش را توی گودی گردنم فرو می کرد و فشارمی داد. نفسم بند می آمد و به صرفه می افتادم. اما او ادامه می داد. توی پیشانیم می زد تا سرم را بردارم.آنقدر ادامه می داد تا به حالت خفگی برسم. می گفت:

«هر وقت یادت اومد بگوتا انگشتمو بردارم.»

بعد یک دفعه با لگد زیر چهار پایه زد و من درحالی که دست و چشمانم بسته بود، با کمر روی زمین افتادم. احساس کردم که لگنم شکست.  شانه ام را گرفتند و روی زمین نشاندنم و پاهایم را موازی و رو به جلو درازکردند وکسی مچ پاهایم را محکم گرفت. فرد بازجو از

توراست می گفتی پدر/١١١

 

پشت شانه ام را گرفت و رو به جلوخم ام کرد و روی پشتم نشست و فشارداد. آنقدر فشار داد که احساس می کردم که الان زانوهایم از زیر می ترکند وکمرم می شکند. نمی توانستم نفس بکشم. و..

وقتی که دیدبی فایده است، با فحش های رکیک به مادرم و.. از آنیکی ها خواست تا

دست و پایم را از پشت به هم ببندند و به سقف آویزانم کنند. دقایقی نگذشت که قلبم طپش گرفت. پشتم تیر می کشید. انگارکسی داشت با چاقو سینه ام رامی شکافت.گوشم به صدا افتاد. صورتم داغ شد. سرم روی بدنم سنگینی می کرد و ...

 ازآن بالا دیدم که برادرم آرش با همان آخرین لباسی که او را دیده بودم وارد اتاق شد چقدر از دیدنش خوشحال شدم. همان پیراهن سیاه میل کبریتی آستین کوتاهش را پوشیده بود. با ورودش بوی ادکلن جیکای همیشه گی اش توی اتاق پیچید. بهش گفتم:«داداش تا حالاکجا بودی؟ چرا با آستین کوتاه اومدی. مگه نمی دونی که قدغنه؟ اگه ببیننت اذیتت میکنن.»

 تبسمی کرد و بغلم کرد و از قلابها پائینم آورد. بازجوها همه رفته بودند. اما هنوزدر و دیوارخونی بود و قلوه و زنجیرها زنگ زده بودند. باهم از اتاق بیرون زدیم. بیرون اتاق نه راهرویی بود و نه سلولی. دشت وسیع و سرسبزی که تا چشم کارمی کردگندمزارهای آبی رنگ بود و درختهای سبز بلوط. که سایه هاشان قرمز بودگفتم:«داداش  بزارم زمین بد جوری کمرم دردگرفته.»

گفت:«نه وایسا بریم زیرسایه ی اون درخت بلوط.»

گفتم:«دادش چرا سایه ی اش قرمزه؟ انگار صدایم را نشنید جوابی نداد.»

 گفتم:«بد جوری بغلم کردی. این طوری دارم خفه می شم، لااقل کولم بکن.»

گفت:«دیگه الان می رسیم.»

 توی گندمزارها که راه می رفت، توی بغلش تکان می خوردم. تشنه ام بود.

توراست می گفتی پدر/١١٢

 

گفتم:«داداش خیلی تشنه ام.»

نزدیک درخت بلوط که رسیدیم دیدم که زیر سایه اش پُر لاله های قرمز است. گفتم:

«داداش مواظب باش که لاله ها رو زیرپاله نکنی.»

کنار لاله ها زمینم گذاشت. کمرم محکم به قلوه سنگی که روی زمین بود خورد.گفتم:

«داداش این سنگ رو از زیر پشتم دربیار.»

گفت:«میرم برات آب بیارم.»

گفتم:«نه اول این سنگ رو...»

هرچه داد زدم انگار صدایم را نمی شنید. رفت و درچشم اندازگندمزار دور شد. و من انگار تمام بدنم فلج بود و نمی توانستم حتی دستم را تکان بدهم وآن سنگ را از زیرکمرم بیرون بیارم درحالی که هنوزآن سنگ زیر پشتم بود خوابم گرفته بود. آب را روی سرم ریخت... سرم را که برداشتم شنیدم بازجوگفت:«خودتو به موش مردگی نزن. این کلک ها پیش ما نمی گیره. دوکلمه بگو و خودتو راحت کن.»

روی تخت چوبی بی تشکی درازم کرده بودند. سردم بود میلرزیدم. چند بار ناخودآگاه خواستم تاچشم بندم را بازکنم که محکم دستم را گرفتند. نمی دانم چند ساعت بودکه آنجا بودم. بَرَم داشتند تا روی پا بایستم. قدرت ایستادن را نداشتم. مثل آدم مستی، گیج و منگ تلو، تلوخوردم. شانه هایم راگرفتند و روی صندلی نشاندند. با هم پیچ پچ می کردند. نمی فهمیدم که چی می گویند. مدتی بعد پرسید:«می تونی راه بری؟»

 چیزی نگفتم. با نوک دست به پیشانی ام زد:«گفتم می تونی راه بری؟»

سری تکان دادم. گفت:«بالاخره به حرفت می آریم. از توگنده تراش اینجا زائیدن.»

 بعدگفت:«ببرش.»

 به سلول آوردنم. برای بازجویی وقت خاصی نداشتند. روز، شب، نیمه شب و یاکلة سحر. تا قبل ازآنکه من دستگیر شوم اطلاع داشتم که اغلب بچه هایی که من می شناختم را دستگیر

توراست می گفتی پدر/١١٣

 

کرده بودند و من جزوآخرین نفرات بخصوص اکثریتی هایی بودیم که در شهرمان دستگیر شده بودیم.

تا آن موقع دیگرکسی ازهواداران جدی سازمان و بچه های چپ  شهرمان باقی نمانده بود. پس از دو هفته مرا به سلول همگانی دادند و با عده ای دیگر ازگروههای مختلف هم  سلول شدم. خیلی زود فهمیدم که آرشیا برادرم هم درسلول مقابل ما است و در هنگام هواخوری همدیگررا می دیدیم. اولین بارکه دیدمش چقدرلاغر و درب و داغون شده بود. جای شکنجه روی صورتش را بخوبی می دیدی.

 گاه ِابی که همشهری و ازهمسایه گان قدیمی و هم بازی توی کوچه مان بود و حالا از

پاسداران نگهبان زندان بود شیفت داشت، فرصت بیشتری داشتیم تا با هم صحبت کنیم. آرشیا با سماجت روی عقیده اش مقاوت می کرد. از میان دوستانش که با هم دستگیرشده بودند او تنها کسی بودکه توی دادگاه شعارداده بود و مقاوت کرده بود. توی زندان پانزده ساله شده بود. من او را خوب می شناختم. اعدام را سزاوار نوجوانی مثل او نمی دانستم. اگر چه خیلی ها را در همان سن و سال و حتی کمتر و با همان جرم هواداری صرف اعدام کردند. او از روی آگاهی انقلابی راهش را انتخاب نکرده بود. صرفاً به خاطر اینکه به خانواده نشان دهدکه او هم وجود دارد، مجاهد شده بود.

 چون پدرم سیاسی بود، خواهرهایم سیاسی بودند و من که چهارسال از او بزرگتر بودم سیاسی بودم. او هم می خواست چیزی باشد. خیلی باهاش توی زندان بحث کردم. دلائل مختلف میآوردم تا بلکه دست ازآن قهرمان بازی بردارد. اما درآن مدت زندان تاثیر بچه های مجاهد روی او بیشتربود. هرشب خواب می دیدیم که شاهد تیربارانش هستم. یا اینکه خواب می دیدم که داریم با هم اعدام می شویم. احساس می کردم باید مثل آن دوران کودکی که که تیفوس گرفته بود و توی کوچه درحالی که کلی خاک خورده بود و دور دهانش گِلی بود و پای دیوارخوابش گرفته بود، می بایست بهش برسم، کمکش کنم و از مرگ حتمی

توراست می گفتی پدر/١١۴

 

نجاتش دهم. بازجوکننده بارها بهش گفته بود که، اگردست ازمقاومت اش بردارد، شاید بشودکاری کرد. خودش این حرفها رابرایم می گفت. بهش گفتم:«خوب چرا مقاومت میکنی؟ توهنوز یه بچه ای، هنوز زوده تا راهی را انتخاب کنی که به خاطرش جانت را بدهی.»

 گاهی اوقات به من عصبانی می شد و به من می گفت:« توده ای.» بعد میرفت و من دلم برایش تنگ می شد. چون مطمئن نبودم دوباره می بینمش. با توجه به آن حکمش هرشب احتمال اعدامش بود. از قبل اعلام نمی کردندکه آدم بداند. از ابی شنیدم که اعضای خانواده را آزادکرده اند و فقط خواهر بزرگم میترا را نگه داشته اند. اما هنوز هیچ حکمی در موردش نداده اند.

 میترا جنبشی(گروه پیمان ) بود اما به جرم کمونیست و فدائی خلق آن هم اقلیت قرار بود

محاکمه اش کنند.

یک روز دوباره دنبالم آمدند. مثل همیشه چشمم را بستند و به اتاقی بردند. به اتاق که رسیدیم چشمم را بازکردند. دیدم که کسی روبرویم نشسته. تبسمی کرد و دست اش را به سویم درازکرد وگفت که خیالم راحت باشد که کسی حرف ما را نمی شنود و به او اعتماد کنم که هرچه می گوید عین حقیقت است و به جان امام قسم خورد و من کنجکاو از موضوعی که می خواهد بگوید هم چنان نگاهش می کردم. از صدایش فهمیدم که تا حالا او را ندیده ام. دستانش را به هم سایید و سرش را بلندکرد و خودش را معرفی کرد و پست و مقامش را توضیح دادکه چقدردرزندان با نفوذ است و چه کارهاکه نمی تواند بکند. نمیدانستم که چرا این حرفها را به من می زند. اولین باری بودکه ضمن باز جویی چشمم را بازکرده بودند و فرد بازجو اینطور صمیمی بامن حرف میزد و گاه به پت و پت می افتاد. من فقط سرم را تکان می دادم. بعد با صدای آرامی گفت:«میترا زیردست منه.»

 نفسم تند شد قلبم ضربان گرفت.گفتم:«اتفاقی براش افتاده؟»

توراست می گفتی پدر/١١۵

 

دستانش را تکان داد وگفت:«نه، نه، نگران نباش. تا پیش منه اتفاقی براش نمی افته.»

گفتم:«خوب پس چی شده؟»

گفت:«چه جوری بگم. دخترخوبیه. با بقیه فرق می کنه. خیلی نگران شماست. دائم برا شما گریه می کنه. خودشو فراموش کرده و همش.. اومدم تا خبری از شما براش ببرم.»

گفتم:«خیلی ممنون که به دیدار من اومدین.»

گفت:«شماهم نگران او هستین؟»

گفتم:«خوب معلومه. خواهرمه.»

 دستة فلاکس چای راکه روی میز بودگرفت و توی دوفنجان ریخت و یکی را جلوی من

گذاشت وگفت:«می دونی، میترا اگه بخواد هم می تونه خودشوکمک کنه هم شما رو.»

توی حرفش پریدم وگفتم:«ببخشید نمی فهمم. منظورتون چیه؟.»

گفت:«شاید مسخره به نظر برسه. اما هیچ تحلیل کمونیستی از حرفام نکن. من از میترا

خوشم اومده وغیرمستقیم کمکش هم کردم. اگه خودش بخواد از همین فردا ترتیب آزادیشو می دم و بدون تأثیر هم روی حکم آرشیا نیست.»

گیج شده بودم. نمی دانستم چه جوابی باید می دادم.گفتم:«ببخشید با خودش صحبت کردین؟»

« اگه نکرده بودم که اینجا نبودم.»

«خوب چی گفت؟»

«مسئله همینه. او منو یه قاتل ارتجاعی می دونه. و می گه که مگه با جسدم ازدواج کنی و درخواست منو جدی نمی گیره. من حتی برای اینکه حسن نیتم رو ثابت کنم بهش گفتم که تو و آرشیا رو هم کمک خواهم کرد.»

مکثی کرد و ادامه داد:«نمی دونم تاچه حد اطلاع داری. وضعیت آرشیا زیاد جالب نیست. اما شاید من بتونم کمکش کنم.»

توراست می گفتی پدر/١١۶

 

این آقا آمده بود و داشت به من چراغ سبزمی داد یا تهدیدم می کرد؟گفتم:«به همین راحتی؟.»

قیافه ی بازجوها راگرفت وگفت:«منظورت چیه به همین راحتی؟ فکرمی کنی تغییریک حکم اعدام کار راحتیه؟.»

گفتم :«نه، و ادامه دادم که: واقعاً آرشیا به اعدام محکوم شده؟»

سری بعلامت تأیید تکان داد. لحظه ای چشم هایم را بستم و سکوت کردم. او منتظر بود تا چیزی بگویم. سرم رابرداشتم وگفتم:«آیا این یک جلسة خواستگاریه؟ اونم درچنین وضعیتی؟ شما هرکاری که بخواید می کنید. چه کاری از من زندانی که حتی نمی تونم برای خودمم تصمیم بگیرم و از فردام  بی خبرم ساخته است؟»

گفت:«برادربزرگشی. خیلی دوستت داره. باهاش صحبت کن.»

توی حرفش پریدم وگفتم:«ببخشید من دقیقاً نمی دونم واقعاً شغل شما چیه؟»

گفت:«من نه بازجویم و نه شکنجه گر و نه رئیس زندان. من فارغ التحصیل فلسفه هستم و کارم اینه که با زندانیها صحبت می کنم.  باهاشون بحث ایدئولوژیک و فلسفی می کنم. و از این راه کمک شون می کنم و تا حالا خیلی ها رو از اعدام حتمی نجات دادم. من می دونم که خیلی هاشون فریب خورده اند. قلباً آدمای خوبی هستن. از خونواده های مذهبی و متدینن و... اعتقادشون آگاهانه نیس.»

پیش خودم گفتم پس شما کارخانه ی تواب سازی هستید. و ادامه داد:«سعی می کنم به راه راست ارشادشون کنم. تا به آغوش خونواده هاشون برگردند. آیا من قاتلم؟ می دونی تا حالا من چند صد نفر رو نجات دادم؟.» لحنش را کمی تندکرد و ادامه داد:«اگه من این کارها رو نمی کردم، می دونی تا حالا چند هزا...  صد نفر بی خوداعدام شده بودند؟. اگه  میخوای  باورکنی بیا با این افراد خودت صحبت کن. بودن من درچنین پُستی بهتر از نبودنه. برامن خیلی راحته که برم بیرون و معلم ساده ای یا کارمند بانکی بشم. اما میدونی چه اتفاقی میافته؟

توراست می گفتی پدر/١١٧

 

من آگاهانه این شغل رو انتخاب کردم. می فهمی؟»

سری تکان دادم. من تاحالا این نوع زندگی رو نشنیده بودم. باید چیزی می گفتم بی خودی این همه برای من حرف نزده بود. گفتم:«ببخشیدمن احتیاج به یه مقداری زمان دارم. این جلسه منو یه مقداری شوکه کرده. برام غیرمنتظره بود و عادی نیست. اما من مجبورم پیشنهاد شما رو جدی بگیرم و اگرزنده موندم قطعاً در موردش فکر می کنم.»

تبسمی توی چهره اش آمد. خواست تا چای دیگری برایم بریزدکه گفتم نه ممنونم. بعد درمورد خودم و وضعیت زندان سوالهای مسخرة دیگر پرسید. انگارکه او از اتفاقاتی که هر روز درزندانها می افتد نمی داند و ادای ملاقات کننده ها را درمی آورد.  چه نمایش مصنوعی و مسخره ای. آرشیا راکه دیدم ازش پرسیدم که آقای فیلسوف به سراغ او هم رفته؟ نمی شناختش. منم چیزی به او نگفتم. دوهفته ی بعد دوباره به سراغم آمد. تا ببیندکه آیا در موردش فکرکرده ام؟

 حالا توی همان اتاق نشسته بودیم. و منتظر بود تا من سرصحبت را باز کنم. حقیقت اش من اصلاً مسخره تر ازآنی می دانستم تا درآن اوضاع بهش فکرکنم. اما باید چیزی می گفتم که نشان از تفکری عمیق و جدی روی مسئله می کرد. به آرشیا فکرکردم. که اگر آزاد شود. و اگرمیترا واقعاً روی عقیده اش پافشاری می کرد، هردو از دست می رفتند. به خاطرخودشان هم که شده باید چیز مثبتی بگویم. باید اظهار رضایت می کردم. بی مقدمه گفتم:«اگر حالت معامله به خودش نگیره و بدونم که خود میترا و آرشیا ازاین وضعیت خلاص میشن من قطعاً حرفی ندارم و خوشحال هم خواهم شد. و شغل شما هم برا خودش راهیه که شما به اون معتقدید و دلایل خودتون رو دارید. با میترا صحبت کنید و ازقول من بهش بگین که به نشونی خانة عمه فانوس و عمه قدم خیر و نانوایی من و آرشیا نظر مساعد داریم. توی حرفم پرید وگفت:«قضیه ی نانوایی چیه؟ رمزی، کدی، چیزیه؟»

گفتم:«نخیرآقای محترم. یک داستان دوران بچه گیست. که فقط من و او می دونیم.»

توراست می گفتی پدر/١١٨

 

برای اینکه نشان بدهدکه حرفم را باورمی کند. پرسید:«پس باآرشیا هم در میان گذاشتی؟»

گفتم:«بله. او هم موافق بود. تازه خیلی هم خوشحال شد.»

باشیندن این حرف تبسمی کرد وگفت:«بزودی خودمم باهاش صحبت می کنم.»

توی دلم ریخت. نکنه آرشیا اظهار بی اطلایی بکند؟ نکنه عصبانی بشود و توهینی بهش بکند. مثلاً ارتجاعی و.. آنروز با خوشحالی از پیش من رفت. فردای آن روز آرشیا را دیدم و جریان را بهش گفتم اما جور دیگری که باصطلاح میتراخودش قبول کرده و من و توهم که ارتجاعی نیستیم با تصمیم اش مخالفت کنیم. به هر زبانی بود آرشیا را متقاعد کردم و خیالم راحت شد.

چند هفته بعدآقای فیلسوف آمد و توی همان اتاق گفت که میترا آزاد شده و دنبال کار آرشیاست و مدتی را به همین خاطربه تهران رفته وهمش اینور وآنور بوده. می گفت بی فایده است حکمش قطعی شده. باید فکر دیگری کرد. به من امید دادکه حتماً راه حلی پیدا خواهد کرد.گفت که فعلاً  اجرای حکم اش را عقب انداخته و از این بابت مطمئن بود.

شنیدن خبرآزادی میترا برایم باورکردنی نبود. دلم می خواست روزی می رسید و از میترا می پرسیدم که بعد ازآنکه پیغام مرا گرفته چه فکری کرده وچه جوابی داده. آیا واقعاً میترا قبول کرده که با فردی مثل او ازدواج کند؟.

 تا جایی که من میترا را می شناختم باورش مشکل بود. اما هرچه بود تاآن موقع به خوبی

پیش رفته بود.

 

 

 

 

 

توراست می گفتی پدر/١١٩

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

« ۱۴ »

 

نیمه های شب که توی سلول میان بقیه زندانی ها خواب بودم احساس کردم که کسی به پهلویم می زند. بی آنکه چیزی بگوید، پتو را از روی سرم کنار زدم، دستی به صورتم کشیدم و چشمهایم را بازکردم. همه جا تاریک بود. درتاریکی ِاتاق کسی بالای سرم ایستاده بود و نورچراغ قوة کوچکی را توی صورتم می انداخت، سرم را دور اتاق چرخاند. همه خواب بودند. برخاستم و نشستم. سعی کردم تا ازپس آن نورچراغ قوه صورت او راببینم، دستی را روی بازویم حس کردم که مرا به طرف خودش می کشید.

 بی آنکه چیزی بگویم به آرامی از تخت پائین آمدم و درتاریکی پایم را روی زمین دور و برم کشیدم تا دمپائی هایم را پیدا کنم. دست بازویم را فشارداد:

« دنبال چی می گردی؟»

گفتم:«دمپائی هام.»

توراست می گفتی پدر/١٢٠

 

دمپائی هایم را روی سینه ام کوبید. دودستی آنها راگرفتم و درحالی که آن دست همچنان بازویم را می کشید، پای برهنه براه افتادم، از لابلای عده ای که کف زمین چفت هم زیر پتوهایشان خوابیده بودند با احتیاط گذشتیم.

هنوز از اتاق خارج نشده بودیم که دست بازویم را رها کرد و بادستمالی چشمم را بست. دم در تنم به فرد دیگری خوردکه آنجا ایستاده بود. صدای قفل شدن در راپشت سرم شنیدم. از دو طرف بازویم را گرفتند و به راه افتادیم.«می خواهند بازشکنجه ام کنند؟

ترس و دلشوره سراسر وجودم را فراگرفت. قدرت راه رفتن نداشتم.کمرم هنوز درد میکرد. سردرد وحشتناکی داشتم. از راهروی بلندی گذشتیم و از چند پلة کوتاه پائین رفتیم.

صدای ضجه های دختری می آمدکه در راهرو می پیچید. پس از طی مسافتی کوتاه ایستادیم. درحالی که ایستاده بودم وآن دست بازویم را محکم گرفته بود، چند بار مرا دور خودم چرخاند و دوباره براه افتادیم، به چپ پیچیدیم، به راست پیچیدیم. هرچه جلوتر میرفتیم  صدای ناله های آن دخترکه در راهروها می پیچید، نزدیک ترمی شد و رعشه براندمم میانداخت و مرا می ترساند.« نکند قصد اعدامم را دارند؟

احساس می کردم که ُشل می شوم وآن دو دست مانع افتادنم می شوند و مرا با خود میکشانند. فاصله ای را رفتیم، بعد وارد اتاقی شدیم و ایستادیم. چشم بندم را برداشتند. نور چراغ اتاق چشمم را می زد، فکرکردم دوباره آقای فیلسوف آمده. دیدم که دردفتررئیس زندان هستیم.

رئیس زندان مثل همیشه با آن پیراهن سفید یقه آخوندی اش وآن شلوارسبز تیره اش، پشت میز نشسته بود و روی مبل کنارش، آخوندی لم داده بود و با خونسردی تمام تسبیه میگرداند. مقابل آنها، سه جوان که زودتر بیدارشان کرده و به آنجا آورده بودنشان دور میزی نشسته بودند و داشتند چیزی می نوشتند. خوب که دقت کردم دیدم یکی شان آرشیا برادرم است. انگار نه انگار مرا دیده است. دوباره سرش را روی ورقه خم کرد و مشغول نوشتن شد.

توراست می گفتی پدر/١٢١

 

اول خوشحال شدم. فکرکردم آقای فیلسوف به قولش عمل کرده و حالا آرشیا دارد تعهد مینویسد تا آزادش کنند. اما مرا برای چی اینجا آورده اند؟! من که به آقای فیلسوف گفته بودم که نمی خواهد برای من کاری بکند و فقط اگر راست می گوید، آرشیا را نجات بدهد! چرا این دخترگریه می کند؟! چرا التماس می کند؟! 

سمت راست حاج آقا، دختر نوجوانی درحالی که قلم و کاغذی را در دست داشت و از نوشتن امتنان می کرد، باگریه و زاری و التماس کنان به سوی میزحاج آقامی رفت،  اما مأموری مرتب مانعش می شد.

« نکند که...؟»

تنم لرزید، قلبم طپش تندی گرفت، احساس کردم که در اتاق هوای کافی برای تنفس نیست. حاج آقا درحالی که هم چنان نگاهم می کرد به قلم و دفتر بزرگی با آرم  دادگاه انقلاب که روی میز بود اشاره کرد وگفت:«نمی خوای چیزی بنویسی؟»

احساس کردم که سردم است، چانه ام می لرزید«چرافقط من میلرزم؟

 به آرشیا که وسط آن دو جوان دیگرکه بادقت و خونسردی تمام روی ورقه هایشان خم شده بودند و چیزهائی می نوشتند خیره شدم. تا خوب نگاهش کنم. اماسرش پایین بود. خوب نمی توانستم صورتش را ببینم. گوئی درجلسة امتحان بودند. گاه مکثی می کردند، با نوک انگشت چانه شان را می خاراندند وگاه به سقف اتاق نگاه می کردند و بعد نگاهشان را از سقف می گرفتند و با اشتیاق می نوشتند. دختر هم چنان ناله و زاری می کرد. نگاه کردن به دختر اضطراب و دلهره ام را بیشترمی کرد. کاغذ را بر داشتم. اما آنقدر دستم می لرزیدکه نمی توانستم قلم به آن سنگینی را خوب توی انگشتانم نگه دارم. چند بار قلم از دستم روی میز افتاد و تمرکز آرشیا و آن دوجوان را بهم ریخت. بهم نگاه کردند، سرم را پائین انداختم، از خودم خجالت می کشیدم. برای لحظه ای به شجاعت آنها حسودیم شد. 

«چی بنویسم؟جلسه امتحان که نیست به ورقه ی اونا نگاه کنم.»سرم رابلندکردم و رو به

توراست می گفتی پدر/١٢٢

 

حاج آقا گفتم:«حاج آقا، من حرف خاصی ندارم.»

آرشیا سرش را برداشت و نگاهم کرد. دختر لحظه ای ازگریه ایستاد و مرا نگاه کرد. حاج آقا سری تکان داد و به پاسدارهائی که آنجا ایستاده بودند اشاره ای داد. دو پاسداردرحالی که تکه طنابی را به دست داشتند جلو آمدند. برم داشتند و دستهایم را از پشت، محکم بستند.

 آرشیا هم چنان نگاهم می کرد. سعی کردم تا خودم را کنترل کنم و این لحظات آخر را مقابل آرشیا ازخودم شجاعت نشان دهم. آخرهرچه بود من برادر بزرگتربودم. هم چنان که یکی از آن پاسدارها بازویم راگرفته بود، به آرشیا نگاه می کردم، کسی از پشت با همان دستمال سیاه چشمم را بست.

 دقایقی بعد درحالی که هم چنان به خودم می لرزید، دستی زیر بغلم را گرفت و راه افتادیم. جیغ و دادهای دخترک بلندترشد. قلبم طپش وحشتناکی گرفته بود و گوشم دوباره به صدا افتاده بود،

احساس کردم که صورتم دوباره دارد داغ می شود، دهان و گلویم مثل چوب خشک شد، صدای جیغ و داد آن دختر همراهی مان می کرد. دلم می خواست تایک جوری در ضمن راه رفتن درکنارآرشیا باشم تاتنم به تنش بخورد.

چقدرآن لحظه دلم می خواست تابه آغوشش بکشم. راستی چرا ازحاج آقا نخواستم تا اجازه بدهد که باهم وداع کنیم !؟.

 از چند پله پائین رفتیم. از سردشدن هوا و بادسردی که به صورتم خورد، فهمیدم که وارد حیاط شدیم، بعد درحالی که بازویم را گرفته بودند، ایستادیم. مرا یک بارسرجایم چرخاندند، فکرکردم باز به خاطر ردگم کردن مسیراست، دستها رهایم کردند، شنیدم که یکی شان گفت:«همین جا بایست وتکان نخور.»

دقایقی گذشت. احساس کردم که پاهایم قدرت تحمل وزن بدنم را ندارند و به اینور وآنور تکان می خورم. پشتم به دیوارنمناک آجری خورد. باخودم گفتم:«کارمان تمام است،

توراست می گفتی پدر/١٢٣

 

اینجا دیگرآخرخط است.»

 هوا خیلی سرد بود وحسابی میلرزیدم. فقط زیر پوشی که با آن خوابیده بودم، به تن داشتم. نوک انگشتان برهنه ام  توی دمپائی های لاستیکی ام حسابی یخ زده بود.

«شایدفکرکرده اند،آدمی که قرار است دقایقی دیگراعدام بشود اشکالی نداردکه سرما بخورد.»

صدای پائی را شنیدم که به طرفمان می آمد. شایددخترک دوباره با التماس کردنش از

جایش حرکت کرده و با چشم بسته اش به دنبال حاج آقا به طرفی رفته و حالا پاسداری آمده تا او را سرجایش کنار دیوارآجری برگرداند. شایدچشم بندکسی از روی چشم اش ُشل شده. دستی را روی شانه ام حس کردم.

«چیه؟ چته می لرزی؟ سردته، نه؟ نگران نباش الان گرم ات می شه؟»

گرمای نفسی را پشت گردنم حس کردم:«داری به چی فکرمیکنی؟ به بابا یا به مامان جونت؟ به دادشی؟نکنه اصلاً فکر نمی کنی و مغزت ازکار افتاده؟»

سنگینی دستش را روی سینه ام حس کردم.

«به پرت و پرت افتاده. هنوز دیر نشده ها، می خوای چشمتو بازکنم و برگردی تو تخت ات؟ زیر پتوی گرم ات؟»

چیزی نگفتم. سعی کردم که نلرزم و خودم را محکم سرجایم نگه دارم، اما انگار اختیار بدنم دست خودم نبود و فقط کله ای بی تن بودم که توی هوا معلق مانده بود.

صدای قدم هایش را شنیدم که ازمن دورمی شد. همان جا، پشت به دیوار، با دستان از پشت بسته کنارهم رو به ساختمان زندان ایستاده بودیم از بغل دستی ام آرام پرسیدم:«آرشیا تویی؟»

 صدایی نشنیدم. چند بارتکرارکردم جوابی نشنیدم. دخترک هم چنان با ناله و فریادهایش، مامان، مامان وگاه حاج آقا، حاج آقا می کرد و فضارا مملو ازدلهره و ترس کرده بود. کسی

توراست می گفتی پدر/١٢۴

 

داشت چیزی می گفت. گوش هایم را تیزکردم، درمیان گریه های دخترک صدائی را شنیدم که به عربی متنی را می خواند.

 موجی ازفشار را توی صورتم حس کردم که هرلحظه بیشتر و بیشتر میشد. نفس ام را بند بردم تا همه چیز را مثل همیشه باگوشم تعقیب کنم. صدای  حاج آقا را شنیدم. صدای جیغ و داد آن دخترکه حالا باکمی فاصله ازمن ایستاده بود، نمی گذاشت تا دقیقاً بفهمم که چه میگوید. ازنوع ادای جملاتش می شد فهمیدکه دارد از روی کاغذ چیزی می خواند. اسمهائی را شنیدم. اسم خودم و آرشیا را هم خوب شنیدم. بعدکه حاج آقاتمام کرد. لحظه ای سکوت برفضا حاکم شد. صدای دخترک را شنیدم که فریاد زد:«پس چرا وایستادین بی شرفها، حیوانها؟ قاتل ها، چرا شلیک نمی کنید؟ شلیک کنید. من دیگه نمی ترسم.»

 بعد صدای قدم هایی را شنیدم که به اینور وآنور می روند. صدای گلنگدن تفنگ هاراکه شنیدم. لرزش بدنم ایستاد. قلبم دیگر تند نمی طپید. انگار دیگرنفس نمی کشیدم و وحشت و ترس از من گریخته بود، با خودم گفتم:«چرا دیگرنمی لرزم؟ شاید هم قلبم دیگر از ترس کار نمی کند.»

 احساس کردم هواگرم شد و دیگرسردم نبود، دندانهایم دیگربه هم نمی خورد، فکرم آرام گرفت. دیگر ناله های دخترنمی ترساندم. آرشیا شروع به سرود خواندن کرد. کم،کم دحترک وآن یکی ها با او هم آواز شدند. بعد، صدای شلیک گلوله ها سرود را خاموش کرد. کسی که سمت راستم ایستاده بود روی پایم افتاد. آرشیا بود؟ کدامشان بود؟ چه فرقی میکند که کدامیکی بود؟ شاید اول مرا تیرباران کرده اند! همان لحظه که دیگرهیچ احساس سرما و ترس نداشتم؟ اما چرا هنوز صدای همهمه می شنوم؟ چرا بوی دود و باروت راحس می کنم؟چراگوشم صدامی دهد؟ شایددارند خشوی تفنگ هایشان را پُرمی کنند، نه، شاید دارند جلو می آیند تا تیرخلاص را توی مغزمان خالی کنند.

هیچ حسی نداشتم، نمی دانستم که به زمین افتاده یا ایستاده ام. زمان را گم کرده بودم. تا

توراست می گفتی پدر/١٢۵

 

اینکه دوباره صدای چند شلیک کوتاه تپانچه را بافاصله های اندک از هم شنیدم. حواسم را جمع کردم تا به همه چیزخوب گوش دهم. دستی به سرم خورد و چشم بندم را پائین کشید، دیدم که همان پاسدار تنومند است. روبرویمان رئیس زندان و آخوند با آن ابایش و چند نفر دیگردرسایه نوری که از پشت سرشان می تابید و نمی گذاشت تا صورتشان را واضح ببینم، ایستاده بودند. صدای رئیس زندان را شناختم که خطاب به آن پاسدارگفت:«بذارکه نگاشون کنه، تا قدرعافیتو بدونه و بدونه که ما باکسی شوخی نداریم.» بعد خطاب به من گفت:«اخوی ات رو خوب ببین. و بعد قهقه زیر خنده زد.»

پاسدارتنومند، باتبسمی که به چهره داشت زیربغلم راگرفت و من بی آنکه چیزی بگویم،

زیرشعاع نور افکنی که ازساختمان زندان می تابید، به اجسادی که روی زمین افتاده بودند

نگاه کردم. تا آرشیا را پیدا کنم.

دخترک درحالی که انگار زانوانش راشکسته باشی، به پشت روی دستهای ازپشت بسته اش افتاده بود و موهای صاف اش از زیر روسریش بیرون زده بود و روی صورت خون آلودش افتاده بود و آرشیا وسط آن سه جوان درحالی که انگارکه سر به شانه هم نهاده اند، روی زمین کنار هم افتاده بودند. هنوزداشتم جسدها را نگاه می کردم که حالا خونشان روی زمین راه افتاده بود وکمی آنطرفتر، مثل جویبارهای کوچکی به هم می پیوست و پاسدارها داشتند تن های بی جانشان را بر می داشتند.

 دوباره چشمم را بستند و پس ازدقایقی زیربغلم راگرفتند و براه افتادیم. ازگرمای فضا فهمیدم که مرا به داخل ساختمان برگرداندند. پس ازطی مسیری ایستادیم. دستمال را از روی چشمم برداشتند و روبروی میزحاج آقا روی صندلی ای درحالی که کتف هایم را هم چنان از پشت بسته بودند نشاندند. حاج آقا درحالی که استکان چای تازه دم را ازروی میزش بر میداشت تا به دهان ببرد، باخنده ای که درچهره داشت روبه من کرد وگفت:«حال کردی؟ دیدی که ما با کسی شوخی نداریم.»

توراست می گفتی پدر/١٢۶

 

بعدجرعه ای چای خورد و درحالی که تکه ای قند را زیر زبانش می گرداندگفت:«بین پسر، من به تو یه فرصت دیگه می دم. بهتره ازاون استفاه کنی.»

بعد به آن پاسدار اشاره داد تا دست هایم را بازکند.کاغذ و قلم را دوباره جلویم گذاشتند.

آخوند درحالی که داشت بیسکویتی را توی استکان چای اش فرو می برد رو به من کرد وگفت:«برو خدارا شکرکن وگرنه الان مثل آن برادرت، جسدت اون بیرون سرد شده بود.»

دیگر نمی ترسیدم. قلبم مثل آن دفعه نمی طپید. سردم نبود. درحالی که مچ دست هایم را میمالیدم، توی چشمان حاج آقا نگاه کردم وگفتم:«من چیزی براگفتن ندارم.»

رئیس باعصبانیت گفت:«چطورچیزی برای گفتن نداری؟ می خوای بگی که شماکاری نکرده ای؟»

گفتم:«تنهاجرم من کتاب خواند بوده.»

آخونددرحالی که تسبیحی را میان انگشتان سفید وگوشتالودش می چرخاند توی حرفم

پرید وگفت:«مگرآنهائی که الان به درک واصل شدند، کاردیگری کرده بودند؟ همه چیز از این کتابها بلند می شود دیگر. فراموش کرده ای که چند وقت پیش همین رفقای منافق شما چطوردفترحزب جمهوری را منفجرکردند و عده ای ازیاران امام را به خاک و خون کشیدند؟ بعد شما می گوئید، ما فقط کتاب خوانده ایم حاج آقا. همین کتابهاست که شماها را  وادار به این جنایات می کنند. اول از همین کتاب خواندن ها شروع می شود دیگر.»

با تنفرتوی چشمانش نگاه کردم. رئیس زندان استکان چای اش را بر داشت وگفت:«تا این استکان چای رامی خورم به ات وقت می دم تا فکرهایت رابکنی، یاحرف می زنی و یا میفرستم ات پیش دادشی.»

 وچای اش را به دهان برد. همچنان استکان چای اش را نگاه می کردم که چقدر قرمز بود. آخرین قطره اش راکه بالا کشید، استکان را توی زیر استکان گذاشت وپرسید:«خوب؟»

برخاستم و قدم راراست کردم و سینه ام را جلو دادم وگفتم:«می خواهم چشمانم بازبماند.»

توراست می گفتی پدر/١٢٧

 

کسی سرش را از زیر پتو بیرون آورد وگفت:«بگیر بخواب بابا، باززده به سرت؟!»

چشمانم را بازکردم همه خواب بودند و هوا به روشنی می رفت. ازآن پس شبی نبودکه دچارچنان کابوسهایی نشوم. درحقیقت هرشب اعدام می شدم و یا شاهد اعدام آرشیا و دیگران می شدم. هم سلولی ها دیگر از دست کابوسهایم کلافه شده بودند.

هفتة بعد دادگاهم بود. ما متهمان پنج نفرهمشهری بودیم که سه تایمان از بچه های اکثریت ودو تای دیگر اقلیتی بودند. جرم مشخصی که دال بر عملیات مسلحانه و یا اتهام های دیگرجز اتهامات کلیشه ای که هر روز و همه جامی شنیدی درآن جلسه شنیده نشد. در شهرکوچک ما هرگزاتفاق خاصی مثل میتینگ و اخلال و بهم زدن نظم عمومی و درگیری با نیروهای دولتی و... اتفاق نیافتاده بود. اغلب ما به زندانهای تأدیبی و تعلیقی محکوم شدیم. من به سی و شش ماه تأدیبی و پنج سال تعلیقی محکوم شدم که چهارماه اش راپشت سر گذاشته بودم. فقط یکی از بچه های اقلیت به ده سال حبس تأدیبی محکوم شد. بقیه کما بیش مثل هم بودیم. سه روزپس از دادگاه آقای فیلسوف به دیدارم آمد. گفت که خبر خوشی دارد. پرسیدم:«موضوع آرشیا درست شده؟»

دور و بر را نگاه کرد و صدایش را پایین آورد وگفت:«هرچه فکرکردم، هیچ راهی نبود تا اینکه یکی از برادران دادستانی انقلاب مرکزگفت تنها راهش اینه که یک استشهادی بنویسیم وگواهی دکتر بیاریم که ایشان از قدیم مشکل روانی داشته و فاقد سلامت عقلی و روحی است. و اینکه درپرونده اش اشتباهی رخ داده . همین کار را کردیم و به لطف خداوند پذیرفتند و حالا دستورآمده تا پرونده اش را باز نگری کنند.»

خوشحال شدم. وقتی خوشحالی را درچهره ام دیدگفت:«حالا باید خودش هم به این مسئله کمک کنه.»

آرشیایی که من می شناختم محال بود.گفتم:«یعنی خودشو به دیونه بازی بزنه؟»

گفت:«نه، لازم نیست. فقط هرکاری که من می گم بکنه.»

توراست می گفتی پدر/١٢٨

 

با خودم گفتم:«اگه اون هرکاری که شمامی گفتید می کرد، که دیگر به اینجا نمیرسید. پرسیدم:«مثلاً چه کاری؟»

گفت:«او تا جای که من اطلاع دارم توی زندان هم نمازش قضا نمیره. روزه هم می گیره. فقط جلوی دهنشو بگیره و بفهمه که بابا اینجا زندانه. بیرون که نیست. به کسی ازهم سلولی هاش اعتماد نکنه و چیزی نگه وکار و خراب نکنه.»

گفتم:«باهاش صحبت می کنم.»      

بعد به من هم توصیه هایی کردکه در مدت محکومیت مواظب رفتارم باشم و در برنامه های تربیتی زندان هم شرکت کنم و...که مورد لطف قرار بگیرم بلکه در محکومیتم تخفیف داده بشود و زودتر به آغوش خانواده برگردم.

ماه بعد بودکه آرشیا به پنج سال تأدیبی تقلیل یافته بود.آقای فیلسوف باتفاق خانواده به خواستگاری میترا رفته بودند و حرف هایشان را زده بودند و قرار و مدارها را هم گذاشته بودند. میترا گفته بودکه تا آزادی برادرانم آمادگی ازدواج ندارم وآقای فیلسوف به خودش مطمئن بودکه نظر میتراراعوض خواهدکرد.  

پس از سیزده ماه روزی باز به سراغم آمدند و به دفتر رئیس زندان رفتیم. واردکه شدم

رئیس با دست اشاره داد تا بنشینم. و بعد پرسید:«دلت برا خانواده تنگ شده نه؟ سری تکان دادم.»

گفت:«می خوای بری خونه؟»

نمی دانستم که چه نقشه ای دارد. هم چنان نگاهش می کردم. ادامه داد:«برادرجواد از شما راضی است وشفاعتتو کرده. با توصیة ایشون تورو هم توی لیست بخششی های بیست و دو بهمن قیدکرده بودیم و حالا شما هم جزو بخشیده شده ها هستی. و بزودی مرخص می شی.»

 قلم وکاغذی راجلویم گذاشت وگفت:«بنویس.»     

پرسیدم:«چی بنویسم؟»

توراست می گفتی پدر/١٢٩

 

گفت:«معلومه دیگه، توبه نامه. بنویس که ازاین به بعد هیچ اقدامی علیه انقلاب و اسلام نخواهم کرد و چنانچه مشهودگردد به اشد مجازات برسم و اینکه تا مدت یک سال حق خروج از شهر را ندارم و هرماهه می بایست به مرکز سپاه منطقه بروم و امضاءکنم.»

دلم می خواست که قدرت این را داشتم تا قلم وکاغذ را توی صورتش پرت کنم اما جرأتش را نداشتم. مسئولیت خانوادگی وآن مدت یک سال و.. زندان مرا درهم شکسته بود.

بالاخره همان کاری را که مدتها در زندان درعدم انجامش مقاومت کرده بودم و به خاطرتوبه نکردن شکنجه ها دیده بودم. انجام دادم. او دیکته کرد و من صفحه ای سیاه کردم بعد امضایش کردم و چند روز بعد آزادم کردند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

توراست می گفتی پدر/١٣٠

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

«۱۵»

.

به خانه که آمدم. پدرم حسابی درهم شکسته بود. و دائم سیگار ازدستش نمی افتادکاملاً خانه نشین شده بود. بقیه دکانها را فروخته بود و هیچ کاری نمی کرد. زن پدرم دوباره حامله بود. ژینا و آنا را ازتحصیل و میترا را از اشتغال در مراکزدولتی محروم کرده بودند و حالا آنها هم خانه نشین شده بودند. من تازه از زندان آمده و آرشیا هنوز در زندان بود. چند بچة کوچکتر هم یکی دوتاشان مدرسه می رفتند. اگرچه من تا قبل از این ماجراهای دستگیری سال تحصیلی را با موفقیت تمام کرده بودم، ولی دانشگاه ها را بسته بودند.

توراست می گفتی پدر/١٣١

 

ازآنجاکه رژیم تمام گرفتاری ها و ناآرامی ها را ازهمین دانشگاه ها می دید. می خواستند به قول خودشان انقلاب فرهنگی بکنند. تا توانستند، استاد و دانشجو و معلم و کارمند را از دانشگاه ها و مدارس و ادارات اخراج کردند. صدها استاد و هزاران دانشجو و محصل را به چوخه دار بستند و تیرباران کردند و همة دانشگاهها و مراکز عال آموزشی را تعطیل کردند. زمان پیش می رفت و تخم نفاق و دشمنی که حربه رژیم بود بین مردم کشورازجمله مردم شهر کوچک ما را که روزی با صفاترین شهر دنیا بود، روزبه روز بیشتر می شد.

 در تلویزیون مردی را می آوردندکه فرزندان کمونیست اش را لوداده بود و مادری که دختردوازده ساله اش را، و حالا از اعدام دخترش اظهارخشنودی می کرد و پسری که پدرش را، دختری که برادرش را و... بااین نمایشات، داشتند نوع جدیدی از فرهنگ غیر انسانی و عدم اعتماد را درجامعه رواج می دادند، تا روابط عمیق خانوادگی را از هم بگسلند و به این وسیله مردم را ترغیب به جاسوسی علیه هم دیگرکنند و آنها را غیرمستقیم به نفع رژیم به خدمت بگیرند و نتوانند به هم اعتمادکنند و یا با هم متحد شوند. تا جائیکه دیگر کسی به برادر و یاپدرش و هیچ کسی اطمینان نداشت.

 در فضائی از رُعب و وحشت زندگی می کردیم. برای همة اعضای خانواده ما و خانواده های مشابه ماکه انگ کفار و عامل اجنبی برپیشانی شان خورده بود، روزگارسخت میگذشت.

پس ازآزادی از زندان بازدست از سرمان برنمی داشتند. بارها روی دیوارمان با اسپری های رنگی ضربدرهائی می کشیدند وگاه می دیدیم که همان بچه های فایل و همسایه شعارمرگ برکفار وکمونیست و مرگ براجنبی.. را روی دیوارمان می نوشتند. از لحاظ روحی تمام اعضای خانواده آسیب جدی دیده بودیم. تمام اقوام و فامیل از ارتباط با ما دوری می کردند.

شنیدم که شهرزاد هم بعد از دستگیری من  با احمد کله ازدواج کرده. بعضی شبها با سنگ و گلوله به شیشه های منزلمان می زدند و در می رفتند. تا اتفاقی درکشور می افتاد، پاسدارها علناً به خانه مان هجوم میآوردند و با پوتین واردخانه مان می شدند و همه چیز را بهم

توراست می گفتی پدر/١٣٢

 

میریختند و باخود می بردند و همانجا در اطلاعات محلی باز جویی مان می کردند. و چند روزی را نگه مان می داشتند. ما که زندان رفته و درهم شکسته و محکومیت مان را ازسر گذرانده بودیم ودیگر چیزی درخانه نداشتیم که پیدا کنند. همان اوائل قبل ازدستگیری مان، ما همة مدارک وکتابهای مهم را از خانه دور و یا نابودکرده بودیم.

 با رعب و وحشتی که آنها درمردم ایجادکرده بودند وضعیتی را درکشور ایجادکرده بودند که مردم خودشان تمام کتاب هائی را که شایددرطول سالها در کتابخانه شخصی خانه شان جمع آوری کرده بودند، شبانه همه را ازخانه به نقطه دوری ببرند و بادست خودشان نابود کنند و یا در بخاری هایشان بسوزاند.

ازآنجاکه کارخاصی نداشتم. بیشتر اوقات خانه بودم و با پدرکلنجار می رفتم و او بافحش دادن به توده ای هاکه هم چنان درکنار رژیم ایستاده و به جنبش آزادیخواهی ملت پشت کرده بودند بدتر اوقات مرا تلخ می کرد. ماتم خاصی برفضای خانه ماسایه افکنده بود. هیچ فامیلی به خانه مان رفت وآمد نمی کرد. درآن شرایط فرصت خوبی بود تا از میترا بپرسم که آیا واقعاً قصد داردکه با آقای فیلسوف ازدواج کند. خندید وگفت:«مگه چیه؟ اونم آدمه. دل

داره.»

گفتم:«اینومی دونم اما دل تو چی می گه؟»

سری تکان داد و آهی کشید وگفت:« بذارآرشیا هم انشالله بیاد. حالا کو تا اون موقع.»

ماهی بعد ازآنروزخواهرآقای فیلسوف باتفاق شوهرش از بروجرد غیرمنتظره به خانه مان آمدند وگفتندکه آقاجواد به اتفاق عده ای که برای بازدیدی به جبهه رفته بودند مجروح شده و بستری بیمارستان است. بعد درحالی که اشک هایش را با پَر چادرش پاک می کردگفت: «دکترها می گن که قطع نخاع شده.»

 از میترا می خواست تا به عیادتش برود. با ورودآنها پدرم بلافاصله از خانه بیرون زد. نمی خواست تا با آنها روبرو شود. میترا به من نگاهی کرد. تاببیندکه نظر من چیست. بعد از اظهار

توراست می گفتی پدر/١٣٣

 

تأسف گفتم:«متأسفانه من اجازة خروج از شهررا ندارم اما میترا و برادرکوچکم اهورا میتواند با شما بیاید. و بعد از ملاقات خودشان با اتوبوس برگردن.»

حالت اجبار داشت باید می رفت. باید این بازی را تا آخر ادامه می دادیم. بالاخره میترا به اتفاق اهورا با آنها رفتند وآن آخرین باری بودکه ما دیگر ازآقا جواد چیزی شنیدیم. میترا هم دیگر به عیادت اش نرفت. آقاجواد خودش پیشنهاد داده بودکه میترا قضیه ازدواج را فراموش کند و به فکرخودش باشد.

 وقتی میترا برگشت. خیلی توی خودش بود. احساس کردم که نکند واقعاً به آقاجواد دل

بسته بود! مدتی توی خودش بود. تا اینکه کم کم سرحرف را با او بازکردم. حالا که دیگر کتاب آقاجواد بسته شده بود میترا گفت:«می دونی دادش. حقیقتش توی زندان قصد داشتم تا خودم را فدای تو و آرشیا بکنم و با این آقاجواد ازدواج کنم. بعد از اونکه پیغام توروآورد. احساس کردم که تو به من ندائی دادی. برای آزادی آرشیا. منم باهاش قرارکردم که در صورت آزادی هردوی شما باهاش ازدواج می کنم. اما تصمیم داشتم تا بعد از ازدواج خودکشی کنم. با حالت مسخره ای نگاهش کردم.گفت:«نه دادش بخدا جدی می گم. مگه وتوی زندان کم دخترای مث من اعدام شدند.»

چیزی نگفتم و ادامه داد:«حالاهم که این اتفاق براش افتاد. تا به دیدنش رفتم ازش متنفر بودم. اونجاکه بودم خواست تا بامن تنهایی حرف بزنه. همه بیرون رفتند و ما رو تنها گذاشتند. چیزهایی به من گفت که منوشوکه کرد.»

نفسم را بندکرده بودم تا ببینم میترا چی می گوید. و ادامه داد:«نمی دونم. چطوری بگم. اما فقط به تومی گم. نبایدکسی بدونه.»

گفتم:«باشه. قول می دم.»

گفت:«جواد بعد از اونکه ازم خواست تا به فکر خودم باشم. رازی رو به من گفت که حتی خانواده اش هم نمی دونند.»

توراست می گفتی پدر/١٣۴

 

«چه رازی؟»

«اوتوده ای بوده.»

گفتم:«غیر ممکنه توده ای ها از این کارها بکنن. این آقامی خوادکارهاشو توجیه کنه و خودشو پیش تو مقدس کنه. بلکه با اون وضعیت زنش بشی و...»

حالا میترا داشت اشک می ریخت. گفتم:«خواهر جون این تئاترش بوده. آخه توده ای کی میآد بازجوبشه. خودت بهترمی دونی که. بریز دوراین حرفها رو.»

اما میتراحسابی باورکرده بود.گفت:«نه دادش من مطمئنم.خیلی باهم حرف زدیم. و فهمیدم که واقعاً راست میگه. حتی گفت که جریان مجروح شدنش هم مشکوک بوده.»

گفتم:«اینم از اون فیلم ها. مگه برا اینا کاری داره. همونجا توی زندان به جرم جاسوس میگرفتن و اعدامش می کردن.»

 باعصبانیت ادامه دادم:«هرکاری بکنی میتراجون من این یکی رو اصلاً قبول نمی کنم.

بهتره که دیگه اصلاً حرفشو هم نزنی.»         

گفت:«دادش توکه توزندان ما نبودی. من بودم و می دیدم که چطورهمه ازش راضی بودند. اوکه بازجو نبود. فقط میومد با بچه ها صحبت می کرد. توفکرمی کنی که فقط دنبال کارآرشیا بود؟ اونم براخودش عقیده ای داشت.»

گفتم:«میتراجون حالا فرض کن توده ای بوده. دیگه هرچی بودتموم شد. بی خیالش.»  

 پاسدارها هم چنان دنبال بهانه ای بودند تا دوباره دستگیرمان کنند. حتی چند دفعه رفته بودند سنگ قبر برادرم آرش را که به خاطر انقلاب جان باخته بود شکسته بودند. چون حالا فهمیده بودندکه برادرم عضویکی از سازمانهای چپ بوده. ازآنجا که آرش قبل از انقلاب کشته شده بود و خاک اش کرده بودیم. حالا آنها می گفتندکه جای قبربرادرم که کمونیست  بوده نباید در قبرستان مسلمانها باشد..

چندین ماهی می رفتم و هرماهه خودم را معرفی می کردم و حق خروج از شهرمان رانداشتم.

توراست می گفتی پدر/١٣۵

 

تا اینکه یک روز نزد دوستی بودم، پدرم تلفن کرد وگفت که پاسدارها دوباره به خانه مان حمله کرده و مرا می خواسته اند، آمده بودند تا دوباره دستگیرم کنند.

فردای آنروز صبح خیلی زود از شهرگریختم و به کرمانشاه رفتم. وقتی رسیدم به خانه دائی ام که حالا حاجی مؤمنی شده بود و چندبار هم به مکه رفته بود و هرروز جمعه هم در نمازجمعه شهرشرکت می کرد و درحالی که هیچ شغل دولتی نداشت از طرفداران پر و پا قرص رژیم بود و سرش با حجرة خوار و بار فروشی که داشت مشغول بود رفتم.

دائی وضعیت مرا می دانست. اصلاً  ازآمدنم به آنجا خوشحال نبود. یکروز زن دائی ام هرسان آمد و ازخواب بیدارم کرد وگفت:«یالا، یالا زود بیدارشو، باید از اینجا بری.»

گفتم:«چرا؟ مگه چی شده؟ کجا با ید بروم؟»

گفت:«نمی دونم، فرارکن، دائیت رفته لوت داده، الانه که بریزن و بگیرنت، از اینجا برو.»

بعد مقداری پول اسکناس توی دستم گذاشت و ازخانه خارج شدم. وقتی که ازکوچه شان دورشدم نمی دانستم کجا باید بروم. حاضرنبودم تا دوباره دستگیرشوم و به آن دوران وحشتناک زندان بر گردم. چون مطمئن بودم که این دفعه به خاطر تعهدی که داده بودم حتماً اعدامم می کنند. جائی را نداشتم که بروم. مسافرخانه هم هرشب توسط پلیس کنترل می شد

و می آمدند و لیست مسافران را از مدیرآنجا می گرفتند.

یکی از رفقای اکثریتی رامی شناختم اما شماره دقیق خانه اشان را خوب بیاد نداشتم. به کوچه شان که رسیدم ازمردی که ازآنجا می گذشت آدرس خانة دوستم را پرسیدم. درحالی که نان سنگت تازه و داغی را بدست داشت، باآن یکی دست اش به درچوبی و رنگ  و رو رفتة قهوه ای اشاره کرد.

جلو رفتم و زنگ زدم. دقایقی بعد مادر دوستم در را ازداخل بازکرد. مرا شناخت و من خوشحال شدم. با مهربانی به داخل دعوتم کرد و وارد شدیم. پس ازساعتی انتظار اصلان دوستم آمد. روبوسی کردیم  وگفت:«اوضاع خیلی خرابه. آن طرفها چطور؟»

توراست می گفتی پدر/١٣۶

 

گفتم:«آسمان همه جاهمین رنگ است.»

خندید وگفت:«سرخ سرخ، نه؟»

چند هفته ای منزلشان بودم. پس ازساعتی گفت وگو، توضیح دادکه مدتی است توده ای شده. دوستی ام با اصلان به سالهای قبل ازآنکه اوتوده ای شود برمی گشت. شبها را تا دیر وقت می نشستیم و بحث سیاسی می کردیم. سال آخر مهندسی کشاورزی بود. حالا از زمانی که دانشگاهها تعطیل شده خانه نشین شده بود.گاهی شبها مردی می آمدکه وفا صدایش میکردند. مرد لاغراندام و نحیفی بود و قیافة  معصومی داشت اما خیلی باهوش و نکته سنج و دانا بود. حرف زدنش به دل آدم می نشست. برای هرسئوالی جواب قانع کننده ای می داد.

خیلی متواضع وآرام بود. بعدها فهمیدم که مسئول رده بالای حزب توده درغرب کشور است. هرشب جمعه به خانه دوستم می آمد. کم کم مراهم در بحث هایشان راه می دادند. آن مدت من اصلاً از خانه بیرون نمی رفتم و کارم فقط مطالعه بود.گاه که خسته می شدم نوار الهه که تنها نوارهای موجود درآن خانه بود راگوش می کردم. هرچند وقت یکبار مادر دوستم با ظرفی میوه و یا چای در می زد و وارد می شد. دوستم کتابخانه ای غنی و پر از کتابی داشت و هروقت سئوالی و یا نکته مبهمی برایم پیش می آمد وفا با جواب ساده ای حلش می کرد. کم کم مرا با بچه های دیگرتوده ای آشنا کرد. دیری نگذشت که خودم را یک توده ای تمام عیاریافتم .

 وفا مرا به هسته ای از بچه های حزب پیوند داد و دیری نگذشت که مسئول عده ای بیست نفره شدم. بعد برایم نزدیک گالری نقاشی فروشی،کاری پیداکرد، می بایست که بعنوان نقاش برایش سفارشات پرتره و منظره را بکشم. چنددهنه مغازه بودکه مملو ازتابلوهای بزرگ وکوچک نقاشی بود. بعدها فهمیدم که این تابلوها راخودش نمی کشد. ازیک گالری در تهران می خرید و بعد اسم خودش را زیرش می نوشت و بنام خودش به مردم می فروخت.

 حالا می خواست تامن برایش بکشم. دیری نگذشت که بساطی درگوشه گالری اش برای

توراست می گفتی پدر/١٣٧

 

من راه انداخت. برای من هم درهمان حوالی اتاقی اجاره کرد و خودش هم ضامن اخلاقی و مادی من شد و مقداری پول به من داد و من مقداری وسائل و موکت دست دومی خریدم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

توراست می گفتی پدر/١٣٨

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

«۱۶»

 

حالا دیگر من ظاهراً نقاشی بودم که از راه نقاشی کردن زندگی می کردم و حقوق میگرفتم و اتاقی ازخودم داشتم که شبها رفقای حزبی که تنها دوستانی بودندکه درآن شهر می شناختم به دیدارم می آمدند و بحث های سیاسی و تحولات روز را رد و بدل می کردیم.

هرازگاهی هم برای خانواده ام مبلغی می فرستادم و غیرمستقیم ازشون نامه ای دریافت میکردم که اغلب هم توسط میترا نوشته شده بود و مثل همیشه ازاذیت و آزار حزب الهی ها که شیشه های خانه مان را می شکنند و فرار می کنند و اینکه جرأت نمی کنند از خانه بیرون بروند و از شهرزاد و از اینکه پدرم هم اوضاع روحی اش خیلی خراب  شده و بد اخلاقی میکند و هزاران مشکل دیگر.

وقتیکه دیدم که دیگردرآمدی مختصری دارم. تصمیم گرفتم تا خواهران جوانم رابه کرمانشاه بیاورم و دیری نگذشت که آمدند و هرچهار نفری درهمان یک اتاق من زندگی کردیم.

توراست می گفتی پدر/١٣٩

 

حقوق من کافی بود تا به زحمت هزینه ماهانه و خرج و خوراکمان را بدهیم. توسط یکی ازرفقای توده ای که در اداره آموزش و پرورش ِسمَت بالائی داشت توانستیم که هردوخواهر کوچکترم را دوباره دردبیرستانهای کرمانشاه ثبت نام کنیم. میترا هم که دیگرلازم نبود و سالهای قبل دبیرستان را تمام کرده بود خانه ماند و مثل آن دوران بچه گی، زن خانه دارمان شد. غذامی پخت و لباسها یمان را می شست و برایمان مادری می کرد.

 دیری نگذشت که اوهم به ما توده ای ها پیوست و باگروه اصلان اینها در حزب مشغول فعالیت شد. حالا فقط نگرانی مان آرشیا برادرم بودکه هنوزدرزندان بود. وگاه به روستاها میرفتند و درصدد اقداماتی بودندکه دهقانان را برای اجرای بند جیم قانون اساسی ترغیب کنند و...

من هم هرروز صبح که بیدار می شدم سرکارم می رفتم و پشت سه پایه نقاشی ام می نشستم و مشغول می شدم و چیزی می کشیدم. اما در فروش تابلوها دخالتی نداشتم. هرچه بود برای صاحب کارم ارزانتر از دادشی تمام می شد. دیگرهم لازم نبودکه به تهران برود و سفارشات را من همانجا درگالری انجام می دادم.

یک روز زن پدرم تلفن کرد وگفت که برادرم آرشیا آزاد شده و می خواست تا اگر جا دارم او هم نزد ما بیاید. ازخوشحالی در پوست خودم نمی گنجیدم.

 پس ازچند روز آرشیا به کرمانشاه آمد و ازش خواست تا نزد خودم کار کند. اما میخواست تا به سربازی برود. گفتم منم مشمول فراریم. ازش خواستم تا مدتی صبرکند بلکه جنگ تمام شود اما او تصمیم خودش را گرفته بود. پس از ماهی استراحت به سربازی رفت. چند ماه بعد پدرم هم خانه مان را فروخت و با تمام خانواده به کرمانشاه آمدند و بار دیگر تمام خانواده به هم پیوستیم.

برخوردهای وفا میترا را هم یک توده ای تمام عیارکرده بود و دیری نگذشت که میترا و اصلان هم به حرمت هزاران مبارزی که هر روز در زندانهای رژیم اعدام می شدند بی هیچ

توراست می گفتی پدر/١۴٠

 

مراسم و آدابی باهم ازدواج کردند. پدرم هم که بعلت افسردگی ای که دچارش شده بود دیگرنقشی در زندگی و تصمیمات ما نداشت. تنها منبع معاش خانواده ی سیزده نفری مان فقط حقوق ناچیز من بود. آرشیا هم سرباز بود و هزینه ی اداره کردن یک خانواده سیزده نفری آنهم درآن دوران بحرانی و جنگ کار ساده ای نبود.

یک روز که مثل همیشه سرکارآمده بودم، صاجب کارم روبه من کرد وگفت:«پاشو با هم جائی می خوایم برویم.»

 درمغازه را بستیم و از پاساژ بیرون زدیم. با ماشین بیوک سفیدی که داشت به محله ای خیلی قدیمی رفتیم. درمقابل یک ساختمان قدیمی که قدمتش به دوران قبل از قاجار میرسید توقف کرد و پیاده شدیم. دسته کلیدی را ازجیبش درآورد و درب چوبی قدیمی و بازکرد. از چند پلة خاک گرفته و نمورآجری بالا رفتیم و وارد ایوان دراز وآجرفرشی که حالا همه کف آجریش خزه زده بودشدیم. درسمت چپ ایوان یک ردیف اتاق دربسته قرار داشت که گوئی سالهاست دست کسی به دستگیره شان نخورده بود. درمقابل آخرین در ِاتاق ایستادیم و رو به من کرد وگفت:«ببین پسرم، از راه نقاشی نمی شه نونت رو در بیاری، فکر نکن که این همه ملک و معوایی که دارم از این قلم و رنگ در آوردم. قبلاً  هم بهت گفتم، من از تابلو نویسی شروع کردم.»

بعد با انگشت به در اتاق اشاره کرد و ادامه داد:«من از اینجا شروع کردم و مُعینی شدم. من پر کاهی از پدرم به ارث نبرده ام. پدرم خرکدار بود و با خرخاک می کشید.»

 توی حرفش پریدم وگفتم:«خواهش می کنم.»

دست اش را تکان داد وگفت:«نه این واقعیتیه، من که عارم نمی آد.»

و ادامه داد:«حالا توهم اگه بخواهی می تونی مُعینی ای برا خودت بشی.»

کلید را در قفل درچرخاند و به زحمت در راگشود. اتاق بزرگی بودکه پر از خرت و پرت و تابلوهای قدیمی و تبلیغاتی بود. بزحمت چند ورق تابلوی کهنه شده را کنار زدیم و کمی

توراست می گفتی پدر/١۴١

 

جلوتر رفتیم. ازهمه جور تابلوی کهنه آنجا روی هم تلنبارشده بود. از تابلوی تیغ ناست دو سوسمارگرفته تا تابلوی ارج و تلویزیون شابلورنس و تابلوی بزرگ و تاج مانندی که به مناسبت پنجاهمین سالگرد رژیم شاهنشاهی پهلوی بصورت نقش برجسته با حروف طلایی رنگ ساخته بودند. از اتاق بیرون آمدیم و در اتاق دیگری را گشود. از وسائل داخل اتاق که لایه زخیمی گرد و غبار رویشان نشسته بود، معلوم بودکه روزی اتاق پذیرائی خانواده ای اشراف بوده. هنوزکمُدِگرامافون سرجایش بود و توی طاقچه هایش هنوزآینه و شمعدانی و تنگ وگلاب دانی قرارداشت و وسط اتاق مقدار زیادی اسباب و وسائل دیگرروی هم ریخته بود. خم شدم وآلبومی قدیمی را ازروی میزی برداشتم ولایة زخیمی گرد وغبار نموررا با کف دستم پاک کردم وآلبوم راکه ورق زدم تمام عکسهای زمان قاجار بودند. باآن فرم لباس و هیبت آنچنانی و زنانی که با آن دامن های گلدار وکوتاه و پر ازچین و روسری های سفیدتا زیرچانه بسته شان و ابروان بهم پیوسته و چشمان سُرمه کشیده شان درحالتهای مختلف و در اندرونی و بیرونی وکنار باغچة پرازگُلی که اکنون دیگر وجود نداشت وگاه خدمتکاران پژمرده ولاغراندام درپشت صحنه و عکسهائی ازمردان درحالی که چند بزکوهی را شکار کرده بودندبه همراه نوکرانشان. حال و هوای عکسها مرا با خود برده بودکه متوجه آقای مُعینی شدم که داشت هم چنان چیزهائی می گفت. درحالی که شلوارش راکه حسابی خاکی شده بود می تکاند گفت:«اینه دیگه، اگه بخوای من کار تابلوسازی روهم همین جا برات راه میندازم. همه وسائلش روهم داریم. یه چیزائی هم که لازمه می خریم و ردیفش میکنیم. خداوکیل نصف تو نصف ما.»

من که همین طور به حرفهایش گوش می دادم، گفتم:«هرطورکه شما بخواید، منم حرفی ندارم.»

بعد درحالی که داشتیم از پله هاپائین می آمدیم، دست خاکی اش را به سویم درازکرد وگفت:«پس یاعلی؛ بزن قدش و از فردا کارگر بگیر و ردیفش کن، هزینه اش با من.»

توراست می گفتی پدر/١۴٢

 

هفته ای نگذشت که آنجا را به کمک تعدای از رفقای جوان حزبی روبراه کردیم و بعد شروع به سفارش گرفتن کردیم. چند روز اول را خودش برای آموزش من می آمد. اما من خیلی سریع کار را فراگرفتم و بطوریکه سرمان حسابی شلوغ شد.

تا نیمه های شب درکارگاه می ماندم کار می کردم. گاه روزها خانه نمی رفتم و شبانه روزکار میکردم و فقط روزی یکی دو ساعت را درکارگاه چُرت می زدم. ده برادر و خواهر که همه مدرسه می رفتند. لباس و قلم و دفتر و کتاب می خواستند. از طرفی مسئولیت حزبی هم داشتم. ازهمه بدتر پدرم بودکه بعد از سرکوبهای سیاسی و به آتش کشیدن دفاتر حزب جبهة ملی و متواری شدندش، دوباره انگیزه اش رابرای زندگی ازدست داده بود و دوباره وضع روحی اش وخیم شده بود و مرتب پرخاش گویی می کرد وگاه باپرخاش هایش فضای خانه را به حد غیرقابل تحملی می رساند.

 فهمیده بود که من و میترا توده ای هستم. تا قدم توی خانه می گذاشتم شروع می کرد به فحاشی کردن به توده ای های خائن و تاریخ خیانت هایشان را من می بایست هرشب از زبان ُپر نیش پدر بشنوم. زمان می گذشت و ما هرجوری بود خودمان را به آخرماه می رساندیم.

بعلت بمبارانها ماهی نبودکه حداقل هفته ای را به دامنة کوهها فرار نکنیم. گاه بمباران ها ماهها طول می کشید و مادر پناه کوهها و یا روستاها زندگی می کردیم. و درآن شرایط بازار تعطیل می شد و ما درآمدی نداشتیم.

دوران سربازی آرشیا به آخر رسید و از اینکه به سلامت بازگشته بود همه خوشحال بودیم. چند هفته ای بی هیچ هدف و برنا مه ای را درخانه نشست. بیکار بود وگاه می خواست که کمک اش کنیم تا به  خارج  برود. هنوز از اعتقادش به راه مجاهدین دست برنداشته بود و می خواست تا ازکشورخارج و به آنها بپیوندت. گاه بی آنکه من بدانم با افرادی تماس گرفته بود تا ازطریق قاچاق و از راه کردستان که آنجا سرباز بود به عراق برود. می گفت پشیمان است که زمانی که در جبهه بوده از همانجا به آنطرف به سوی مجاهدین فرار نکرده. چند بار

توراست می گفتی پدر/١۴٣

 

غیرمستقیم  وفا به خانه مان آمد و باهاش صحبت کرد. حرفهای وفا رویش اثرکرد و قدری آرام شد. ازش خواستم تا نزد خودم بیاید و کارکند و مشغول شود. می گفت که از این کار خوشش نمی آید. بوی تینر اذیتش می کند. من هم نم یخواستم مجبورش کنم.

 تا اینکه شهردوباره توسط هواپیماهای عراقی بمباران شد. مردم شهر را ازترس بمباران های بعدی ترک کردند و ماهم مثل همه مردم به روستاهای اطراف رفته بودیم و شهرهرروز بمباران می شد.

ما درمدرسة روستا پناه گرفته بودیم و تلویزیون کوچکی هم با خودمان داشتیم. آنجا بودکه ازتلویزیون دیدم که رهبران حزب توده را آورده بودند تا باصطلاح به خیانت هایشان

 اعتراف کنند. فهمیدم که کارحزب تمام است. پدرم می خندید و مرتب به من می گفت: «دیدی؟ من چقدر به توگفتم که اینها خائنن. توی گوشت نمی رفت که نمی رفت و..»

دچار شوک روحی شدم. به شهرآمدم تا هرطور شده وفا، را پیدا کنم و ازش توضیح بخواهم که این کار رهبران یعنی چی؟

زنگ درخانه اش راکه زدم درحالی که زیرشلوار طوسی رنگی به پا داشت در را بازکرد و در حالی که صورتش ژولیده و حسابی بهم ریخته بود و مثل کسی که از خواب بیدارش کرده باشد ، بی آنکه چیزی بگوید با اشاره دست به داخل دعوتم کرد.

ازکنارحوض خشک شده شان که چندگلدان و شیشه و خمرة ترشی و رب گوجه کنارش چیده بودندگذشتیم و از پله بالارفتیم و واردخانه شدیم. تنها بود واین اولین باری بودکه من واردخانه اش شده بودم.  با صدای گرفته ای گفت:«چای می خوری؟»

گفتم:«نخیرمن توضیح  می خوام.»

بعد برایم  توضیحاتی دادکه  مراقانع  نکرد. با عصبانیت گفتم:«یعنی چه آقا برا حفظ نیرو هاست. باکاری که اوناکردن، دیگه نیروئی نمی مونه. شهامت آقایون به اندازه یک دختر دوازده ساله ی مجاهد نبود.»

توراست می گفتی پدر/١۴۴

 

توی حرفم پرید و بآرامی گفت:«موضوع این حرفها نیست.»

من بدجوری عصبانی بودم و سرش داد می زدم. اوآرام و خونسرد مثل همیشه اول گوش می کرد و بدجواب می داد.گفتم:«تازه، حالابا این مُهلتی که دولت داده تاخودمون رو معرفی کنیم چکارکنیم؟ ازکجا معلوم که نگیرن همه مون رو اعدام کنن؟»

گفت:«نگران نباش، اگه عزت نفس داری که نام کسی رونبری وکوتاه جواب بدی اتفاقی نمی افته.»

گفتم:«یعنی می گین برم خودم رو معرفی کنم؟»

با همان لحن آرامش گفت:«من صلاح رودراین می بینم  و این دستورحزبه.»

گفتم:«کدوم حزب؟ مگه دیگه حزبی هم مونده؟»

تازه با تعهدی که درگذشته دادم چکارکنم؟ شماکه می دونید من قبلاً چریک فدائی بوده ام، زندان رفته ام و یک بارتوبه نامه نوشته ام، فکرمیکنی باز با این حال صلاحه که برم و خودمومعرفی کنم؟»

گفت:«شما راه دیگه ای داری؟ تاکی می تونی فرارکنی؟»

باکمی عصبانیت گفتم:«من اومدم تاراه دیگه شو ازشما بپرسم والله ایناروخودم میدونستم.»

گفت:«اهل سفر باشی ما راهشو هم می گیم.»

« بفرمائید. ما ازهمون اولش اهل سفر بودیم.»

«باشه من چندروز دیگه باهات تماس می گیرم.»

پرسیدم:«شما خودتان چکارمی کنید؟»

گفت:«من فعلاً باید بمونم و جوابگوی رفقا باشم.»

بلند شدم و بی آنکه منتظر بدرقه اش باشم ازخانه اش خارج شدم.

پس از دوهفته ای دیگر ازبمباران خبری نبود و مردم به شهر برگشته بودند و زندگی عادی خودشان را ازسرگرفته بودند. دراین مدت هم وفا مادریکی از رفقای حزبی ام را دنبالم

توراست می گفتی پدر/١۴۵

 

فرستاد تا درجائی مخفی هم دیگر را ملاقات کنیم. به اتفاق مادردوستم به خانه ای رفتیم وآنجا وفا به من گفت:«همه لورفته ایم. حالا یا باید بری خودتو معرفی کنی تا دستگیرت نکردن  و یا ازکشورخارج بشی.»

گفتم:«ازکشورخارج بشم؟چطور؟»

 گفت:«اونش با من.»

«کجا؟»

 با لحنی عصبانی گفت:«عزیز من چه فرقی می کنه؟ یه خراب شده ای. حاضری؟»

«بایدروش فکرکنم. آخه من خانوده ام روچکارکنم؟»

«پس بروخودت رومعرفی کن. چون فرصتی برا فکرکردن نیست.»

 روزآخر مهلت داده شده بود که تصمیم خودم را گرفتم. من نمی توانستم خانواده ام راکه

من تنها نان درارشان هستم درآن شرایط طوفانی رهاکنم و خودم را نجات دهم، باید به هر

قیمتی شده تن به آن ریسک بدهم و بمانم. آرشیا را متقاعدکردم که خانواده مان دراین شرایط طوفانی کسی جز مارا ندارند. به پدرم که سخت دچار مشکل روحی است هیچ امیدی نیست و این بچه ها را باید هرطورشده بزرگ کنیم. و اگرمن دستگیر و اعدام شدم او باید خودش را به خاطرخانواده و برادر و خواهرهای کوچکمان حفظ کند. بالاخره قبول کرد تا پیش خودم بیاید و کار را یاد بگیرد و مشغول شود. تا اگر اتفاقی برای من افتاد کار را ادامه بدهد. همان روزهای اول متوجه شدم که استعداد خوبی دارد. دیری نگذشت که از کار خوشش آمد. برایش وسایل خطاطی خریدم و تا بیکار بود تمرین می کرد. از اینکه می دیدم صحیح و سالم درکنار خودم است، احساس خوبی داشتم.

چند روز بعد رفتم تا خودم را معرفی کنم. دم درکه رسیدم ازهمانجا روی چشمم را بستند و دوباره کسی سرتسبیه اش را دست من داد و مثل اسب و یا الاغی درحالی که روی چشم را بسته بودند دنبال خودش می کشاند.

توراست می گفتی پدر/١۴۶

 

توی حیاط چندبار مرا دورماشین پارک کرده ای چرخاند و بعد وارد ساختمانی شدیم. بالاخره پس ازطی مسافتی به محل بازجوئی رسیدیم. ازسر و صدای افرادی که آنجاآمده بودن میشد فهمیدکه خیلی هابرای معرفی خودشان آمده بودند. ساعتها طول کشیدتانوبت به من رسید. خیلی کوتاه نام و مشخصاتم و آدرس و شماره تلفنم را پرسیدند و بعد ازساعتی بازجوئی درکمال ناباوری، شخصی دوباره سرتسبیه اش رادستم داد و به طرف درب خروجی راهنمائیم کرد. به خاطر ازدهام زیاد توده ای ها برای معرفی خود درآن روز بازجویی ها خیلی سریع و کوتاه بود. چشم بندم راکه بازکردند و چشمم راکه پس ازساعتها گشودم، نورآفتاب چشمم راآزارمی داد و دیدم که بیرون ازساختمان اطلاعات هستم. دقایقی کنار دیوار ایستادم تا چشمم دوباره باهوای روشن بیرون عادت کند. بعد به طرف روستائی که خانواده ام آنجا بودند براه افتادم و ماجرای حزب درهمان روزبرای من تمام شد. دربین راه مثل سرباز شکست خورده ای که ازمیدان نبرد برمی گردد احساس بیهودگی میکردم. به روستاکه رسیدم رفتم و بالای تپه بلندی که درمجاور روستا بود نشستم.

 دلم می خواست تا به هیچ چیز فکرنکنم. تا هواحسابی تاریک شدآنجا ماندم و سیگار

کشیدم و علارغم میلم فکرکردم. به همه چیز. به سرنوست جنبشی که آخرین سنگرش را هم ازدست داده بود، به خانواده ام که دیگر منبع معاشی نداشت، به پدرم که با ازدست دادن مغازه های منو و آرشیا ضربه ای دیگر برمغزش واردشده بود و ترس و وحشتش را بیشتر میکرد، به شهرزاد و به همه  چیز.

                                         

 

 

 

 

توراست می گفتی پدر/١۴٧

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

« ۱۷ »

 

چند ماهی بخوبی گذشت و درآمد خوبی داشتیم و خیلی راضی بودیم. آرشیا هم دیگر همه فوت وفن کار را فرا گرفته بود و به تنهایی می توانست آنجا را اداره کند.  تا اینکه یک روز که برای خرید جنس به تهران رفته بودم در بین راه توسط پست بازرسی دستگیر شد. جرمم غیبت از سربازی بود. از همان جا یکراست مرا به عجبشیر فرستادند.

درعجبشیر پس ازچندروز عذاب آوردرحالی که همه ما را درمحوطه ی حیاط به صف کرده بودند و ازتخصص و شغل مان می پرسیدند.

به من که رسیدندگفتم خطاط هستم. فردای آن روز مرا صداکردند و به خاطرخط خوبم منشی گردان شدم و دردفتر فرماندهی گردان کارم منشی گری شد.

توراست می گفتی پدر/١۴٨

 

هفته ای نگذشت که تعدادی سرباز جدیدآورده بودند و من مأمور شدم تا بروم آنها راکه سهم گردان ما بودند تحویل بگیرم و بین گروهانهای گردان تقسیم کنیم. وقتی که به آنجا رسیدم لیستی را که از قبل تحویل گرفته بودم بازکردم تا با صداکردن نامشان ازصف بیرون بیایند وگوشه ای بایستند. نامها را یکی یکی خواندم تا به نفرهشتم رسید. با نا باوری دیدم که نام احمد کله شوهرشهرزاد است و بی آنکه مطمئن باشم خود اواست، نامش را تکرارکردم. دیدم درحالی که موی سرش را ازته ماشین کرده بودند وکیسه سربازی اش را بدوش داشت ازصف بیرون آمد و به چند نفردیگری که درگوشه ای ایستاده بودند پیوست. بین ما هیچ حرفی رد و بدل نشد. درآن لحظات نمی دانستم چطور باید با او برخورد کنم. نمی دانستم باید ازش بدم بیاید و یا به خاطر اینکه بوی شهرزاد را می دهد دوستش داشته باشم.

روزهاگذشت و کم کم با هم سلام و احوال پرسی کوتاهی می کردیم. هفته ها جدالی در درون من درگرفته بود بالاخره آرام  و تبدیل به محبت شد. دیگر ازاو بدم نمی آمد. بلکه اگر یک روز او را نمی دیدم دلم می گرفت و هروقت که می دیدمش انگار شهرزاد را می دیدم. او را هم درسفر ماه عسل به خاطرسرباز فراری بودنش گرفته بودند و یک راست به عجب شیرفرستاده بودنش. ازآنجاکه من مسئول فرستادن سربازان به مرخصی بودم او را هم درلیست اولین کسانی که به مرخصی رفتند قرار دادم. اگرچه جزء سربازان گردان ما بود، اما هرگز بیشتر ازسلامی باهم حرفی نزدیم.

 ازطرف خواهرم نامه ای دریافت کردم که درآزمون دانشگاه آزاد قبول شده ام. بی درنگ به مرخصی رفتم. چشن کوچکی گرفتیم و با خوشحالی و هزاران امید به عجبشیر برگشتم وبه خیال اینکه به دانشگاه می روم در انتطار فرا رسدن آن روز شدم. اما بعدها بعلت تحقیقات و محرومیت از تحصیل رد شدم.

در یکی از مرخصی هایم برای پسری که بعد از چند سال زندان سیاسی آزاد شده بود به خواستگاری خواهرم ژینا آمدند. پدرم خودش راکنارکشید وگفت که اودیگرمرده و وجود

توراست می گفتی پدر/١۴٩

 

ندارد. هرکاری که دلمان می خواد بکنیم. بناچار من چون فرزند بزرگ خانه بودم مسئولیت پدر بودن و رتق و فتق امور ازدواج ژینارا بعده گرفتم و بعد از رضایت خواهرم، آنها پس از مدت کوتاهی ازدواج کردند و من خوشحال از اینکه دو نفراز اعضای خانواده سر و سامان گرفتند با بغض به عجب شیر برگشتم.

آخرهای دوران به اصطلاح آموزش بود و بالاخره چهار ماه به آموزش که جزء تنبیه های روحی و بدنی و رژه رفتن جلوی روحانیون و چند افسر چاپلوسی که هرروزدرجایگاه مراسم رژه می ایستادند و بابادی که به غبغب انداخته بودند به سربازانی که درمقابل شان رژه میرفتند می نگریستند وآنها ازآن بالاکیف می کردند، چیز دیگری نبود، بی آنکه چیزی ازجنگیدن یاد گرفته باشیم. به جبهه جنوب به منطقه عملیاتی فکه اعزام شدیم. ازآن روز به بعد نفهمیدم که احمد شوهر شهرزاد به کدام جبهه منتقل شد. تازه برایم چه فرقی می کرد.

ازتبریزتا تهران و ازتهران تا اندیمشک را با قطاررفتیم. چند صد نفر سرباز می شدیم. که از اندیمشک دسته، دسته باکامیونهای ارتشی بسوی بگردانهای مختلف در خط حرکت کردیم.

پس ازچندساعت درحالی که دیگرشب و هوا تاریک شده بود وکامیونها با چراغ های خاموش زیرشعاع نور مهتاب به خط مقدم نزدیک می شدند. و ما همه ازترس نفس هامان را درسینه حبس کرده بودیم. به آسمان صاف و پرستاره خیره شده بودم که هرازگاهی جرقه های آتش که به رعد و برق می ماند هوا را روشن می کرد و گاه صدای انفجارخمپاره ای که درچند صدمتری مان کنارجاده به زمین می خورد، ما را حسابی می ترساند. فکر می کردیم که به محض ورود و پیاده شدن ازکامیونها باید اسلحه مان رابرداریم و بجنگیم.

به منطقه ای که مادرآن تاریکی هیچ اطلاعی ازآن نداشتیم که کجا هستیم رسیدیم. از کامیون ها پیدا شدیم. چندنفرباچراغ قوه هائی که در دست داشتند، منتظرمان بودند. زیرشعاع نورچراغ قوه یکی یکی اسم مان را خواند وآنجا هرچند نفر را به سنگری نزد سربازان قدیمی فرستادند. تا به اصطلاح بخوابیم. اما مگر زیرآن همه غرش توپ و خمپاره می شد خوابید. من

توراست می گفتی پدر/١۵٠

 

تا هوا روشن شدبه اتفاق بهداد که بچة تهران بود بیدار نشستیم و سیگار کشیدیم.

صبح آفتاب نزده همه مان را ازخواب بیدارکردند و دوباره درصف های طولانی قرار گرفتیم و دوباره بین گروهانهای مختلف که دوکیلو متری جلوتردرخط مقدم بودند تقسیم کردند. مرا باز درمرکزگردان نگه داشتند و دوباره منشی گردان شدم. بعداً فهمیدم که از عجب شیردر پروندة من قیدکرده بودند که خط خوشی دارم و به کارمنشی گری وارد و نقاش خوبی هم هستم .

چند ماه گذشت. منشی گری گردان درجبهه بامرکزآموزشی فرق میکرد. هرروز تعدادی را ازخط که دوکیلومتری با ما فاصله داشت درحالی که غرق خون بودند و یا نیمی از اعضای بدنشان رانداشتند اول به گردان می آوردند. اگرمرده بودند، من مأمور بودم تا پلاک گردنشان را بکنم و محتویات جیب شان را خالی کنم و همه را درکیسة نایلونی  بیندازم  بعد با ماژیکی روی قسمت سالمی از بدنش نامی وگاه  شماره ای  بنویسم و اگرهم زخمی بودکه کناری می خواباندیم تا خودروی بهداری برای انتقال شان به بهداری قرارگاه بیاید. امکانات بهداری گردان فقط درحدکمک های اولیه بودبایک آمبولانس. بعضی هاآن قدرآنجا در انتظارآمدن آمبولانس و یا هر ماشینی تا بیاید و آنها را به درمانگاه لشکرکه در پشت جبهه بود برساند می ماندندکه خون بدنشان همه می رفت و تمام میکردند. خیلی های آنها را میشناختم. ازهم قطارانم در عجبشیر بودند و یا همانجا درخط با آنها آشنا شده بودم. این کار هر روزمان بود. چند بار هم خمپاره به گردان خودمان خورد و چند نفر از بچه های بهداری گردان کشته و مجروح شدند. اوائل دیدن کشته ها و زخمی هائی راکه روزانه به گردان می آوردند ناراحتم می کرد. اما بعداً برایم عادی شد. اما نه آنقدرکه مثل بقیه، درحالی که جسد چند جوانمرگ معصوم درحالی که کنار زمین والیبال گردان درانتظارآمدن ماشینی برای انتقالشان به قرارگاه بودند بروم  والیبال کنم.گاه برای سرکشی به خط می رفتیم و نامه هائی که برایشان آمده بود می بردیم و ازآن طرف هم نامه هائی ازشان می گرفتیم تا برایشان پُست کنیم.

توراست می گفتی پدر/١۵١

 

 روزی نامه ای از آرشیا برادم آمده بودکه کار تابلوسازیش حسابی گرفته و اوضاع و احوال خوبی دارند و تنها نگرانی شان منم و سفارش کرده بودند تا مواظب خودم باشم. و این خبر نگرانی مرا برای خانواده کم می کرد.

هروقت که به خط می رفتم  و اوضاع اسف بارآن سربازان  بیچاره  را که می دیدم.  بغض گلویم را می فشرد و ازخودم  بدم می آمدکه چرا من جای امنی دارم. چند ماه گذشت و تا اینکه یک روزنامه ای ازطرف عقیدتی سیاسی لشکرآمد. ازآنجاکه منشی بودم  و نامه ها را خودم اول باز می کردم، نامه را بازکردم. خواسته بودند تامرا به آنجا انتقال دهند. به یک نقاش و خطاط نیازداشتند. بعدجریان را به فرمانده گردان، سروان مجیدی که اهل نیشاپور بود دادم وگفت:«جناب سروان من دوست ندارم به عقیدتی برم، من می خوام همین جا بمونم.»

 سروان گفت:«چرا؟ هرسرباز دیگه ای بود، ثانیه ای مُعطل نمی کرد و حتماً می رفت.»

گفتم:«نه قربان، خواهش می کنم کاری کنید که من اینجا بمونم.»

گفت:«آخه چرا؟ این یه شانسه  براتو، اونجا در امان تری.»

گفتم:«نه من به هیچ قیمتی  دوست ندارم که برم.»

 سروان درحالی که کاغذ را روی میزش پرت کرد وگفت:«بیچاره اینجا می مونی و نفله می شی ها، فکرنکن که اینجا امنه...»

گفتم:«خون من که ازشما و این همه جوان معصوم که رنگین ترنیست.»

سری تکان داد و گفت:«خیلی خوب حالا که اینطوره ببینم که چکارمی تونم بکنم.»

فردای آنرو نامه ای از قول او نوشتیم. که به علت نیازمبرم منشی گری گردان به ایشان، چنانچه مقدوراست از انتقال سرباز نامبرده  صرف نظرگردد. امضایش کرد و با پیک روزانه  فرستادیم.

چندروزبعد دوباره نامه جوابیه ای ازعقیدتی آمدکه ضمن عدم موافقت با درخواست فرمانده، خواسته بود تا من دراسرع وقت به آنجا بروم و خودم رامعرفی کنم. به سروان گفتم به

توراست می گفتی پدر/١۵٢

 

هرقیمتی که شده نمی روم. خودم نامه ای نوشتم و مسئولیت سرپیچی ازدستوررا بعهده گرفتم و در نامه ذکرکردم که بنابه عدم رضایت سرباز از ارسال ایشان معذوریم.

هفته ای نگدشته بودکه باتفاق چند هم قطار دم سنگرروی پوکه های توپ که دم سنگر فرماندهی گردان توی شن فروکرده بودیم نشسته بودیم که پاترول آبی رنگی وارد محوطه ی گردان شد. مقابل ما ایستاد و موجی ازگرد و خاک را رویمان ریخت. ستوان ریشوئی با راننده اش از ماشین پیاده شدند و یک راست به سوی ما آمدند. برخاستیم و سلام کردیم. ستوان عقیدتی با آن ریش بلندش که به سفیدی می زد پرسید:«فرمانده کجاست؟»

فرمانده که بالای تپه ی نه چندان بلندی روی چمن های وحشی با سرگروهبان نشسته بودند وچائی می خوردند. سربازی دوید و صدایشان کرد و فرمانده درحالی که دم پائی پایش بودجلوآمد. بعد ستوان عقیدتی درحالی که درجه اش از فرمانده ماکمتر بود و در حقیقت می بایست او اول احترام نظامی می داد. بی هیچ احترام نظامی به فرمانده، با لحن تندی رو به سروان مجیدی کرد و گفت:«این چه وضعیه آقا؟ شمابه جای اینکه درمحل کارتون باشین، انگار تو پیک نیک هستین.»

فرمانده که ازقبل او را می شناخت و می دانست که حق آن را نداشت تا جواب دندان شکنی به مأمورعقیدتی بدهدگفت:«هوا خوب بود قربان. هوس کردیم تو هوای آزادیه چائی بخوریم.»

ستوان عقیدتی با دست به سنگر فرماندهی که هم دفترمان بود و هم محل خواب مان اشاره کرد وگفت:«یالا برید خودتونو آماده کنید و اون سربازیاغی رو(که منظورش من بودم) راهم با خودتون بیارین. حاج آقا شما رو می خواد.»

سروان مجیدی نگاهی به من کرد. معنی اش این بودکه دیدی چه گرفتاری برایمان درست کردی. احساس می کردم که ازدست من عصبانیست.

ستوان عقیدتی بالحن نه چندان تندی روبه من کردگفت:«تمام وسایل ات رو هم جمع کن

توراست می گفتی پدر/١۵٣

 

و اسلحه ات رو هم تحویل بده و زود بیا.»

معنی این حرفش این بود که، من دیگر بر نخواهم گشت و برای همیشه ازآن گردان رفتنی هستم. آماده که شدیم ستوان با حالت غضبناکی به من که ریشم را تازه تراشیده و سبیل به قول اوکمونیستیم را تاب داده و ادکلن زده بودم، نگاه کینه توزانه ای انداخت و باعصبانیت، با دست اشاره دادتا سوارشویم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

توراست می گفتی پدر/١۵۴

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

« ۱۸»

 

من و فرمانده مجیدی پشت نشستیم. ماشین درآن بیابان می رفت و گرد و خاکی از خودش به جای می گذاشت. گاه که سرعتش راکم می کرد تا بپیچد، تمام ماشین در توده ای ازگرد و خاک گم می شد. ساعتی نگذشت که به قرارگاه لشگر رسیدیم. ماشین توقف کرد. دم سنگری که درزیرزمین ساخته بودند پیاده شدیم. پشت سرستوان وارد دهانه ی زیر زمین شدیم. از چند پله که باگونی های شنی ساخته بودند و به زیرزمین عمیق می رفت پائین رفتیم.

آن پائین از راهروئی که دو طرفش را اتاقهای کانتینری مدرن قرارداشت، گذشتیم. کمی آنطر فتردم ِدفترحاج آقا رئیس عقیدتی سیاسی لشکر ایستادیم. ستوان با انگشتش در زد و وارد شد و پشت سرش فرمانده مجیدی و بعد من باآن کیسه سربازی ام که به زحمت حملش می کردم وارد شدم.

توراست می گفتی پدر/١۵۵

 

سالن مدرن و بزرگی بودکه دورتادورش افسران و سرهنگان و درجه داران پشت میزهایشان مشغول کارهای اداری بودند. با ورودمان فرمانده مجیدی احترام نظامی گذاشت و به ته سالن رفتیم. مقابل میزحاج آقاکه درحال گفت وگو باسرهنگی بودایستادیم. فرمانده دوباره برای حاج آقا احترام نظامی داد و ستوان مارابه حاج آقا معرفی کرد. حاج آقا صحبتش را باسرهنگ قطع کرد و رو به فرمانده مجیدی که روبروی میزش خشک و خبردار ایستاده  بود کرد و با لحن خیلی عصبانی گفت:«مرتیکه قرمساق، هنوز بعد ازاین همه سال خدمت، نفهمیدی که چطور دستوری روکه بهت میدن اجراء کنی؟»

 ازپشت میزش بلند شد و درحالی که بسوی فرمانده  می آمد ادامه داد:«توکه ازپس یه سرباز چلغوز برن می آیی، چطور یه گردانو فرماندهی می کنی؟»

فرمانده توضیح دادکه:«قربان بنده دستور جنابعالی رو به ایشان ابلاغ کردم. خود سرباز سر پیچی کردند.»

آن لحظه چقدردلم برای سروان مجیدی سوخت. حاج آقا نگاهش را از فرمانده گرفت و به سوی من آمد و مقابلم ایستاد. توی چشمانم ذُل زد وگفت:«آره؟ راست می گه؟»

گفتم:«بله حاج آقا.»

با لحن تندگفت:«می دونی در زمان جنگ جرم سرپیچی ازدستورچیه؟ داد زد:«ها؟ ها؟ چراسرپیچی کردی؟ مگه یاد نگرفته ای که در ارتش، هر دستوری که بهت داده می شه بدون چرا باید انجام  بدی.»

گفتم:«حاج آقا من دوست دارم اونجا باشم.»

صدایش را بلندترکرد وگفت:«غلط کردی که دوست داری اونجا باشی. مگه اینجا خونة خاله س؟ این مائیم که تعین می کنیم که شماکجا باشید و ادامه داد:«اینجا ارتشه و زمان جنگ و توهم سربازی. می خوای بفرستمت خط مقدم؟»

گفتم:«حاج آقا، من که الان توخط هستیم.»

توراست می گفتی پدر/١۵۶

 

با عصبانیت نوک سبیلم راگرفت و کشید به طوریکه دردم گرفت و ادامه داد:«اینها چیه؟ مگرتو بچه مسلمان نیستی؟ این سبیل ها چیه؟.»

گفتم:«نخیرحاج آقا من مسلمان نیستم.»

همه سرشان را از روی پرونده هاشان برداشتند و به ما خیره شدند.با عصبانیت پرسید:«اگه مسلمان نیستی پس چی هستی ؟ گبری؟یهودی هستی؟ کافری؟ چی هستی؟ ها؟»

گفتم:«حاج آقا من زرتشی هستم. باگفتن این حرف کمی آرام شد و با لحن آرامی گفت:

   «بچه کجا یی؟»

«لُرستان.»

«مگر لرُها هم زرتشتی دارند؟»

چیزی نگفتم.گفت:«نکنه ازاون کمونیست ها هستی؟»

 گفتم:«حاج آقا اگه کمونیست بودم، اینجا توخط چکار می کردم؟»

باعصبانیت دست اش را بسوی چانه ام درازکرد وگفت:«زبونت هم که خیلی درازه.»

دکمة جیب روی سینه ام باز بود وگوشة کاست سنفونی که موقع آمدن با عجله توی جیبم گذاتشته بودم بیرون افتاده بود. حاج آقا دست توی جیبم برد وکاست را بیرون اورد وگفت:

« این چیه؟.»

نگاهی به کاست کرد وگفت:«موسیقی مبتذل هم که گوش می دی؟»

گفتم:«مبتذل نیست حاج آقا. سنفونیه.»

«سمفونی دیگه چه کوفتیه؟»

سرهنگی که کنارش ایستاده بودبه سویمان آمد و کاست را از حاج آقا گرفت و به جلدش نگاهی کرد و خطاب به حاج آقاگفت:«موسیقی کلاسیکه حاج آقا.»

دستش را درازکرد وکاست را ازحاج آقا گرفت و به من اشاره داد وگفت:«خیلی خوب برو بیرون وایسا تا خبرت می کنیم.»

توراست می گفتی پدر/١۵٧

 

سرهنگ مرا ازآن وضعیت کشنده ی روحی و مکالمة خطرناک نجات داد. نیاز به یک سیگارداشتم. ازعصبانیت دهنم خشک شده بود. از اتاق خارج شدم و از راهروی نیمه تاریک ستاد زیرزمینی گذشتم و ازپله های شنی بالا آمدم و به فضای روشن و آفتابی روی زمین آمدم. روی چندگونی شنی که برای محافظت ازترکش خمپاره های احتمالی که هرازگاهی تا قرارگاه می آمدند و به محلی اثابت می کردند، دم در ورودی روی هم چیده شده بودند نشستم و سیگاری روشن کردم.

 با خودم گفتم حتماً الان مشغول تماس بازادگاهم هستند تا سوابقم را دربیاورند. اگر بفهمند که من واقعاً کمونیستم و سابقه ی زندان و فعالیت علیه رژیم داشته ام؟ حتما ًهمین جا خودش حکم اعدامم را به جرم ستون پنجم و منافقین صادر و تیربارانم می کنند.

لحظات به کندی می گذشت ازمرگ ترسی نداشتم. از لحاظ خانواده خیالم راحت بودکه آرشیا را هم دیگر به آنجا رسیده که خرجشان را بدهد. من کس دیگری نداشتم تا نگرانش باشم. شهرزاد هم که حالادیگر ازدواج کرده بود. پس مردن من اهمیتی نداشت. میدانستم که اگرهم ازدوران سربازی جان سالم بدر ببرم. باسابقه سیاسی ای که دارم امکان تحصیل هم برایم مقدور نیست. پس دیگر چیزی نداشتم تا از دست بدهم. فقط خانواده ام مدتی عزادارم می شدند و بعداز مدتی هم فراموش می شدم. دراین افکار بودم که صدای همهمة بیرون آمدنشان را ازدهانة زیرزمین شنیدم. از پله ها که بالاآمدند، حاج آقا با آن نعلین هایش جلوتر ازهمه می آمد و بقیه سرهنگ ها و نظامیان دیگرپشت سرحاج آقا تعریف کنان می آمدند تا برای نماز ظهربه مسجد لشکرکه درآنطرف دیگرقرارگاه بود بروند. حاج آقا نگاهی که حاکی ازتنفر بود به من کرد. سرهنگ با دیدن من گفت:«خوب بیا اینجا ببینم.»

کیسه ام رابرداشتم به طرفش رفتم. بعد روکرد به حاج آقا وگفت:«حاج آقا اجازه بفرماین بنده با ایشون میام. شماتشریف ببرید.»

همه درپی حاج آقابسوی ماشین هایشان رفتند تا به مسجد بروند. سرهنگ با اشاره ازمن

توراست می گفتی پدر/١۵٨

 

خواست تاهمراه اوراه بیافتم. کیسه ام رابرداشتم و درکنارش راه افتادم. کاست را ازجیبش بیرون آورد و درحالی که آرابه سویم دراز می کرد،گفت:«موسیقی کلاسیک هم که گوش می دی؟»

گفتم:«گاهی وقتها؟»

بعد با لحن دوستانه ای گفت:«چیزی ازت بپرسم راستشو می گی؟»

کاست را گرفتم و توی جیبم فروکردم وگفتم:«بله جناب سرهنگ.»

زیر ریشش راخاراند وگفت:«چرا به حاج آقاگفتی زرتشتی هستی؟و ادامه داد:«من پرونده تو نگاه کردم که مسلمان اثنی عشری هستی.»

کمی نگران شدم. گفتم:«آخه جناب سرهنگ مسلمانی که نماز نخونه که مسلمان نیس.»

خندید وگفت:«این شد جواب درست و حسابی. حالا چرا نماز نمی خونی؟»

«نمی دونم جناب سرهنگ، حقیقتش هیچ وقت تو عمرم نماز نخوندم.»

«اصلاً بلدی یانه؟»

«نخیرجناب سرهنگ.»

«خوب می خوای یاد بگیری؟ کارمشکلی نیست ها، سوادکه داری، من کتابی بهت میدم یاد بگیری.»

چیزی نگفتم. حالاکه باهم به طرف مسجد آرام آرم قدم  میزدیم پرسید:«حالاچرا نمی خوای بیای عقیدتی؟ نکنه ترس ات از نماز خوندنه؟»

کیسه ی سربازیم را روی شانه ی دیگرانداختم و گفتم:«نه جناب سرهنگ. مسئله فقط نماز خوندن نیس. حقیقتش من به درد اینجا نمی خورم.»

نگاهش راتوی هم کرد وپرسید:«یعنی چه که به درداینجا نمی خوری. مگه اینجاچه خبره.»

گفتم:«حقیقتش من اهل تظاهر و نماز و دعای کمیل و این حرفا نیستم. بذارید برگردم به

توراست می گفتی پدر/١۵٩

 

گردانم و یا هرجای دیگه  که می خواین.»

 از قدم زدن ایستاد وگفت:«پس اینطورکه شما می گین، ما همه اهل تظاهر و ریا هستیم که توعقیدتی خدمت می کنیم؟»

«نه جناب سرهنگ منظورم این نبود. عقیدتی مال آدمهای واقعا ًمعتقده، من توعمرم یه رکت نماز هم نخواندم.»

«این که مشکلی نیست. خوب از این به بعد توهم بخون و مؤمن شو. کجای این بده؟»

«آخه جناب سرهنگ برای من مشکله واقعاً.»

«چه مشکلی؟ حالا حداقل از روی اعتقاد چند رکت نماز نمی خونی به خاطر خانوادت

این کار رو بکن. من تو رو اینجا نمی ذارم. به مشهد می فرستمت. اونجا بهت نیازه. خطاط و نقاش لازم داریم. براخودت می شینی توُگل و سنبل نقاشی می کشی و پلاکاردی چیزی مینویسی.»

و ادمه داد:«چند رکت نمازخوندن که ازجنگیدن توی این بیابونهای سوزان که سخت تر نیست.»

کمی لحنش را تندکرد و ادامه داد:«می دونی که هزاران نفرحاضرند میلیونی پول بدند و پارتی بازی کنن که بچه شون روبه پشت جبهه منتقل کنن. بعد تو اینجور موقعیتی رورد میکنی!. آخه براکی می خوای کشته بشی پسرخوب؟ جنگه، جبهه س، نُقل که پخش نمی کنن. اینجا بمونی نفله  میشی ها.»

برایم باورکردنی نبود، آخرمگرمی شود سرهنگ عقیدتی آنهم درچنین مقامی که سرتیب و ژنرانها جلویش خبردار می ایستند. چنین بگوید! آنهم بایک سرباز عادی و مفلوکی مثل من. از خودم پرسیدم:«اگراعتقادی به نظام نداره پس چراتواین سازمان خدمت می کنه؟.

 انگارسرهنگ باآن حرفش می خواست غیرمستقیم اشاره ای به من بدهد. درمسیر مسجد خیلی صحبت کردیم. ازنقاشی و هنرصحبت کرد و بعدگفت که پیانیست است و درخانه پیانو

توراست می گفتی پدر/١۶٠

 

دارد و ...

تاآن موقع من تصور و تحلیل دیگری از این گونه افراد داشتم.  همه را یک جور میدانستم. اماآنروز برخورد ایشان تمام افکارم را بهم ریخت. تاجائی که رفتم و پشت سرش به نماز ایستادم و بعد از نمازکه مرا دید پشت سرش در ردیف نمازگزاران نشسته ام درحالی که هنوز داشت با تسبیحی که دردستش می گرداند و لبش به آرامی می جنبید، با تبسمی آرام بخش، نیم گاهی به من کرد.

دیری نگذشت که سفره های دراز نهار راکف مسجد درچند ردیف پهن کردند و نهار مفصلی که روی سینی های استیل توسط سربازان دست به دست پخش می شد روی سفره ها چیدند و سرهنگ را دیدم که درحالی که کنارحاج آقا نشسته بود و پچ پچ می کرد مرا مینگریست. بعد از نهار به خوابگاه رفتیم. 

خوابگاه عقیدتی درگوشه ای دیگراز محوطه قرارگاه که بیابانی خشک و سوزان بود قرار داشت. به آنجا که رسیدم می بایست خودم را به سرگروهبان طالبی معرفی کنم. تا مرادید اولین سوالش این بود که«این چه ریختیه که درست کردی؟»

منظورش سبیل هایم بود. بالاخره جائی درداخل سنگرکه کانتینری بودکه تاسقف توی زمین فرویش کرده بودند و مثل یخچال باکولرگازی هوای داخلش سردبود نشستم. غروب سرهنگ مرا خواست و ازکانتینرکه بیرون زدم او را درحالی که فقط زیر پیراهنی سفید روی شلوار ارتشی اش پوشیده و دمپایی پایش بود،  بالای تپه نه چندان بلند مقابل سنگرقدم می زد. از تپه ی شنی بالارفتم  و سلام کردم.

با هم قدم زنان ازسنگرها دور شدیم. انگار می خواست مطمئن شودکه کسی حرف مارا نمی شنود. همین طورکه کنار هم قدم میزدیم پرسید:«پدرت چکاره است؟»

«بیکار.»

«ازخانواده ات خبرداری؟»

توراست می گفتی پدر/١۶١

 

«بله جناب سرهنگ.»

«چندوقته نرفتی مرخصی؟»

«دوماهه.»

«خیلی خوب من می گم تا برات دو هفته مرخصی بنویسن. و از فردا می تونی بری. بعد از مرخصی هم میای مشهد. من خودم اونجا هستم و یک راست اول میآی به دفتر خودم معاونت نظامی.»

چیزی نگفتم سری تکان دادم و راه افتادم. از پشت سر صدایم کرد. نگاهش کردم. دیدیم دست توی جیب شلوارش کرد وگفت:«ببینم، پول و مول که داری ؟»

«یه مقداری دارم.»

سری تکان داد وگفت:«البته که امریه می گیری و هزینه قطار نداری. از اینجا هم فردا با

جیپ پُست تا اندیمشک می گم ببرندت.»

بعدکه خواستم به سنگر بروم از دور صدایم کرد وگفت:«ببین، این سبیلتو هم اگه می شه

بزن. با دست به سرماشین شده و سفیدش کشید و ادامه داد :«ریشتو هم یه کمی بزار.»

 بعنوان اعتراض، که این را دیگر ازمن نخواهید نگاهش کردم. با عصبانیتی دوستانه با دست اش اشاره داد وگفت:«برو دیگه، هرغلتی می خوای بکن و فقط سبیل هاتوبزن. خوبه؟.»

به کرمانشاه که رسیدم و قضیه را برای خانواده تعریف کردم خیلی خوشحال شدند. بعد به دیدار دوستم رضا که حالا برای تعطلات تابستانی دانشگاه  ازکرج برای به کرمانشاه آمده بود رفتم. از رضا شنیدم که بنان فوت کرده. به خاطرعلاقه خاصی که به ایشان داشتم  و جایگاه و نقش مهمی که درهنروطن داشت. بی اختیارگفتم:«بچه هامن ایده ای دارم.»

 رضاگفت:«چی؟»

گفتم:«اگه هزینة مصالح اش رو بتونیم آماده کنیم، تو این دوهفته ی مرخصی ام مجسمه ای برا مراسم چهلم اش می سازم و به تهران میبریم.»

توراست می گفتی پدر/١۶٢

 

ازهمان روز دست به کارشدیم  پولهایمان را مثل بچه ها روی هم گذاشتیم وکیسه ای گچ خریدیم و مقداری قاشق و چنگال و کاردآشپزخانه ازمادر رضا قرض گرفتیم و با فرقونی به باغهای دامنه طاق بُستان بردیم. هرروز ازصبح می رفتیم و تا تاریکی هوا آنجا بودیم. رضا هم مرتب چای می ریخت و شعری می خواند و گاه فریددوست مشترکمان ستارمی زد و تا غروب دوباره جمع  و جور می کردیم و قبل ازتاریکی هوا به خانه بر می گشتیم. صبح که از خانه بیرون می زدیم همه چیزرامثل نهار وکتری وکبریت و استکان و ضبط و چندکاست سنفونی را هم  باخودمان می بردیم وآنجا آتشی روشن می کردیم و خانم استاد که موضوع را از طریق رضا شنیده بود، به کرمانشاه آمد و چندروزی را به اتفاق به همان جنگل سرسبز طاق بستان می رفتیم و باحضورخود ایشان بالاخره مجسمه تمام شد و من مرخصی ام دیگر تمام شده بود و می بایست خودم رابه مشهد برسانم.

پس ازآنکه من به مشهد رفتم رضا و فرید مجسمه را که دو برابر طبیعی شده بود داخل پتو پیچیده بودند و بطوری که بتوانند براحتی از ایستگاهای بازرسی بین راه عبوردهند، به هر زحمتی بود مجسمه را که انگار می خواستند محموله ی قاچاق حمل کنند به خانه استاد در تهران منتقل می کنند. چون تا آن موقع هنوز مجسمه سازی حرام و غیر شرعی بود.

چند ماه بعد عکس مجسمه را روی کاست یادواره استاد و هم درکتاب زندگانی استاد چاپ کردند. بعد از ماهی بالاخره توانستم جناب سرهنگ را راضی کنم تا چند روز مرخصی بگیرم و خودم را برای مراسم چهلم استاد برسانم.

به اتفاق رضا و بقیه ی دوستانم، به خانه استاد رفتیم. خانم ایشان با دیدن من مادرانه به آغوشم کشید و پس ازتحسین و تعریف و اظهار رضایت ازکاری که آنهم درآن شرایط کرده بودم، قدردانی کرد و به اتفاق فردایش برای اجرای مراسم چهلم به امامزاده طاهرکرج رفتیم. همه هنرمندان نامی از هر هنری آمده بودند. برای من فرصتی بود تا بسیاری ازهنرمندان نامدار را ازنزیک ملآقات کنم. آقای بوستان که گرداننده مراسم بود تعدادی از شعرای نامدار

توراست می گفتی پدر/١۶٣

 

را مثل مشیری و ابوالحسن ورزی و معینی کرمانشاهی، ابراهیم صهباح و حسنعلی ملاح و تبریزی غیره رایک به یک به پای تریبون دعوت کرد وآنها هرکدام رفتند و شعری و یا نوشته ای خواندند و بعد ام مرا برد تا پای تریبون بروم و چند جمله ای بگویم. برای من غیر منتظره بود و سنگین که برای جمعی از بزرگان هنر ایران زمین لب به سخن بگشایم. بالاخره پشت تریبون رفتم و خودمم نفهمیدم که چی گفتم. وقتی که می دیدم جمعیت هم چنان دارند برای من دست می زنند. مثل خواب می ماند. هم چنان ایستاده بودم به جمعیت هنرمندان سرشناس کشورکه مقابلم نشسته بودند و با احساسات دست می زدند می نگریسم. درآن لحظه نمی دانستم چه می گذرد. به خودم می گفتم که این همان بچه گدا و آدامس فروش کوچه های غریب آبادان است؟ که بالاخره ازآن همه طوفان گذشت و نشکست و به بار نشست؟

نفهمیدم کی و چطور درمیان آفرین و احسنت های حُضار، آمده بودم و سرجایم کنار آقای قوامی(فاخته) نشسته بودم. مراسم که به پایان رسید و ازداخل مسجد بیرون آمدیم خیلی از هنرمندان که تاآن موقع من فقط درفیلمها و مجلات وکتابها آنها را دیده بودم، به من دست می دادند و آفرین و احسنت می گفتند و من احساس غروری توأم با بغض داشتم. بعداً هم استاد احمدعبادی از من خواست تا مجسمه ای هم از ایشان بسازم. چند ماه بعد پرتره ای هم از ایشان ساختم واز ان پس ارتباط نزدیکی با هم داشتیم. بعد پرتره های دیگربرای هنرمندان مختلف ساختم و همین خودش برای من عاملی جهت ارتباطم با بسیاری ازهنرمندان مهم کشور شد و به زندگیم معنی و جهت داد. و ازآن پس خودم را مجسمه سازمی دانستم.

 

 

 

 

توراست می گفتی پدر/١۶۴

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

«۱٩»

 

  خیلی زود به مشهد آمدم. سرهنگ مرا درقسمت تبلیغات لشکرمشغول کرد. کارم فقط نوشتن پلاکارد و چهره ی سربازان کشته شدة لشکردرجبهه برای اهداء به خانواده هایشان بود. آنروزخودم را قانع کردم که این کار بهترازکشتن انسانها و جنگیدن درجبهه هاست.

شب اول میان آن همه سرباز ریشوی عقیدتی احساس یک آدم خائن را داشتم که به دستة دشمن پیوسته است. از خودم بدم میآمد. آرام نداشتم ازآسایشگاه بیرون زدم. تاجای خلوتی برای فکرکردن بیابم. تا درمورد همه چیزخوب فکرکنم.

 رفتم روی نیمکتی زیردرختان مقابل آسایشگاه نشستم. باخودم اندیشیدم«آیا آمدنم به اینجا خیانت به خون تمام آنهمه اعدام شده نیست؟

توراست می گفتی پدر/١۶۵

 

آیا می توانستم درمقابل حاج آقا و سرهنگ بیشترمقاومت کنم و نیایم؟. آیا بهتر نبود همان وقت که سرهنگ به من مرخصی داد فرار می کردم و به مشهد نمی آمدم؟

اما تا کی می تونستم فراری باشم. کجامی تونستم بروم؟. اگه قرار بود تا به این نظام کمک کنم پس آن همه بدبختی و عذاب و زندان و شکنجه که دیدم برای چه بود؟.اگه خودکشی کنم چه میشه؟ اینجا که اسلحه زیاده. یه فشنگ و.. بعد چی می شه؟ بجز خانواده کک کسی هم نمی گزه. فکرمی کنی فردا می آرن و توی روزنامه ها توی صفحة اول می نویسند«که  سرباز.. چون نمی خواست درارگان ضد بشری رژیم خدمت کند قهرمانانه به زندگی خود پایان داد؟ نه دو انگشت کاغذ می نویسند که سرباز... در اثر سهل انگاری ..و پرونده ات رو می بندن.. وکس دیگه ای میارن. خوب بیارن. مهم اینه که من.. باید فرارکنم. باید در اولین فرصت فرار کنم. باید خوب روی موضوع فرار فکرکنم. که بعد از فرار به کجا بروم. باید فرار کنم...  

با این تصمیم چند روز دیگررا سرکار رفتم. امانه مثل بقیه مسجد می رفتم و نه نماز میخواندم. شاید می خواستم تا ازآنجا بیرونم کنند و به خط مقدم بفرستندم. هرچند وقت سرهنگ به محل کارم که درطبقة بالا بود می آمد تا سروگوشی آب بدهد وکم و بیش فعالیت هایم را زیرنظر بگیرد. یک روزکه مثل همیشه بالاآمد و سربازخدمه برایمان چای آورد. هنگام صرف چای گفت:«می دونی که من مسئول رفتارشما دراینجا هستم. خدای نکرده اگه رفتارغیر معقولی از شما سربزنه من مسئول خواهم بود و حاج آقا یقه منو میگیره؟»

منظورش را فهمیدم. من مسجد نمی رفتم. درآسایشگاه مثل بچه های دیگر نماز و قرآن نمی خواندم بلکه ُرمانهایی که باخودم برده بودم می خواندم و با بقیه قاطی نمی شدم و .. منظورش این بودکه مواظب خودم، رفتارم و حرف زدنم باشم که دسته گلی به آب ندهم. و به هیج کس اعتماد نکنم و مثل بقیه به وقت نماز به مسجد بروم و خودم را با بقیه هماهنگ کنم. میگفت:«اینجا مثل یه ارکستره اگه یکی با بقیه نزنه، رهبر ارکست خیلی زودمی فهد.»

توراست می گفتی پدر/١۶۶

 

نمی دانم چرا فکر می کردم که او در حق من خوبی کرده و چرا باید به خاطر اوکارهایی که با روحیه و اعتقادم سازگاری ندارد بکنم! نمی دانم شاید اگر او نبود من بهر قیمتی این ذلت را نمی پذیرفتم. هروقت سرهنگ تنها بود و حوصله اش سرمی رفت کسی را دنبالم میفرستاد و به دفترش که درطبقه هم کف ساختمان عقیدتی بود می رفتم و از هردری صحبت

می کردیم.

از پدرم و اعتقادات فلسفی اش که اوجالب می دانست صحبت می کردیم. گاه شک میکردم که اوتمام سابقه مرا می داند. چون با من بحث فلسفی و ادبی می کرد با هم از نیچه و دکارت و کامو و بکت و سارتر و یونسکو و کافکا و دریدا ... می گفتیم.

آنروز راجع به کتاب صدسال تنهایی مارکزکه بتازگی  بیرون آمده بود راجع به شخصیت آئورلیانو می پرسیدکه بعداً فهمیدم که آن کتاب رادست دختر دانشجویش دیده که درخانه می خوانده.

می گفت که خودش هم آنرا خوانده و بدش نیامده. می گفت ازشخصیت آئورلیانو خوشش آمده و اینکه چرا در ایران اینجور نویسنده گان توانایی ظهورنمی کنند و من پیش خودم می گفتم :«این مرد اینجا چکار می کند؟»

آنقدربا اوخودی شده بودم و با اواحساس نزدیکی می کردم که همه چیز راگفتم و اینکه حقیقتش من اینطورگذشته ای داشته ام، کمونیست بوده ام و زندان رفته ام. بعد ازآنکه همه چیز را به اش گفتم، تبسمی کرد وگفت:«فکرمی کنی من نمی دونستم؟»

 و ازم خواست که لرُبازی درنیارم  و به کس دیگه ای چیزی نگم  و بعد ادامه داد:«حالا که تودیگه نیستی، یه زمانی جوون بودی و اشتباهاتی کردی. اشتباه درطبیعت جوانی است. تا اشتباه نکنی که درست را یاد نمی گیری. و حالا هم که مثل بچه مسلمان های دیگه، داری خدمتت رومی کنی.»

 چقدربا شنیدن این حرف عصبی شدم. ادامه داد:«فکر نکن که همه ی این درجه دارایی

توراست می گفتی پدر/١۶٧

 

که تواین سازمان هستند معصوم اند و معتقد. قسم می خورم که خیلی هاشون خونه که میرن سر به مُهر نمی ذارند.»

چیزی نگفتم. سرهنگ برای آنکه خیال حاج آقا را راحت کند خیلی از من پیش اوتعریف کرده بود. یک روز دیگر مثل همیشه مرا خواست تا به دفترش بروم. واردکه شدم بادیدن من از پشت میزش بلند شد.کلاهش را ازسرش برداشت وگفت:«با من بیا. من هم پشت سرش از ساختمان چند طبقة عقیدتی بیرون زدیم. توی پارکینک ساختمان، پاترول طوسی متالیک و پرده کشیده اش درحالی که راننده پشت فرمان نشسته بود، منتظرمان بود. سوارشدیم و به ساختمانی در قسمت دیگر پادگان رفتیم. پیاده شدیم و راننده مثل همیشه توی ماشین ماند. واردساختمان که شدیم، سربازی که نگهبان آنجا بود از اتاقی بیرون آمد. سرهنگ روبه سربازکرد و به درسالنی اشاره داد وگفت:«کلید اینجا را بیار و بازشکن.»

دقایقی بعد سرباز با دسته کلیدی برگشت و درسالن را بازکرد. سرهنگ رو به سربازکه میخواست همراه ما وارد سالن بشود کرد وگفت:«با شماکاری ندارم برید و در رو هم ببندید.»

به سالن بزرگ که مملو ازکتابهای ریز و درشتی بودکه روی هم انباشته بود وارد شدیم. هیچ ایده ای نداشتم که چراآنجا هستیم. سرهنگ نگاهی به اطراف کرد و رو به من کرد وگفت:«ببین این کتابهائی روکه می بینی، همه رو از تیپ های لشکر و ادارات دولتی و مدارس و دانشگاههای استان خراسان و جاهای دیگه جمع کردن و همه رو آوردن اینجا. میگن که طاغوتی اند و باید پاک سازی بشن.

وقتی شنیدم که کلمه ی «می گن»را استفاده کرد پیامم را گرفتم. یعنی که این نظراو نیست پرسیدم:«منظورتون ازپاکسازی چیه جناب سرهنگ؟»

سرش را تکان داد وآهی کشید وگفت:«چه می دونم دستور از بالا اومده که همه رو بسوزونن. منتهی من فکرکردم شاید چیزهائی شون به درد بخور باشه و قابل استفاده. مکثی کرد و پرسید: می فهمی که؟»

توراست می گفتی پدر/١۶٨

 

من یاد حرف پدرم افتادم که همیشه می گفت:«حالامن از تو می خوام که ازاین به بعد کارت همین باشه، که یکی یکی اینها رو نگاه کنی و اونهائی روکه بد و به مزاق آقایون غیر اخلاقی و چه می دونم غیراسلامیه جداکنی و خوبها و اونهائی روکه می دونی یه جوری میتونیم دوباره استفاده کنیم،کناری بذاری تابین تیپ های لشکرتقسیم کنیم و ادامه داد: «منظورمنوگرفتی که؟»

«بله جناب سرهنگ  چرا که نه.»

موقع رفتن لحظه ای برگشت وگفت:«خیلی احتیاط کن. حاج آقا آدم راحتی نیست.»

باصدای گرفته ای گفتم:«چشم قربان.»

 از او خواستم تا اگرممکنه دوستم بهداد را به کمکم بفرستتد. سری تکان داد وگفت:«فکر خوبیه. بهداد هم بچه ی مطمئنیه.»

آنروز و این حادثه ی نجات کتابها مرا درتصمیم فرارم سُست کرد. بخودم گفتم کارکمی نیست. حتی اگر شده به این خاطرهر روز را به مسجد بروم و نماز بخوانم و هر پنج شنبه شب را به دعای کمیل بروم و توی سرم بزنم ارزشش رادارد.

بهدادرا از روزهای اولی که به جبهه رفته بودم می شناختم. بچه تهران بود و پدرش فرش فروش معروف و تاجری صاحب نام درتهران بود. اما خودش اهل ادبیات بود و قلم خوبی هم داشت و قصه هائی هم درمجلات ادبی به چاپ رسانده بود و دوست و محَرَم راز هم بودیم. خطاط خوبی بود و مدرک ممتاز خط را هم داشت. از بعضی لحاظ با هم وجه اشتراک و سازگاری داشتیم. با پول و پارتی آنجا افتاده بود. آدم رندی بود براحتی می توانست باهرکس و هرمحیطی خودش را سازگارکند. می گفت:«خوب نماز بخونیم مگه چیه؟ دعای کمیل هم میریم چه اشکالی داره؟ اینم براخودش عالمیه، فرصتیه که اگه از اینجا بریم دیگه گیرمون نمیاد. بذار اینها رو هم تجربه کنیم. چه اشکالی داره.» بالای لبش را خاراند وادامه داد:«پسر با این چیزا حال کن. خودتو از دور و برت جدا نکن. بعد به شاخ و برگهای بالای سرمان نگاه

توراست می گفتی پدر/١۶٩

 

کرد و به آرامی گفت:«شب یک دهکده را وزن کنیم، خواب یک آهو را، گرمی لانة لک لک را رو ادراک کنیم، روی قانون چمن پا نگذاریم و دهان را بگشائیم اگر ماه درآمد. و نگوئیم که شب چیز بدیست، و نخواهیم که مگس از سرانگشت طبیعت بپرد بیرون، و بیاریم سبد، ببریم این همه سرخ، اینهمه سبز و... بعد قهقهه زیرخنده زد و بادست محکم روی زانویم زد وگفت:«راحت باش پسر.»  

از فردای آنروز ما کارمان را شروع کردیم. اما هرساعت چند بار عیوض سرباز نگهبان که حضورش مزاحم مان بود به بهانة چای آوردن می آمد و آنجا می ماند. بهداد می گفت: «باید دست به سرش کنیم. واله برامون مشکل درست می شه. اینجا نباید به هیچ کس اعتمادکرد.

من کتاب تیره بختان داستایوفسکی را از میان تودة کتابها برداشت و به اش دادم تا ازشرش راحت بشویم. بهداد عصبانی شد وگفت:«به این بیچاره چکارداری؟»

گفتم:«منظورت چیه؟»

 گفت:«چرا دنیاشو بهم می ریزی؟ بذارتو دنیای خودش بمونه. برا خودش دنیای کوچیکی داره. نمی دونه کون خرچند طبقه است. فردا دیگه نمی تونه از زندگی اش لذت ببره. چرامیخوای مث خودت بیچاره اش کنی؟»

گفتم:«این فلسفه ی شماست. گناهش به گردن من.»

بی آنکه جوابم را بدهد به طرف تپه ی کتابها رفت و باخودش گفت:«من سپوری دیدم، می رفت و آواز چکاوک می خواند.» 

عیوض کتاب راگرفت و به اتاقش رفت و تا غروب دیگر او را ندیدیم. حتی برای نماز مغرب هم نیامده تا اینکه بهدادرفت و صدایش کرد.

آنروز تا غروب مقدار زیادی کتاب راکه ما فقط به عنوان و نام نویسنده اش نگاه کرده بودیم جداکردیم. اماکارکنترل آن دهها و شاید صدها هزارها کتاب که درطول دهها سال درکتابخانه های مختلف لشکر و تیپ وگردانها و دانشگاه و مدارس مختلف و مستقردر استان

توراست می گفتی پدر/١٧٠

 

پهناوری مثل خراسان، کاری نبود که با یک ماه  و دو ماه با تمام برسد. بعد دیدیم که ما همة کتابها را خوب تشخیص داده ایم و تاآن موقع به اعتقادمابه هیچ کتاب ضد اخلاقی بر نخورده بودیم. خوب چطورمی شدکتابهای آندره مالرو ویاتولستوی و منظومه های پوشکین و رمانهای داستایوفسکی، کازانتاکیس، سروانتس، شکسپیر را،کامو، بالزاک و سارتر، میلان کوندرا و هدایت و چوبک و کسروی و صدها اثر نفیس وکمیاب دیگررا به آتش سپرد. اما آیا با این کار ما سرهنگ زیر سؤال نمی رفت؟ آیا حاج آقا مشکوک نمی شد؟ فردای آنروز با هزار زحمت و خواهش توانستیم که عیوض را از اتاق بیرون بیاوریم تا برایمان وسائل چای را بیاورد که لااقل خودمان چای درست کنیم.

اهل روستا های اردبیل بود. دوتا بچه داشت و تاکلاس سوم راهنمایی بیشتر نخوانده بود. از آن روز به بعدکتابی می برد و تاتمامش نمی کرد به سراغمان نمی آمد. می گفت:«منِ خر

این همه مدت روی این گنج نشسته بودم و نمی دونستم. ازبیکاری داشتم خُل می شدم.»

کار جدا سازی ما هم چنان ادامه داشت. ریسکی کردیم و چند روز همانطور ادامه دادیم. من و بهداد تصمیمی گرفتیم که اعتماد سرهنگ ازماصلب نشود. تا توانستیم مقداری کتابهای چاپ قدیم و که اغلب پلیسی و جنائی و یا مربوط به حزب رستاخیز بودند را درگوشه ای بعنوان کتابهای غیراخلاقی روی هم تلنبارکردیم. گاه ازیک کتاب ده ها نسخه وجود داشت که روی صفحه ی اولشان مُهر لشکرو یا تیپ وگردان و یا مدرسه و دبیرستانی حک شده بود وگاه نام اهداء کننده افراد و سازمانهای مختلف زمان شاه.

بالاخره بعد ازچند روزی غیرمنتظره حاج آقاباهمراهی سرهنگ آمد تا نگاهی بکند و ببیندکه ما به کجارسیده ایم. وقتی که وارد سالن شد کنارتپة کتابهای به اصطلاح خوب رفت. ماکتا بهائی از سعدی و حافظ  و شاهنامه و کلیله و دمنه و قاآنی و نظامی و دستغیب و مطهری و.. غیره را بطور مشخصی روی بقیه چیده بودیم. حاج آقا هم آدم احمقی نبود وکتابهائی که

در ردیفهای زیر قرار داشت می دید. با نوک نعلین اش به کتاب قطوری زد وگفت: «اینودر

توراست می گفتی پدر/١٧١

 

بیارید  ببینم چیه.»

بیرونش آوردیم. کتاب نسبتاً بزرگ و قطوری بود که توسط انگلیسی ها با طراحی های هنرمندانه در مورد تاریخ باستان ایران وآثار باستانی اش از جمله تخت جمشید بود. حاج آقا که حالا کتاب قطور را روی تپه ی کتابهای جداشده که مثل میزی برایش شده بود ورق زد و بعد رو به ماکرد و پرسید:«کدوم یکی از شما تصمیم می گیره که کدوم کتاب خوب وکدوم بده؟»

گفتم:«حاج آقا. خوب معلومه که چه کتابائی مُضره، اما این یکی رو من جداکرده ام، کتاب کم یاب وگرونیه.»

سرهنگ پیش دستی کرد وگفت:«بذارش کنار. من می خوام ببرمش خونه بخونمش، ببینم که این انگلیسی هاچه غلطی کردن.»

حاج آقا به آنهائی که می بایست سوزانده شوند نگاه کرد، کتابهای پلیسی و جنائی وتعداد زیادی ازکتابهائی مثل انقلاب سفید و الغای رژیم ارباب و رعیتی و چیزهائی در مورد حزب رستاخیز و ایران نوین خانواده پهلوی و بسوی تمدن بزرگ و غیره.

بعد خودش به سمت تپه کتابهائی که هنوز  ما به آنها دست نزده بودیم رفت وکتاب تاریخ هیجده سالة آذربایجان احمدکسروی را برداشت وگفت:«کتابهای این مردک را همه بندازید دور ها.»

چیزی نگفتیم و فقط نگاهش کردیم. اما من کتابهای کسروی را بعداً  ازآنجا خارج کردم و دریک مرخصی که شهرمان رفتم برای پدرم بردم. بعد سرهنگ با صدای بلندکه حاج آقاهم خوب بشنودگفت:«برا اینکه جلودستتون خالی بشه گفته ام که ازتیپ هابیان و اصلاح شده ها رو ببرن و اونائی که باید سوزونده بشن ببرند.»

گفتیم:«باشه جناب سرهنگ.»

درحال رفتن بودند که حاج آقاکتاب دیگری را برداشت. نگاهی به جلدکتاب کرد و از

توراست می گفتی پدر/١٧٢

 

همانجا پرسید:«این میلان کون دَرا دیگه چه خریه؟»

من و بهداد توی حرفش پریدیم و هرکدام چیزی گفتیم. حاج آقاگفت:«پس ازاون کمونیست هاست.»

گفتم:«نه خیر حاج آقا. یه نویسندة چکه که سالها پیش به فرانسه مهاجرت کرد.»

کتاب را روی کتابهائی که باید سوزانده شوند پرت کرد و بی آنکه دیگر چیزی بگوید ازآنجا رفتند. تا از درخارج شدند من و بهداد بسرعت دویدیم وکتاب را برداشتیم و گوشة امنی گذاشتیم. مسئولیت سختی به عهدة ما واگذار شده بود. بعد از رفتن حاج آقا و سرهنگ درحالی که قلبمان  طپش تندی گرفته بود من و بهداد نفس عمیقی کشیدیم و روی کتابها نشستیم تا سیگاری بکشیم. بعد به بهداد گفتم:«چکارکنیم؟ حیف این همه کتاب. کاش میشد یه جوری همه رو از اینجا نجات می دادیم.

بهدادکه داشت دود سیگارش را بیرون می دادگفت:«کاری نداره.»

گفتم:«چه طوری؟»

گفت:«پسر، ناسلامتی ماسربازعقیدتی، سیاسی هستیم ها!.»

با تعجب پرسیدم:«خوب که چی؟»

گفت:«ما که از پادگان بیرون می ریم، کسی خایه نداره جلومونو بگیره که.»

گفتم:«خوب آخه چه  چطوری؟ اونم این همه کتاب روکجا ببریم؟»

بهداد دستانش را به هم مالید وگفت:«من فکرشوکردم. می بریم به کتابفروشی مهدی که بامن دوسته می دیم.»

«بفروشیم؟»

« برا اینکه شک نکنن، شاید یه چیزی هم گرفتیم.»

«نه،کاش بشه اینارو از اینجا بیرون داد و مجانی هم که شده به کتابفروشی ها داد و یاهمین جوری دم خونه ها گذاشت.»

توراست می گفتی پدر/١٧٣

 

روزها گذشت و ما لیست بلندی ازکتابها برداشتیم و ابتدا نزدچندکتابفروشی که میشناختیم  رفتیم و با ریسک بزرگی که کردیم، جریان راتعریف کردیم. اما نگفتیم که ازکجا میآوریم. به هرکدام چیزی گفتیم. ازآنجاکه ماسرباز عقیدتی سیاسی بودیم لباس شخصی به تن داشتیم. خودمان را شهروند مشهد معرفی کردیم وگفتیم که می خواهیم به تهران اسباب کشی کنیم. بعد صفحه ای ازکتابها راکه آرم اداره و یادانشگاه و لشکری رویش بود پاره کردیم و بالاخره تا توانستیم با نیسان آبی رنگ عقیدتی که دراختیارمان بود،کارتون کارتون ازکتابها را از پادگان خارج کردیم و بین کتاب فروشی ها توضیح کردیم. تاجائی که بعد ازچند ماهی که کارمان به آخررسید و مقدارزیادی کتابهای پلیسی و بی خودرادرگوشه ای روی هم تلنبار کردیم.

حالا هفته ای بودکه بهداد با کاروانی از مردم نیشاپورکه به سوی تهران برای زیارت امام پیاده راه افتاده بودند رفته بود. موقع رفتن بهش گفتم:« تودیونه ای پسر، توکه اعتقادی به این جماعت نداری چراچاپلوسی می کنی؟»

خنده ای کرد وگفت:«پسر جای تو بودم می اومدم. چند سال دیگه همه مُردیم. این فرصتیه که کم گیرمی آد. میدونی چندشب و روز پیاده با جماعتی به این احمقی توی مسیری به این درازی راه رفتن چه اتفاقاتی می افته و چه تجربیاتی رو من خواهم دید؟ چه شبهای رو من حس خواهم کرد. توی اینجور سفرهایی کمک کردن و یا کمک گرفتن را تجربه میکنی. عملاً حس می کنی که در سختی ها و پستی و بلندی های راه درتاریکی و روشنی وجودت برای دیگران و وجود دیگران برای تو مؤثراست. بهم نیازداشتن رو تجربه می کنی. به هم تکیه کردن را و...

چیزهای می گفت که برای من غیرقابل فهم و درک بود. فقط می دونستم که می گه از هرفرصتی استفاده کن و تا زنده ای سعی کن همه چیز روحس و تجربه کنی. خودتوتوی هیچ  قوطی فلسفی ننداز، آزاد، آزاد باش و ازطبیعت هرآنچه دراوست سعی کن لذت ببری.

توراست می گفتی پدر/١٧۴

 

 می گفت:« بزرگترین بدبختی انسان اینه که روزیش تکراری داشته باشه. اگه نتونستی روز خوشی رو بسازی، روز بد و زجر آوری رو بساز. اگه خوشی و لذت رو نیافتی دنبال یه چیز زجرآور بگرد و روز تو از تکراردربیار و...

برای خودش فلسفه ی عجیبی داشت که باهیج فلسفه ای که من می شناختم همخوانی نداشت. خودش هم همیشه می گفت:«آب بی فلسفه بخوریم. واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد... بگذاریم که احساس هوائی بخورد. بگذاریم که غریزه پی بازی برود،

کفش ها را بکند و به دنبال فصول ازسرگلها بپرد. و...     

یه روزکه خیلی غمیگین و گرفته زیرسایه درخت تبریزی مقابل آسایشگاه نشسته بودم و سیگار می کشیدم. باتبسم همیشگی ای که برلب داشت جلو آمد و مثل همیشه باکف دست به پشتم زد وگفت:«بازچی شده. پاشو بروتو، اینجا جای تونیست.»

گفتم:«چی میگی؟»

گفت:«زیر سایه درخت به این زیبایی نشستی و زانوی غم بغل گرفتی. اینجا باید من بشنیم ودر افسون این گلهای سرخ شناور باشم. پاشو، پاشو برو ببینم.»

گفتم:«معنی شعر مردمو خراب نکن. با این تحلیل ات ارزش شعرشو پایین آوردی.»

خنده ای کرد و برای اینکه بحث راعوض کندپرسید:«خوب بگو ببینم به چی فکر میکردی؟»

«خوب به نتیجه ای هم رسیدی؟»

«نه.»

«چرا؟»

«برا اینکه نمی دونم خوشبختی چیه و از چه راهی می شه به خوشبختی رسید.»

مثل همیشه با کف دست روی زانویم زد و به آسمان نگاه کرد وگفت:«هیج راهی به سوی خوشبختی نیست ، بلکه خوشبختی خود ِراهه.»

توراست می گفتی پدر/١٧۵

 

چند روزی بعد از اینکه بهداد با کاروان رفته بود. سرهنگ آمدکه نتیجه کار را ببیند با تعجب پرسید:«کتابها چی شدن؟ آب رفتن؟»

گفتم:«جناب سرهنگ بین تیپ ها تقسیم کردیم. خیلی ها رو هم دادیم بردن و سوزوندن و حالااین فقط ِسری آخرکتابهای ضد اخلاقیه.»

بعددفتر رسید تحویل را برداشتم و نشان سرهنگ دادم. بی آنکه نگاهش کندگفت: «خوبه دیگه چی نشون من می دی، حالا جمع کن وقت نمازه و از فردا هم برگرد سرکارِت.»

منظورش همان کار پارچه نویسی و پرتره کشی بود. بعد من و عیوض که پشت سرش راه افتادیم برگشت و به من گفت:«راستی فردا مهمون داریم ترتیب نصب پلا کاردها را بده.»

 پرسیدم:«کیه جناب سرهنگ؟»

گفت:«آقای خامنه ای رییس جمهوره دیگه لرُگه مگه نمی دونی.»

از اینکه سرهنگ به من اعتمادکرده بود وآن مسئولیت سنگین را بعده من گذاشته بود تا آن همه کتاب را نجات دهیم احساس خوبی داشتم و مطمئن بودم که از سرنوشت کتابها خبر داشت و خودش را به ندانستن می زد.

               

 

 

 

 

 

 

 

 

توراست می گفتی پدر/١٧۶

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

«۲٠»

 

جریان آن کتابها هم مرا ازتصمیم فرار منصرف کرد و هم من و سرهنگ را بهم نزدیکتر کرد. هنوز چندماه ازآمدنم به آن واحد نگذشته بود که یک شب جمعه مرا برای شام به منزلش دعوت کرد. راننده اش مارا از پادگان به اتفاق به منزلش واقع درمنطقة خوش آب و هوای مشهد رساند.

واردخانه که شدیم خانم اش با چادرسفیدگلداری که حسابی صورتش را پوشانده بود و من نفهمیدم که چند ساله است و نه چه قیافه ای دارد با خوش آمدگویی ای محترمانه و احولپرسی از مادرم و خانواده ام ، باراهنمایی سرهنگ که پیشاپیش من میرفت وارد پذیرایی بزرگ و ال مانندشان شدیم. و پس ازآنکه با خانواده اش آشناشدم دفتری ازاصول پایه ای طراحی راکه قبلاً سرهنگ ازم خواسته بود به پسر دوازده ساله اش دادم. تا من درمورد ورق به ورقش توضیحاتی به پسرش دادم سرهنگ هم نمازش را خوانده و خانم اش هم شام را روی میز چیده بود و برای صرف شام به اتاق مجاور پذیرایی رفتیم.

توراست می گفتی پدر/١٧٧

 

حالا دیگر شام راخورده بودیم و من و سرهنگ توی پذیرایی نشسته بودیم اخبار تلویزیون که تمام شد و سخنرانی امام شروع شد. چند دقیقه ای که گوش کردیم سرهنگ کانال را عوض کرد. برنامه ای دیگر بنام راهیان نور بودکه دوربین تعدادی بسیجی و پاسدار را در عملیات تعقیب می کرد و... سرهنگ زیر لب چیزی گفت و تلویزیون را خاموش کرد.گفتم:

« چیزی فرمودید قربان؟»

باتبسمی که به لب نشاند گفت:«می بینی؟ هیچ فرقی بین خونه و سرکار برا آدم نمی ذارند. ازصبح تاشب که خونه میام یا موعظه ی آخونهاها رو می شنویم و یا...»

چیزی نگفتم. برخاست و به سوی پیانویش که گوشه ی پذیرای بود رفت. در پیانو رابالا زد وچند نوک انگشت روی نت هازد و بعد روبه من کرد وپرسید:«چی دوست داری بشنوی؟»

گفتم:«جناب سرهنگ من زیاد موزیک های پیانوی را نمی شناسم.»

گفت:«شوخی نکن، بگو چی دوست داری بشنوی؟»

باید چیزی می گفتم. سرهنگ مرا به خانه آورده بود تا هنرنمایی اش را به من نشان دهد. باید چیزی می گفتم. برای آنکه خیلی تند نرفته باشم گفتم:«از آقای معروفی چیزی بزنید.» 

گفت:«مطمئنید؟»

گفتم:«بله. اون خوابهای طلایی اش روخیلی دوست دارم.»

به طرف پیان برگشت و شروع کرد. اوکه مرانمی دید. چشمهایم را بستم وگوش به صدای نواختنش سپردم. تمام که کرد به طرفم برگشت وگفت:«البته استاد معروفی کجا و ماکجا.»

گفتم:«استاد.. ببخشید جناب سرهنگ واقعاً دستتون درد نکنه. بی نظیر بود. عالی بود.»

 گفت:«پس خوشت اومد؟»

«معلومه. محشربود.»

گفت:«پس حالا که خوشت اومده یکی هم من انتخاب می کنم و برات می زنم.»

توراست می گفتی پدر/١٧٨

 

 دفترنُت اش را ورق زد و بعدشروع کرد. تا حالا نشنیده بودمش. ریتمی سنفونیک داشت. تمام که کرد برخاست و پرسید:«فهمیدی ازکی بود؟»

«نخیر قربان.»

گفت:«سونات شماره ١٠بتهون بود.»

گفتم:« من اینقدرا هم سنفونی شناس نیستم. از بتهون چند تایی دارم و خیلی گوششون میکنم. اما این تیکه رو من نشنیده بودم.»

به شوخی گفت:«پس حالا دیگه شنیدی.»

درحالی که  می آمد تا بنشیند پرسید:«کیارو می شناسی؟»

«تعدادی رومی شناسم.»

«مثلاً؟»

« از باخ گرفته تا موتزار و دبوسی، و بتهون و شوپن و شوبرت و واگنر و دبیلیوس و هایدن و... روسها هم ازچایکوسفکی و کوروساکف و شوستاکویچ و... و پرسیدم:«جناب سرهنگ سؤالی بکنم حمل برفضولی نمی کنید؟»

دانة انگوری رابه دهان برد وگفت:«نه اینجاهرچه دلت می خواد بگو، چون مهمونی و مهمون حبیب خداست.  

پرسیدم:«بااین روحیه و هنری که شما دارید چرادرعقیدتی خدمت می کنید.»

نگاهی به من کرد. بطوریکه ترسیدم تند رفته باشم. قدری سکوت کرد وگفت:«من یه نظامی ام. انتخاب نمی کنم که کجاخدمت کنم.»

خانمش در زد و باسینی چای تازه واردشد و دیگر مواظب بودم تا سؤالهای بی خود نکنم. موقع رفتن که برخاستم تاخدا خافظی کنم. سرهنگ بسته ی قطوری راکه با سلیقة خوب کادوپیچ شده بود ازروی میزبرداشت و به سویم درازکرد. پرسیدم:«این چیه جناب سرهنگ؟»

تبسمی کرد وگفت:«هدیه ی ناقابل برا پدرت.»

توراست می گفتی پدر/١٧٩

 

فکرکردم که بدون شک قرآن بزرگی است که پدرم از دیدن آن حتماً عصبانی می شود. فردای آنروز مرا خواست. به دفترش رفتم و گفت:«من عازم جبهه هستم، بعد از من لرُبازی در نیاری ها! حاج آقا هستش . خیلی مواظب رفتارت باش.»

گفتم:«جناب سرهنگ حقیقتش من هم ازاینجا دیگه خسته شدم. میشه دستور بفرمائید منم

به منطقه بیام؟»

گفت:«نه فعلاً نه. اوضاع جالب نیست.»

گفتم:«جناب سرهنگ چه حرفائی می فرمائید.»

خواهش کردم. بالاخره گفت:«خوب حالابرو سرکارت تا ببینم چی می شه.»

روز بعد در محل کارم پشت سه پایه نقاشی نشسته بودم تاعکس افسرکشته شده ای راکه آورده بودند بِکِشم. وقتی خوب به عکس نگاه کردم،سروان مجیدی فرمانده گردان خودم بود. بی اختیاراشک توی چشمانم زد. ازدرجه دارعقیدتی پرسیدم که کی و چطورکشته شده؟

گفت:«مگر می شناختیش؟»

گفتم:«فرمانده ام بود. پنج ماه تمام شب و روز زیر یه سنگر بودیم.»

درجه دارگفت:«سروان مجیدی برای بازدید ازگروهان چهارگردان، به خط رفته بود که مجاهدین حمله ای کرده بودند و دوتاگروهانمان را شبانه غافل گیرکرده بودند و خیلی ها رو هم شهیدکردن. ایشون هم تو اونشب شهید می شه.»

بعدازتمام کردن پرتره اش، خود من هم برای تشیح جنازه اش به روستائی دراطراف بجنورد رفتیم و با خانواده اش هم تسلیت گفتم. دوتا بچه ی پنج و شش ساله اش راکه خودش زمانی که جبهه بودم عکس شان را نشانم داده بود شناختم. و پدر پیرش راکه به زحمت با آن عصای خود ساخته اش که شاخه درختی بود، همراه جمعیت قلیلی که جنازه را روی دست حمل می کردند لنگان لنگان راه می آمد.

توراست می گفتی پدر/١٨٠

 

هفته ای گذشت و سرگروهبان عقیدتی مرا صداکرد وکاغذی دستم داد وگفت:«بگیر، دو هفته مرخصی داری و از اونجا میری جبهه.»

خوشحال شدم. بدون معطلی وسائلم راجمع کردم و کادوی سرهنگ راهم درکیسة سربازیم به زحمت جا دادم و به ایستگاه قطاررفتم. توی کوپه نشسته بودم از بیکاری و اندکی کنجکاوی برآن شدم تاکادوی سرهنگ را دربیاورم تا ببینم چیست. بازش که کردم دیدم که همان کتاب قطورآثار باستانی ایران است که انگلیسی ها نوشته و طراحی اش کرده بودند.  

 به تهران آمدم و ازآنجا به کرمانشاه رفتم. آرشیا برادرم که کارش حسابی گرفته بود و به خانواده می رسید. با خیال راحت به جبهه رفتم.

آنجا هم کارمان همان تبلیغات و نوشتن پلاکارت و تقسیم هدایای مردمی که کامیون کامیون میرسید بین گردانها و تیپ های مستقردرخط بود. گاه برای سرکشی به خط می رفتیم. حالا دوماهی بودکه درجبهه بودم. یک روزسرهنگ که داشت بالای تپه ی مقابل سنگرآفتاب میگرفت، باز مرا صداکرد. ازتپه بالا کشیدم و نزدش رفتم. نفس نفس زنان سلامی کردم. پرسید:«دلت برای خانواده ات تنگ نشده؟»

گفتم:«کاریش نمی شه کرد جناب سرهنگ .»

گفت:«می خوای یه چند روزی بری سربزنی؟»

گفتم:«نیکی پرسش داره جناب سرهنگ.»

فردای آنروزحرکت کردم. توی مرخصی از رادیو شنیدم که عملیاتی درقسمت لشکرما شروع شده. تمام روز رادیو برنامه های عادی خودش را قطع کرده بود و مارش نظامی پخش می کرد. فهمیدم که سرهنگ می دانست که عملیاتی درپیش بود و می خواست که مرا از خطردورکند.

عملیات چند روزطول کشید و درتمام مدت مرخصی ام نگران سرهنگ بودم که درجبهه بود. دوهفته مرخصی ام که تمام شدبه جبهه برگشتم. تغییراتی رخ داده بود. اما آثاری از

توراست می گفتی پدر/١٨١

 

خرابی و جنگ ندیدم. ازاینکه سرهنگ سالم به مشهد برگشته بود، خوشحال بودم. درآن عملیات ارتش ماتوانسته بود مقدار زیادی از خاک وطن را ازعراقی ها باز پس بگیرد.

 من درجبهه ماندم. چندماه گذشت و دولت ایران قطعنامه پانصد و نود و هشت سازمان ملل را پذیرفت. همه خوشحال بودیم که دیگرجنگ تمام می شود. سرهنگ که تازه به جبهه آمده بود. یک روزمراعصبانی خواست وگفت:«پسرتونمی تونی جلوی دهنتو بگیری؟»

گفتم:«چی شده جناب سرهنگ؟»

گفت:«همه پی درپی شکایتت رو می کنن.»

هرهفته و یا هرماه، افراد و شخصیت های دولتی و یا روحانی برای بازدید از جبهه ها به

آنجا می آمدند. از قرارگاه لشگرکه جای امنی با کانتیرهای خنک و امکانات رفاهی مجلل، با بهترین غذاها و آب معدنی پذیرای می شدند و بعد برمی گشتند. از قرائتی گرفته تا خامنه ای که رئیس جمهور بود رئیس مجلس و علمای بلند پایه حوزه ی علمیه و غیره که میآمدند. محل اقامت شان عقیدتی بود. رئیس جمهور و رئیس مجلس راکه من ندیدم بیشتر از چند ساعت در قرارگاه بمانند و با اسکورتهای طولانی خیلی سریع می رفتند. اما بقیه گاهی چند روز می ماندند و در مسجد قرارگاه سخنرانی می کردند.

اغلب باآن لحنهای تند و عصبانی شان خطاب به ارتشیان هشدارمی دادند، که اگردر وظایفشان کوتاهی کنند و خطائی ازآنها سربزند و.. به خط مقدم تنبیه می شوند و ازاین جور حرفها. بعد شبها بعد ازشام و اقامه ی نماز شب در مسجد که درحقیقت اجباری بود، یعنی به این صورت که غذا را فقط در مسجد لشکر می دادند و می بایست اول موقع نماز وارد مسجد می شدی و در صف نماز گذاران نمازات رامی خواندی و بع سخنرانی های کسل کننده و طولانی و تهدید وتوهین آمیز امام جماعت را باشکم گرسنه می شنیدی و بعد همانجا می نشستی  تا سفره های غذا را پهن کنند.. به محض شروع نماز درمسجد را می بستند تاکسانی که برای نمازخودشان را به موقع نرسانده اند. ازغذا هم محروم شوند. پس همة اهل لشکر

توراست می گفتی پدر/١٨٢

 

بالجبار برای غذاهم که شده می بایست نماز را هم بخوانند.

 روحانیون مهمان بعد از باصطلاح اقامه ی نماز و صرف شام به سنگر عقیدتی که محل استراحت شان بودمی آمدند و ما اهالی عقیدتی را همه جمع می کردند و می گفتندکه اگر مسئله ای درمورد اسلام داریم سئوال کنیم.

یک شب که یکی از این آقایان روحانی که پُست مهمی هم درکابینه دولت هم داشت، آمده بود و همه ی ماپرسنل عقیدتی هم بالجبار دورش نشسته بودیم و ایشان هم که داشت از دهها نوع میوه و تنقلاتی که جلویش گذاشته بودندمیل می فرمودند پرسیدم:«حاج آقادرحالی که امام جبهه راجبهه ی نور علیه ظلمت و معراج شهدای اسلام می داند، چرا شما در سخنرانی امشب تان خط مقدم رامثل مجازات گاه خلاف کاران و خاطیان جلوه دادید؟ و خطاب به فرماندهان می گویدکه اگرفردی خطائی یا خلافی مرتکب شد، به خط مقدم تنبیه اش کنید؟ مگرخط مقدم تبعیدگاه و تمام افرای که درخط مقدم هستند و با آن همه مشکلات با لب تشنه می جنگند و شهید می شوند، خلافکارند؟»

حاج آقاباعصبانیت درحالی که دید درحضورآن جمع کثیر حاضر، من غافلگیرش کرده ام،  سیب پوست کنده ای راکه به دهان برده بود، توی دست اش تف کرد و باعصبانیت و چشمان دریده با انگشتش به من اشاره کرد وگفت:«من به منافق بودن شما شک ندارم. این حرف منافقین است.»

همه نگاهم کردند. درحقیقت حکم مرگ مرا با این حرفش صادرکرد. درحالی که همه به من نگاه می کردند، گفتم:«حاج آقامن این موضوع برام فقط سوال بود. منظور خاصی نداشتم. شما خودتان فرمودید که اگرمسئله ای و سئوالی داریم بپرسیم. خوب این برای من مسئله بود.»

سرگروهبان محمدی که سه پسرش رادرجبهه ازدست داده بود وکنارمن نشسته بود، دست روی شانه ام گذاشت و خطاب به روحانی گفت:«حاج آقا ایشان یکی ازسربازان خوب و

توراست می گفتی پدر/١٨٣

 

مؤمن ماست.»

من بعنوان اعتراض ازسنگر خارج شدم. بیرون که آمدم هوا مهتابی و پرستاره بود. بالای تپة مجاورآنجاکه باپوکه های خالی توپ و خمپاره و حلبی تخت های خوابمان راساخته بودیم، رفتم کنارتختم ایستاده تکیه دادم و سیگاری روشن کردم ساعتی سرگروهبان محمدی که حاج آقا صدایش می کردیم درحالی که آفتابه ای پرازآب و چراغ قوه ای روشن رادر دست داشت و میرفت تا به توالتی که کمی آن طرف تر، توی درةکم عمقی بود برود، مرا زیر نور مهتاب دید و با نورچراغ قوه توی صورتم انداخت و پرسید:« شما هستیدآربُد؟»

باصدای گرفته ای گفتم:«بله حاج آقا.»

جلوآمد و دست روی شانه ام گذاشت و گفت:«من ازشهامتت  و مسئله ای که مطرح کردی، خیلی خوشم آمد. من سه پسردلبندم رو درخط مقدم فدای اسلام و انقلاب کردم و سالهاست که از این آقایان که بچه های خودشون رنگ جبهه رو تاحالا ندیدن همین حرفارو شنیدم. آخه معنی نداره! این توهین به شهداست. شمابه نکته ی مهی اشاره کردی.

 چیزی نگفتم و سرگروهبان با انگشت روی سینه ام زد و ادامه داد:«توفکرش نرو. بعداز شما ما با ایشون صحبت کردیم و مسئله روختم کردیم. درضمن ایشون هم مثل بقیه  دوسه روزی مهمونن ومی رن...»

من هم چنان سکوت کرده بودم و او با آفتابه  ای که در دست داشت، درحالی که درآن تاریکی  نور چراغ قوه را جلوی پایش می انداخت، از من دور شد.

حالا جریان به گوش سرهنگ که دوباره به جبهه برگشته بود رسیده بود. صدایم کرد و از من توضیح خواست. من هم جریان را برایش تعریف کردم و اوگفت:«اگه قضیه فقط اینطور بوده که شما حق دارید. اما من چیزهای دیگه ای شنیدم.

گفتم:«چی شنیدی جناب سرهنگ؟»

گفت:«شنیدم که به قرآن توهین کرده اید.»

توراست می گفتی پدر/١٨۴

 

گفتم:«کی این اینوگفته؟.»

کمی عصبانی شد وگفت:«چه فرقی می کنه کی گفته. خود حاج آقا. به قرآن توهین کردی یا نه؟»

گفتم:«جناب سرهنگ، شما باور می کنید که من چنین کاری کرده باشم؟ من درحضور همة پرسنل یک سئوال دینی از ایشون پرسیدم و چون نتونست جواب قانع کننده ای بمن بده گفت که این سئوال مشرکین است و منوکافراعلام کرد و ...»

حالا من داشتم جریان را برای سرهنگ توضیح می دادم. گفتم:«جناب سرهنگ من تعجب می کنم که شخص روحانی آنهم با این مقام مهم دینی و دولتی، به این راحتی و به ناحق دروغ بگه.»

به کانتینری که محل کارم بود رفتم. رادیو را بازکردم. از رادیو شنیدیم که مجاهدین از طرف مرزخسروی به کشورحمله کرده اند.

با شنیدن خبر حمله مجاهدین، همه پرسنل به سرعت به سوی مسجد قرارگاه رفتیم و مقابل تنها تلویزیون همگانی لشکرکه به دیوارمسجد نصب کرده بودند نشستیم. پیشروی  مجاهدین به طورمستقیم پخش و دنبال می شد. روز بعد بود که مجاهدین اسلام آباد را فتح کردند و به طرف کرمانشاه درحرکت بودند. می دانستم که خانواده ام که ساکن کرمانشاه بودند دوباره آواره خواهند شد. روز بعد طاقت نیاوردم. ازسرهنگ خواستم تا اجازه دهد تاسری به کرمانشاه بروم، گفت:«بندة خدا با این وضعیت که نمی تونی که به کرمانشاه بری، مگه نمی بینی که مجاهدین به کجارسیدن؟ تا توبرسی، کرمانشاه روهم گرفتن.»

گفتم:«جناب سرهنگ من طاقت ندارم. خواهش می کنم شما اجازه بدین، من یه جوری خودمو به اونجا می رسونم.»

گفت:«حالاکه خودت اصرارداری باشه. فردا با ماشین پُست برو.» فردای آنروز با ماشین پُست تا اندیمشک رفتم و ازآنجا با اتوبوسهایی که به تهران می رفتند تاسه راهی پلدختر و ازآنجا با

توراست می گفتی پدر/١٨۵

 

چند بارعوض کردن ماشین های مختلف بالاخره به سه راهی اسلام آباد رسیدم، از ماشین که پیاده شدم،  بوی باروت و گوشت سوخته همه جا را فراگرفته بود. نیروهای دولتی، مجاهدین را که تا چندکیلومتری کرمانشاه نزدیکی های ماهیدشت پیشروی کرده بودند. ساقط کرده بودند.

 درجاده هیچ ماشین شخصی رفت و آمدنمی کرد. چون من سرباز بودم و برگة عبور هم داشتم با وانت لندکروزی که پُربود از نیروهای پاسدار و بسیجی و به طرف کرمانشاه میرفت سوارشدم. کنارجاده تاچشم کارمی کردجسد نفرات و ماشین های مجاهدین بودکه درحال سوختن بودند. وقتی به گردنه ی حسن آباد رسیدیم، جسد دختر مجاهد مرده ای را دیدم که به صخرة کنار جاده آویزانش کرده بودند وآن طرفتریک بسیجی گلوله خمپاره ای را میان رانهای جسد دختر مجاهد دیگری که کنار جاده افتاده بود، گذاشته بود و با غرور به ماشین هائی که اغلب نظامی و درحال عبور بودند دست هایشان را بعنوان پیروزی بالا می بردند و شادی و رقص می کردند. درطول آن مسیر بارها ازآن صحنه های بی حرمتی و بلاهائی راکه بر سر اجساد دختران مجاهد که کنار جاده افتاده بودند قلبم می گرفت.

هنوز تانکها وخودروهای ساقط شدة مجاهدین درحال سوختن بود. کامیون های کنسرو، و مواد غذائی شان کنار جاده واژگون شده بود. درتمام عمرم آنقدرجسد ندیده بودم. خیلی ازجسدها را به درختان بلوط کنارجاده درحالی که شلوارشان را تا نیمه پائین کشیده بودند، آویزان کرده بودند. با خودم گفتم ببین مثلاً اینها خودشان را سرباز اسلام می دانند. از دیدن آن صحنه ها دیگر خانواده ام برایم اهمیتی نداشت. لندکروز هم چنان به طرف شهر میراند و من درآن پشت، به حال آن همه جوان معصوم که بعد ازسالها دوری از وطن به اعتقاد خودشان برای آزادی ملت ازچنگال ارتجاع آمده بودند تا باصطلاح حماسه بیافرینند و دمکراسی بیاورند گریه می کردم.

به کرمانشاه که رسیدم، شهراز سکنه خالی بود وکم و بیش ماشین شخصی دررفت و

توراست می گفتی پدر/١٨۶

 

آمد بود. اغلب ماشین های نظامی سپاه و بسیج و آمبولانس ها را می دیدی که با سرعت به اینور و آنور می رفتند. شهرحسابی قیافة یک شهرجنگی را به خودش گرفته بود. همه جا پُر بود از پاسدارن و بسیجی های تفنگ بدست.

تا خانه مان پیاده رفتم. هرچه درزدم کسی درب را باز نکرد. همه شهرراترک کرده بودند. درکوچه مان پرنده هم پر نمی زد. از دیوار حیاطمان بالا کشیدم و وارد حیاط شدم. در وروی هالمان قفل نبود. انگار با عجله فرارکرده بودند و یادشان رفته بودکه قفلش کنند. نمیدانم شاید هم شانس من بود. وارد هال که شدم به آشپزخانه رفتم گلویم حسابی خشک شده و تشنه بودم. در یخچال را که بازکردم به اندازة کافی مواد غذائی بود. شیشه ای آب سرد برداشتم  و به هال برگشتم و روی کاناپه نشستم و تلویزیون را روشن کردم و فقط سیگار کشیدم. هوا دیگر تاریک شده بود و من اصلاً متوجه نشده بودم. تمام ساعاتی راکه آنجا نشسته بودم به صحنه های مسیرجاده، به اجسادکنارجاده وآن همه فجایع می اندیشیدم. نمیدانم چه کسی را باید مسئول آن همه فجایع می دانستم.

دلم می خواست مقصری برای آن همه جنایات بشری می یافتم. اماچه کسی؟ و این وسط جایگاه من کجا بود؟ باید به حال کدام طرف می گریستم؟ باید به کدام طرف لعنت می فرستادم؟ بالاخره کسی مقصر بود! اما چه کسی؟.

بی آنکه جوابی درستی برای سئوالم بیابم آنشب را با هزار جور بختک و خواب های وحشتناک با جیغ و داد و ازخواب پریدن، به صبح رساندم. بی آنکه پوتین هایم را هم در آورده باشم با همان یونیفرم خاک آلود سربازیم، توی هال روی کاناپه خوابم گرفته بود که

با همهمه ای بیدار شدم.

خانواده ام بودند که برگشته بودند و حالایکی یکی وارد خانه می شدند. به روستاهای اطراف گریخته بودند و حالاکه هجوم مجاهدین سرکوب شده بود و رادیومردم را به باز گشت دعوت کرده بود. اینها هم با اطمینان خاطر برگشته بودند. با دیدن من همه خوشحال

توراست می گفتی پدر/١٨٧

 

شدند. من هم.

چند روزی را نزدخانواده ماندم. روزآخرمرخصی که خواستم به جبهه برگردم که از رادیو شنیدم که باوجود اعلام آتش بس نیروهای عراقی ازقمست عملیاتی لشکرماحمله کرده اند. درحالی که خمینی قطعنامه را پذیرفته بود و کسی انتظار عملیاتی دیگر را نداشت. چند روزی برگشتنم را عقب انداختم. تا اینکه شنیدم نیروهای عراقی دوباره عقب نشینی کرده اند.

از خانواده خدا حافظی کردم و این آخرین باری بودکه مرخصی می آمدم. چون دیگر به آخرین ماه خدمت سربازیم رسیده بودم. یک ماه دیگر به اتمامش نمانده بود. وقتی وارد منطقه شدم، بعد از دهها بار ماشین عوض کردن بالاخره به قرارگاه رسیدم. قرارگاه بهم ریخته بود. بعد ازمن قرارگاه برای چند روز به تصرف دشمن درآمده بود. خیلی ها را از قرارگاه کشته و یا به اسارت برده بودند. سرهنگ را نیز اسیرکرده بودند. باشنیدن خبراسارت سرهنگ من یاد آخرین مکالمه ام با او افتادم.

 خیلی ها مشغول بازسازی قرارگاه بودند. من همش می پرسیدم که دیگر چه کسی کشته و یا اسیر شده. همه می گفتند که تو خوب موقعی به مرخصی رفتی. بعد ازآن روز، کارما این شدکه به اتفاق دسته های شناسائی و جمع آوری شهدا، بعنوان مأمور و ناظر عقیدتی برای شناسائی و جمع آوری اجسادشهداکه توی بیابانهای شنی، همه جازیرآن آفتاب داغ جنوب به حال خود رها شده بودند شدیم، دردسته های مختلف به گردانها و تیپ ها و گروهان های خط می رفتیم . اما دیگر نه تیپی مانده بود و نه موجود زنده ای. هرجا که می رفتیم تلی از خاکسترشده بود. بیابانها مملو از اجساد پراکنده و گندیده بود. بوی تعفن همه منطقه را فرا گرفته بود. اجساد دسته دسته چه اسیر و چه همانجا دسته جمعی تیربارانشان کرده بودند ویادر  درگیری به کشته شده بودند. همة اجساد بوی تعفن وگوشت سوخته می داند.

خیلی ها درسنگرها یشان درحال خواب غافل گیرشده و سوخته بودند. خیلی ها پا به فرار گذاشته و عاقبت یا از پشت مورد اثابت گلوله و ترکش قرارگرفته و یا درآن بیابانهای سوزان

توراست می گفتی پدر/١٨٨

 

شنی سرگردان و ازتشنگی هلاک شده بودند. خیلی ها هم در جادة نیمه آسفالتی که به سمت یکی از تیپ های لشگر می رفت، روی آسفالت با دست و پای بسته کنار هم چیده شده و با تانک از رویشان عبورکرده بودند.

حالاکه ما رسیدیم چند روزی زیرتابش آن آفتاب سوزان جنوب مانده و سیاه و ورم کرده و کرم زده بودند. روی آسفالت که راه می رفتی پایت درآسفالت نرم  فرومی رفت.

با زحمت فراوان سعی کردیم که آنها راکه مثل مجسمه نیمه برجسته ای توی آسفالت له شده و قابل شناسائی نبودند بیرون بکشیم و شناسائی کنیم. بالاخره تکه تکه درحالی که حسابی چربی بدنشان تا چندمتری آسفالت را چرب کرده بود و همه اطرافشان کرم های زرد و قهوه ای دررفت وآمد بودند، بیرون کشیدیم. آنقدر ماشین از رویشان ردشده بود که شناسایی شان ممکن نبود. چون خیلی ازسربازان پلاک را به گردن نمی انداختند.

کمی آن طرفترجسدی مشابه که کنارجیپ سوخته شده ای که هنوز از روی شماره اش می شد تشخیص دادکه جیب یکی از فرمانده های لشکراست افتاده بود. کنارجسد رفتم.  

سیاه و ورم کرده و چربی تاچند متری اطراف جسد را روغنی کرده بود. با دیلم و بیلهایی که داشتیم جسد راکه وارونه کنارآسفالت افتاده بود و کرم زده بود برگردانیدیم. خم شدم  و زنجیر پلاک گردنش راکه حسابی چرب و سیاه شده بود به زحمت ازلای سینه و توی گوشتش بیرون کشیدم. به پلاک مهره ی فیروزه ای آویزان بود. با دیدین مهره توی دلم ریخت. اما برای اطمینان پلاک را خوب پاک کردم و نامش را نگاه کردم. خدای من کامران بود. کامران بچه تهران و دوست خوبم بودکه هرازگاهی که حوصله ام سرمی رفت، پیش اش می رفتم  و تانیمه های شب به اتفاق بچه های دیگرتوی سنگرشان که نزدیک  سنگرهای ستاد بود میرفتم وگپ می زدیم. و گاه رمانهایی ازش میگرفتم و می خواندم. و یا اگرخودم چیزی داشتم به او قرض می دادم. آخرین کتابی که بهش داده بودم بارهستی میلان کوندرا بودکه نفهمیدم که تمامش کرد یا نه چون دیگر فرصتی پیش نیامد تادر موردش صحبت

توراست می گفتی پدر/١٨٩

 

کنیم. 

جیب هایش راکه خالی کردیم بسته سیگاروینستونی که انگار در روغن داغ سرخش کرده بودی و چند تایش راکشیده بود و دفتریادداشت کوچکی که تعدادی آدرس و شماره تلفن ازجمله شماره خانه مان راکه چند ماه پیش خودم بهش داده بودم راهم تویش نوشته بود و حالابرگهایش حسابی قهوهای و چرب شده بود. همه را درنایلونی انداختیم و بعد جسد ش را در وانت نیسانی که به همین خاطر گروه ما را همراهی می کرد روی اجساد دیگر انداختیم تا برای انتقال به قرارگاه و ازآنجا به زادگاه شان انتقال یابند. کامران راننده سرهنگ ستاد لشگر بودکه غافلگیر شده بودند وگویا درحال دورزدن جیپ اش مورد اثابت گلوله تانک قرار می گیرد.

کمی آن طرف ترچند جسددیگرکه شناسائی شان مشکل بود و حسابی نیمه سوخته بودند، با فاصله هائی از هم دراطراف، روی زمین افتاده بودند. جسد فرمانده ستاد رانتوانستیم در میان آن اجساد پیدا کنیم. بعداً شنیدیم که به اسارت درآمده بود.

کامران تنهاهم قطاری نبودکه بی گناه جان باخت. بعدازآمارگیری هاروشن شدکه گردانی که من اوائل منشی اش بودم اغلب کشته و یا اسیرشده اند و تنها تعداد اندکی توانسته بودند که جان سالم به درببرند.

بالاخره دوماه آخرهم به اتمام رسید و موقع ترخیصی ام فرارسید. برای تسویه حساب به مشهد رفتم. با دیدن محوطه ی پادگان یاد سرهنگ افتادم. و از اینکه می دیدم که کسی عین خیالش نیست و هرکسی با خیال راحت و خنده و شوخی کنان مشغول کارخودش است احساس بدی داشتم. خیلی سریع کارهایم را انجام دادم و از پادگان بسوی ایستگاه قطار خارج شدم.

 

 

 

توراست می گفتی پدر/١٩٠

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

«۲۱»

 

 بعد ازآنکه به سربازی رفته بودم رشته ی هنردردانشگاه دوباره باز شده بودند و نام دیگری (هنرهای تجسمی و ابعاد حجمی) امامن به خاطر سابقه ی سیاسی و زندانم شانسی برای تحصیل در رشته ای که بزرگترین آرزویم بود را نداشتم.

 سرخورده و مأیوس ازادامه تحصیل هم چنان بی هیچ آینده روشنی درخانه پدری زندگی می کردم. بعد به ناچار مدتی را درشرکت آرشیا برادرم مشغول شدم و او را کمکم کردم.

 او هزینه خانواده پدری را تأمین می کرد و من هم می خواستم تا در این مسئولیت سهیم باشم. هنوزتعداد زیای برادر و خواهر مدرسه رو و پُرهزینه درخانه داشتیم. پدرم هم که دیگرآنقدر پیرشده بودکه هیچ انتظاری از او نمی رفت.

توراست می گفتی پدر/١٩١

 

حالا دیگرجنگ تمام شده بود و روزگارمیگذشت و من هم تنها لذتی که اززندگی داشتم کتاب خواندن و گاه مجسمه ای درست کردن و نقاشی کشیدن و ارتباطی بودکه با دوستان اهل قلم و هنر بومی داشتم. که همواره آرشیا برادرم اعتراض می کرد. داشتم خودم را آماده می کردم تا نمایشگاهی بزنم، اما ازآنجا که برادرم معتقد بودکه از راه مجسمه سازی نانت را نمی توانی دربیاری و همیشه می گفت:«حیف از این همه وقت که تو روی این کارها صرف می کنی.»

معتقد بودکه اگر من وقت و خلاقیت ام را روی کارهای تجاری بگذارم، بیشتر موفق تر و مفیدترم. ازهمه دوستانم که اغلب اهل قلم بودند متنفر بود. حرفهای پدرم راکه همیشه به من میزد تکرار می کرد و  می گفت:« میدونی دادش، اینها همه کون گشادن. اهل کار و زندگی نیستن. می شینن و چرت و پرت می نویسن و می خونن. با اینها بیچاره می شوی. به جای اینها با دو نفر اهل تجارت و زندگی معاشرت کن. به فکرآینده ات باش و...»

اینقدر پدرم این حرفها را بهم گفته بود که دیگه حالت تهو می گرفتم. بهش گفتم:« برادر، بیست و چندسال پدرم با این حرفها تلاش کرد که مراعوض کند تادست از این گل بازی بردارم. اما می بینی که هنوز با این گل بازی زنده ام.»

گفت:« اشتباه می کنی برادر، به زندگی خودت لطمه می زنی، گدرم درست می گوید که فکر نان باش، خربزه آبه. اماخوب، حالا که واقعاً اینطوره پس هرکاری دوست داری بکن.»

حرفش را قطع کردم و گفتم:«دادش تو نگران من نباش، سر بارت نمی شم..»

گفت:«مسئله اینها نیست برادر، تو هم یکی مث این ده دوازده نفر. من نگران خودت هستم. فردا آینده ای می خوای. تو ازمن بزرگتری من دردم میادکه درحالی که ازتو کوچکترم پول تو جیبی تو بدم.»

گفتم:«اینطوری نمی مونه،  دنبال کار هستم. کارگیر میارم.»

توراست می گفتی پدر/١٩٢

 

چیزی نگفت. آهی کشید و رفت. از آن به بعد برآن شدم تا جائی کار پیدا کنم و استخدام اداره ای، جائی بشوم. هر جایی می رفتم با جواب نه مواجه می شدم. بیکاری بیداد می کرد. درآزمون اداره برق شرکت کردم. وقتی آنجا رفتم، درحالی که فقط ده نفر نیاز داشتند. بیشتر ازصدهانفرجوان بیکار برای شرکت درآزمون آمده بودند و انسان را به یادآزمون های دانشگاه می انداخت.

جمهوری اسلامی برنامه ای درکشور رواج داده بودکه هرکس که قصد استخدام در سازمانها و شرکتهای دولتی را داشت، می بایست دریک آزمون عقیدتی و دینی شرکت کند و چنانچه نمره ی لازم راکسب کرد می توانست جزء کاندیداهای آن شغل شود و تمام سئوالهای آن آزمون همه سئوال های دینی و شرع و اصول دیدنی اسلامی و رساله های خمینی و بقیه آخوندها بودند. به طوریکه فقط آنانی که به اصطلاح رژیم تقوایشان بیشتر و به مسائل دینی اسلامی بهتر و بیشترآشنائی داشتند، موفق می شدند تاجزء کاندیداها شوند. و این خودش یک جور تبعیض آشکار بین مردم بود. یعنی اینکه دراین کشور فقط مسلمانان حق زندگی و کاردارند. درحالی که درایران اقیتهای مذهبی مختلفی زندگی می کردند. که اغلب به شغل های آزاد روی می آوردند. تازه بعد ازآن همه آزمون و تحقیقات می دیدی که همان شغل ها راهم ازطریق باند بازی و پارتی بازی به افراد نزدیک خودشان می داده اند. چه جوانهای بسیاری پس از فارغ التحصیلی درهمین آزمونهای کذائی عقیدتی به کرات رد شدند و نا امید و مأیوس ازآینده شان، دست به خودکشی زدند و یادنبال شغل های آزاد و دستفروشی ارزاق عمومی  و دارو و کوپن به کنار خیابانها رفتند.

با وضعیتی که بود شانسی برای استخدام نداشتم. به دنبال کار دم هرمکانیکی و جوشکاری چلوکبابی و کارگاهی رفتم. بی فایده بود. تا اینکه توی زیر زمین خانه مان  برای خودم آتلیه ای درست کردم و با قاشق و چنگال  و سیم و مفرغ هایی که درکوچه ها و خیابان پیدا میکردم،  لوازم مجسمه سازیی برای خودم درست کردم،  ازکناره های رودخانه ای که در

توراست می گفتی پدر/١٩٣

 

نزدیکی محله مان بود می رفتم مقدار زیادی گِل جمع می کردم و می آوردم و مشغول میشدم. و هر روز چیزی می ساختم. وقتی دیدم که تعداد زیادی مجسمه ساخته ام، برآن شدم تا نمایشگاهی بزنم. اما ازآنجاکه توی آن شرایط بحرانی و جنگزده جامعه ی ماکه فقر و فحشا و محرومیت بیداد می کرد و مردم به نان شبشان محتاج بودند، چه کسی به مجسمه اهمیت میداد و یادل خوشی داشت که به نمایشگاه بیاید. به هرقیمتی بود باگذر از دهها مشکل مجوز و تائیدیه از وزارت ارشاد اسلامی و غیره نمایشگاهی زدم و عده ای که اغلب جوانان بودند و صرفاً جهت وقت گذرانی می آمدند، برای بازدید آمدند و بی آنکه حتی یک مجسمه هم فروش برود همه راجمع کردم بردم توی زیرزمین خانه پدرم انبارکردم. وقتی داشتم آنها راتوی انباری می بردم پدرم آمده بود و باپوزخند تمسخرآمیزی که برچهره داشت، مسخره ام می کرد و می خندید، در میان خنده هایش گفت:«بچه ها پول شهریه و کتاب ندارن.»

گفتم:« خوب چرا به من می گی؟»

گفت:«اگه می تونی به هرکدام یکی ازاین ِجن هائی که ساخته ای (منظورش مجسمه های مدرن من بود) بده تا بجای شهریه به مدرسه ببرند.»

منم باعصبانیت گفتم:«بچه های تواند پدر، نه من؟. قبل از اونکه انداختی شون، اول فکر شهریه مدرسه شونو می کردی، بعد می انداختی.»

پدرچیزی نگفت و به داخل رفت و من متأثر ازحرفی که به پدرم زده بودم. ازخانه بیرون زدم و تا پاسی ازشب به دامنه ی کوه طاقبستان پناه بردم. و ازآن پس هم دیگر برای مدتی مجسمه سازی را رهاکردم. محیط خانه برایم مثل جهنم شده بود. پدرم دست ازسرم بر نمیداشت. یک روزکه به خانه آمدم، دیدم که همه مجسمه هایم را توی کوچه ریخته اند. به خانه آمدم خواهرم گفت که پدرم بوده. وارداتاق شدم و ازپدرم پرسیدم:«چرا اینکار را کردی؟»

توراست می گفتی پدر/١٩۴

 

گفت:«برای اینکه این جن ها نمی گذارند که توکارکنی.»

چیزی نگفتم ادامه داد:«تو پسر بزرگ هستی و در قبال این بچه ها مسئولیت داری، به جای اینکه وقت و فکرت را روی درست گل بازی می گذاری مثل برادر آرشیا غیرت داشته باش و به فکر یه کاسبی باش...»

گفتم: پدر برای کاسبی سرمایه لازمه. واله من هم تخصص اش را دارم و هم آرزومه که درآمدی داشته باشم و بتونم شما را هم کمک کنم.»

گفت:« برو وام بگیر. آرشیا با چی شروع کرد؟»

شب که آرشیا به خانه آمد و جریان را شنید، گفت که برو تقاضای وامی بکن ضامنت می شوم. خوشحال شدم. از فردا دنبال وام رفتم و درآن فاصله هم به شرکت آرشیا می رفتم و کمکش می کردم. تا اینکه بعد ازچند ماه بالاخره کار وامم درست شد و شرکت تبلیغای زدم و ازهمان ماههای اول درآمدخوبی داشتم و هرماه بهترمی شد. و حالا خوشحال بودم که دوباره من خرج خانواده رامی دهم. چون از زمانی که من شرکت زدم آرشیا دیگر چیزی به خانه نمی داد. می گفت که نوبت م توست. دوسالی که من به سربازی رفته بودم او خرج خانواده را میداد. همین دوسال خسته اش کرده بود. دیده بودکه هرچی درمی آورد خرج خانواده ده، دوازده نفریمان می شود.

در اوقات فراغتم به زیرزمین میرفتم و چیزی درست می کردم. این مسئله که من هنوز دست ازگل بازی بر نمی دارم پدرم را نگران می کرد. می ترسید که به تجارتم لطمه ای بخورد و مثلاً ورشکست شوم و بچه هایش بی نان شب بمانند.

می خواست تا تمام فکر و روحم راروی شرکت و پول درآوردن و تأمین خانواده بگذارم. کار به جایی رسید که دیگر هرشب درگیری و مشاجره داشتیم. بارها سعی کردم تا خانه ی کوچکی برای خودم اجاره کنم، اما هیچ کسی به آدم مجردی مثل من خانه اجاره نمی داد. به ناچارتختی و یخچالی و مقداری لوازم خریدم و همانجا، دریکی از اتاقهای شرکتم اتاقی

توراست می گفتی پدر/١٩۵

 

درست کردم و می خوابیدم. روزگار به تلخی می گذشت اما من دیگرمستقل بودم، لازم نبود که خانه پدری بروم و بد اخلاقی های پدررا تحمل کنم و درفعالیت های هنری ام هم آزاد بودم. شرکتم پاتق دوستان اهل هُنرشده بود. ازطرفی کارتجاریم حسابی رونق گرفته بود و تمام درآمدم را به خانواده می دادم. پس ازآنکه اعتبار بانکی ام بالا رفت وام دیگری گرفتم و خانه خیلی بزرگی برای خانواده ام که تاآن موقع درخانه کوچکتری زندگی میکردند خریدم. من یک نفر بودم و هزینه آن چنانی نداشتم. با ساندویچی یک روز را پشت سر می گذاشتم. تنها هزینه ی من اجاره و پول آب و برق و تلفن شرکت وگاه کتابی بود. سرماه هر چه میماند به نحوی صرف احتیاجات خانواده می شد.

 روزهای جمعه می رفتم به خانواده سر می زدم تا دیر وقت آنجا می ماندم. دفترکارم بی آنکه خودم بدانم پرازمجسمه هائی که ساخته بودم شده بود. تا اینکه یک روز دوستی با تکه روزنامه ی بریده ای به دفترم آمد و گفت:«ببین چی برات آوردم.»

تکه ی روزنامه راکه خواندم دیدم اطلاعیه ای است که ازمجسمه سازان و طراحان داخل و خارج کشور خواسته تا طرحهای حجمی خود را با موضوع دفاع مقدس برای موزة درحال تأسیس جنگ را به آدرس بنیاد حفظ آثار دفاع مقدس بفرستند وگفته بودکه با برنده گان طرح قرارداد پروژه بسته خواهد شد. اطلاعیه راکه خواندم گفتم:«خوب که چی؟»

گفت:«از این بهترچی می خوای. تو هم طرحی بزن و بفرست.»

توی حرفش پریدم و تکه روزنامه راروی میز پرت کردم وگفتم:«مسخره ترازاین پیشنهاد دیگه ای نداری؟»

گفت:«چی می گی پسر؟ این یه فرصتیه که خودتو امتحان کنی. توکه نمی خوای بری چهرة امام رو درست کنی؟ موضوعش دفاعه. دفاع ملتی که به خاکش تجاوز شده پسر. تو می تونی ایدة خودتو بفرستی گرفت، گرفت، نگرفت به تخم ات.»

دستم را بعنوان بس است دیگر بلندکردم و گفتم:«خواهش می کنم ادامه نده بهروز.»

توراست می گفتی پدر/١٩۶

 

گفت:«نه من بس نمی کنم. برام دلیل بیار.»

گفتم:«پسر خوب اگه من می خواستم برای جمهوری اسلامی کارکنم که الان اوضاع دیگه ای داشتم.»

گفت:«همین الان هم داری برا جمهوری اسلامی کارمی کنی.»

گفتم:«منظورت چیه؟»

گفت:«اولاً که تو برا رژیم رفتی سربازی و خدمت کردی، دوماً تا حالا من شاهد بودم که صدها تابلو و مهر و غیره برای ادارات دولتی ساختی. به تابلوی تبلیغاتی بزرگی که توی کارگاه بود و هنوز تحویل نشده بود اشاره کرد و ادامه داد:« بفرما اینم نمونه اش. توی حرفش پریدم و گفتم:«این فرق می کنه کاسبی اینطور نیست. من که نمی تونم که یه کاغذ ی به شیشه ام بچسبونم که به ادارات و ارگان های دولتی چیزی فروخته نمی شود. ضمناً تجارت با

هنر فرق می کنه. درتجارت تومشتریتو انتخاب نمی کنی بلکه این مشتریه که تورو انتخاب

می کنه.»

گفت:«این درست، اماجوری که تو داری می گی هیچ شاعر، نویسنده، هنرپیشه و..که توی این مملکت زندگی می کنه نباید کارکنه. چون جمهوری اسلامیه.»

گفتم:«اگرعلیه جمهوری اسلامی نمی شه چیزی نوشت یادرست کرد، دلیلی نداره که به نفعش نوشت یادرست کرد.»

گفت:«کدوم نفع. تولازم نیست که از او دفاع کنی. من که نگفتم بیا برای مراسم مرگ خمینی چیزی درست کن. اینجا مسئله دفاع مردمیه. تو می تونی موضوعی رو در ارتباط با دفاع مردمی علیه نظامی گری و تجاوز درست کنی. از این گذشته اگه همه مجسمه سازا کنار بگیرن و چیزی درست نکنن که ....» 

به فکررفتم. ادامه داد:«اگه بخوای اینطور فکرکنی همه ی این مردم به نوعی دارند به رژیم خدمت می کنن. معماری که ساختمانی می سازه. و بعداً  اداره ی چه می دونم بنیاد ایکس و

توراست می گفتی پدر/١٩٧

 

ایگریک می شه. کشاورزی که گندم تولید می کنه و کارگری که جنسی تولید می کنه. و معلمی که به بچه ها درس می ده... و ادامه داد:« شجریان رو ببین. بچه هایی که توکار نمایشن رو ببین که چطور به بهانه ی جشنواره ی فجرچه کارهایی رو صحنه می برن، فیلمها رو ببین، شُعرا رو ببین که بمناسبت ایام کذایی چه حرف خودشون نو تو لفافه می زنن. تو هم از این تریبون استفاده کن. حرفتو بزن. البته اگه حرفی داری. شد، شد، نشد به ُتخمِ ات.

خندیدم با عصبانیت پرسید:«جوک گفتم؟»

درمیان خنده هایم گفتم:«یادته اونزمان که اقلیت بودی و هنوز زندان نرفته بودی چطور از هسته های سرخ کارگری( جوخه های رزمی) دفاع می کردی و....»

توی حرفم پرید و گفت:«همون گوجه های نارس رو به خوردمون دادن که عاقبتمون به اینجا کشید.»

گفتم:«پس چرا اون موقع می خواستی سرمنوبه بخاطر اکثریتی بودن بکنی؟»

موضوع حرف را عوض کرد وگفت:«فهمیدم یه کار مدرن بزن. ایناکه ازبیخ عربند. هیچی

حالیشون نیس. اما اونایی که می فهمند، می فهمند. از روی صندلی اش برخاست جلوی میزم آمد و ادامه داد:«می دونی زمانی هم که اعراب ایرانوگرفتند مث الان موسیقی رو حرام و ممنوع کردن. میدونی هنرمندا چکارکردن؟ رقص و موسیقی رو با نقش های تذهیب حتی تا توی طاق محراب مسجد ها هم بردند. تو هم اینطور بکن.»

گفتم:« بس کن بهروزجان. حرف دیگه ای بزن. بی خیالش.»

عصبانی شد و گفت:« اصلاً می دونی چیه؟ با این افکارت موندی اینجا چکار؟»

گفتم:«منظورت چیه؟»

گفت:«چرانمیری خارج تا اونطورکه دلت می خواد درست کنی؟.»اینجا ایرانه و جمهوری اسلامیه. یا باید دور مجسمه سازی رو خط بکشی و یه کاسب خرده بورژوای سر به زیر بشی و یا اونی که من می گم بکنی. راه سومی نیست. خود دانی.»

توراست می گفتی پدر/١٩٨

 

پس ازآنکه رفت و من تنها شدم. نمی دانم چرا درمورد حرفهایش به فکر نشستم. چرا من تا حالا به خارج رفتن فکر نکرده بودم. دنیاکه فقط ایران نبود. چرا بگذارم بی آنکه خودم هم بدانم درمناسبات آن حل شوم؟. اما مسئولیت خانوادگی را چکار کنم؟ آرشیاکه رهایشان کرده. پدرم که...

اگر بمانم؟.. مجسمه سازی ؟..خورده بورژوای سر بزیر؟... آیاراه بهروز درسته؟

 نه نباید درمشروعیت دادن به چنان دیکتاتوری سهمی داشته باشم و شرکت درهرنوع فعالیتی هم سویی با رژیم است. توی سربازی که دست خودم نبود اما اینجا که اجباری ندارم. من نمی خواهم که بازاری و تاجر بشوم و مجسمه سازی تنها چیزی است که زندگی را برای من قابل تحمل می کند. همیشه آرزویم بوده تا فارغ از هرگونه مسئولیت خانوادگی مجسمه سازی و ازاین راه هم امرار معاش کنم. همیشه حاضر بوده ام تا با نان خشک قناعت کنم و فقط مجسمه بسازم.

 اما اگراین کاری که بهروزمی گوید بکنم؟ شاید ازاین طریق بتوانم بطورحرفه ای مجسمه سازی روی بیاورم وکارتجاری را کم کم رها کنم. درمیان شک و تردیدکه موضوع جنگ است و من میتوانم باکارم علیه جنگ طرحی بزنم مشغول شدم تا مدلی بسازم.

شب بود وسایلم را بیرون آوردم. چای تازه ای درست کردم و شروع به کارکردم. صبح که شد احساس خوبی داشتم. طرحی مدرن از یک خانواده که تکه هایی از پیکره شان خالی بود را به این عنوان که مردم را تصویر کرده باشم درحالی که ضربه های جبران ناپذیر دیده اند ولی هنوز از پای درنیامده و ایستاده اند وآن تکه های خالی سمبل هایی بود از همه ی آن چیزهای اجتماعی، روحی و فرهنگی و.. که مردم مادراثر جنگ و یا ...ازدست داده بودند. 

چند روز بعد مدل گچی ای ازآن ساختم و به مرکز مربوطه ارسال کردم. مدتی بعد با من تماس گرفتند وکارم مورد تأیید قرارگرفته بود. دیگرکاری را شروع کرده بودم باید تاآخرش می رفتم. وقتی برای توضیح طرح به آن مرکز رفتم. دریافتم که طرح به تهران ارسال شده و

توراست می گفتی پدر/١٩٩

 

در تهران درآن مورد تصمیم گرفته اند. حالامی بایست به استانداری برویم تامقدمات قرار دادش را بچینند. من هم مبلغ چهار میلیون تومان را برای اجرای آن در خواست کردم. در کمال ناباوری با مبلغ درخواستی موافقت شد و پیش پرداختی هم دادند. و بقیه مبلغ قرار شد تا درچند مرحله تا اتمام پروژه به من پرداخت شود. دیری نگدشت که کار را تمام و درموزه جنگ درغرفه ای که به همین مناسبت ساخته بودند نصب شد.

این اولین کاررسمی من بعنوان مجسمه ساز حرفه ای بود. این یعنی رسیدن به یک رؤیای کودکی.  این یعنی پاداشت تمام کتک ها یی بودکه از پدر خورده و رنجهایی که درآنهمه سال کشده بودم.

پس ازآن کار دریافتم که بهروز تا حدودی حق داشت و حتی اگر یک نظام مارکسیستی و یا ملی هم سرکار بود و از من طرحی می خواست بهتر ازآن نمی دانستم که درست کنم. و از طرفی هم مبلغی که بابت دو ماه کار روی آن گرفته بودم در مقایسه با هرکارتجاری دیگر عالی بود.

ازآن پس ازمن خواسته شد تا طرح دیگری با موضوع دفاع مردمی برای نصب درمیدانی بزنم. داستان نقره زنی گیلانغربی که پس ازآنکه سربازان عراقی به روستایان حمله می آورند قصد تجاوز به او را دارند با تبردو سربازعراقی متجاوز را از پای در میآورد. حماسة این زن رو ستایی مرا تحت تأثیر قرارداد و باخودم گفتم این روح پزدآفرینها است که هنوز درکالبد زن دلاور ایرانی زنده است و حماسه می آفریند. بیدرنگ دست به کار شدم و طرحی و بعد ماکتی ساختم .اما ازآنجاکه نمی شد پُست اش کرد، ازمن خواسته شده تا خودم آنرابرای تحویل و توضیح حضوری به تهران ببرم.

 آنجا که رسیدم دیدم که چقدر طرح و ماکت برای همین پروژه جاهای دیگردنیا ارسال شده بود. اما با خودم گفتم چه اهمیت دارد بالاخره من هم طرحم رازده ام و مدل را تحویل دادم و برگشتم.

توراست می گفتی پدر/٢٠٠

 

مدتی گذشت و خبری نشد تا اینکه تلفن زنگ زد. برداشتم از مرکز بنیاد حفظ آثار دفاع مقدس مجری طرح بود. ازمن خواستند تا دوباره به تهران بروم. وقتی که به آنجارسیدم ابتدا مهندسی را که معاون امور هنری بنیاد بود را ملاقات کردم وآنجا بودکه فهمیدم طرح من مورد قبول واقع شده بعد به اتفاق آن مهندس به دفترآقای مهدی چمران رئیس بنیادرفتیم. وارد سالن کنفراس شدیم و نشستیم. دقایقی بعد رئیس آمدند و تا آن موقع من ایشان را فقط در تلویزیون دیده بودم. آمد و مقابل مانشست و درحالی که مجسمه ام روی میز بود، باهم راجع به همه موارد اجرایش گفتگوکردیم. برای اجرای پروژه اعلام آمادگی کردم و درهمة موارد اجرایش به توافق رسیدیم. با ایشان خدا حافظی کردیم و برای عقد قراداد و تشریفات اداری آنجا را ترک کردیم.

طرح پیکره ی نقره همان زن گیلانی بود درحالی که یک سرباز متجاوز عراقی را از پای در آورده و زیر پایش افتاده بود، طبری را مثل عصابدست گرفته بود و به افق دوردست خیره شده بود و ارتفاع مجسمه طبق قرارداد می بایست شش متر باشد.

من می بایست پس ازآنکه مجسمه را به اتمام برساندم و قبل ازانتقال به تهران برای قالبریزی برنزآن، آقای چمران که خودش تحصیلات آکادمیک داشت وآرشیتکت بود و قبل ازآن که به سِمت معاونت فرهنگی فرمانده کل قوا و رئیس بنیاد شود چند سالی رئیس دانشگاه معماری بوده می آمد وکار نهائی مجسمه را تائید می کرد.

کار را به نیمه رسانده بودم که با اسکورت چندین پاترول و دهها نفر به اتفاق مسئولان بلند پایه محلی به کارگاه من آمده بودند و دور مجسمه باآن هیبت بلند و استوارش ایستاده بودند و مو به مو همه جای مجسمه را بازدید می کردند. من گوشه ای ایستاده بودم. که آقای چمران درحالی که لیوانی نوشابه بدست داشت چیزی از من می پرسید. ازآنجا که من متوجة سوالش نشدم. گفتم:«چی گفتین؟»

با تبسمی گفت:« خونه ات پراز ونوس نیست که؟ نه؟»

توراست می گفتی پدر/٢٠١

 

منظورش از ونوس مجسمه زن برهنه بود. خندیدم وگفتم:«هنوزاولی اش راگیر نیاورده ام آقای مهندس.»

بعدگفت:«قبل از انقلاب زمانی که من دانشجو بودم برای یکی از واحدهای درسی مان میبایست ونوس را درست می کردیم.»

منم به شوخی گفتم:«بالاخره خوب درست کردید؟»

خندید و گفت:«اگردرست نکرده بودم که مهندس نمی شدم» و ادامه دادکه آنزمان اینطور بود.»

پس ازساعتی ازآنجا رفتند و مدتی بعد کارمجسمه به اتمام رسید و آنرا را درمیدانی دم موزه جنگ نصب کردیم. هنوزکارنصب مجسمه درمحل مورد نظرتمام نشده بود و درحالی که دور تا دورش را پرده زده بودیم و من به اتفاق چند نفرکمکی که داشتم مشغول کارهای نهائی بعد از نصب بودیم که یک باره چند نفرمسلح از لابلای پرده ها که ما دور مجسمه زده بودیم، با خشونتی که در چهره داشتند وارد شدند و درحالی که مرا که بالای داربست بودم نشانه گرفته بودند، با صدای بلند و بی ادبانه از من خواستند تا تکان نخورم و همانجا بی حرکت بمانم. پرده کناررفت و امام جمعه شهردرحالی که توسط دونفرمسلح دیگر اسکورت می شد وارد شد. سرش را برداشت و مجسمه را نگاه کرد. بعدروبه من که همآنجا بالای داربست مانده بودم کرد وگفت:«بیاپائین ببینم.»

پائین که آمدم گفت:«شما فکرکردید اینجا میدان سرخ مسکواست پسر؟»

گفتم:«حاج آقا منظورتان چیست؟»

با عصبانیتی که من نمی دانستم علتش چیست گفت:«ما شهید نداده ایم که شما بیائید و

مجسمه زنِِ عریان اینجا وسط شهر بسازید و داد زد، یالا خرابش کن و گرنه می دهیم

بولدوزر بیاید و شُخمش کنند و خودت را هم باز داشت کنند.»

گفتم:«اولاً که حاج آقا این رو من سرخود درست نکرده ام و پروژه است که امضای خود

توراست می گفتی پدر/٢٠٢

 

رهبر پای دستورش هست و چند میلیون هم من بابت اش پول گرفته ام تابه اینجا برسانم اش، دوماً، این زن همان زن گیلانی است که...»

حرفم را قطع کرد وگفت:«تعطیلش کن دیگر، من تاشب به شمافرصت می دهم که خرابش کنید وگرنه دستورمی دهیم که دستگیرتان کنند.»

بی آنکه منتظرجواب من باشد پرده را با عصبانیت کنارزد و به اتفاق محافظانش ازآنجا رفت. آن لحظه با عصبانیت یاد بهروز دوستم افتادم که مرا به این مرداب انداخته بود.

به تهران تلفن کردم و موضوع را اطلاع دادم و تکلیف خواستم تا من چکارکنم. ازمن خواسته شد تا چند روزی صبرکنم. امام جمعه تهدیدکرده بودکه نمازگزاران روز جمعه را ترغیب خواهد کرد تا بیایند و مجسمه را خراب کنند. وقتی که خواسته بود تا نمازگزاران رابه سوی مجسمه حرکت دهد که ازطرف استانداری و با ممانعت نیروهای پلیس روبرو و ازتهران گفته بودندکه صلاح نیست که آن کار را بکنند. چندبار درخطبه های نمازجمعه اش که از رادیو همزمان پخش می شد، شنیدم که با جملات رکیکی علیه مجسمه و مجریانش صحبت کرد وآنرا خیانت و توهین بخون شهدایش نامید. تا اینکه یک روزساعت پنج صبح نمایندگی بنیاد استان تلفن زدند و مراخواستند تا به محل مجسمه بروم.

 آنجا که رسیدیم چند نفرکه من آنها را نمی شناختم و ازتهران آمده بودند تا فیلمبردای کنند، نمایندگی حفظ آثاردراستان گفتندکه این آقایان ازطرف خود مقام معظم رهبری آمده اند و ایشان شخصاً خواسته اند تا از مجسمه در محل فیلم بگیرند و برایش ببرند. چراکه امام جمعه به ایشان اطلاع غلط داده اند وگفته اند که مجسمه زن عریانی است.

پس ازآنکه خامنه ای فیلم مجمسه رادیده بود، دستورکتبی آمد تا موهای زن راکه از روسری اش بیرون زده بود و توسط باد به سوئی زده شده بودبتراشم و روسری زن رابلند ترکنیم. به اصطلاح کمی پوشیده ترش کنیم. امامگراین چنین کاری ممکن بود؟ من نپذیرفتم وگفتم که من طبق قرارداد کارم راتمام کرده ام و دیگرکاری ندارم. اماآنها می خواستند تا

توراست می گفتی پدر/٢٠٣

 

خودم آن کار رابکنم. بالجبار مقداراندکی ازموهای زن که بیرون زده بود رابزحمت تراشیدم. اما این تغییرات امام جمعه را قانع نکرده بود. بطوریکه بعدها دیدم که افراد خودشان سینه های زن را با طبَر بریده بودند و با فایبرگلاس روسری بلندی که تا روی زانویش آمده بود راسرش کرده بودند و مجسمه دیگرچیزی ناهمگون و بی معنی و تهی ازهرگونه ظرافتی که من با دقت و زحمت فراوان رویش کارکرده بودم شده بود. وقتی دیدم که چه روزی برسرمجسمه ام آورده بودند به خودم گفتم:«نباید دیگر برای این آقایان کار کنم. و ازآن پس هر چه ازمن خواسته شد تا برای خرمشهر و جاهای دیگر طرح بزنم در خواستشان را ردکردم. ازآن پس دوستان مجسمه ساز دیگری را می دیدم که پروژه هایی را برایشان اجرا می کرد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

توراست می گفتی پدر/٢٠۴

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

« ۲۲ »

ازآن به بعد ازشهرداریهای مختلف ازمن دعو ت می شد تا برای پارکها و میادین کارهایی بکنم. بفکرم رسیدکه فقط درزمینة زیباسازی کارکنم. و همانطورهم شد. با شهرداری های شهرهای مختلف، قراردادی می نوشتم و ازطرفی هم کارتجاریم راتوسعه داده بودم و تعدادی پرسنل و منشی داشتم وکارگاه مجسمه سازی بزرگی درحومة شهردرست کرده بودم و هرماه قرارداد تازه ای می بستم و دائم درسفر بودم. بطوریکه کارهایم در خیلی ازشهرها درمیادین و پارکها نصب شده بود. کم کم آوازة مجسمه سازی ام بین شهرداری های کشور پخش شده بود و پشت سرهم برای اجرا و یا عقد قرارداد از من دعوت می شد.

شهردار زادگاهم به من تلفن زد و خواست تاطرحی برای یکی ازمیدانهای زادگاهم بزنم. گفتم حقیقت اش من اهل طرحهای انقلابی و این جورکارها نیستم. بشوخی گفت:«پس فقط طرحهای ضد انقلابی بلدی؟»

 

توراست می گفتی پدر/٢٠۵

 

 پس ازخنده ای طولانی گفت ایده اش را بعده خودم می گذارد. طرح یک بنای سنتی را که روی دیواره هایش نقش برجسته هایی ازآداب و سنتهای محلی و عشایری که درحال فراموشی بودند و ارتفاع آن را حدود پانزده متر بودرازدم و با توضیحی کوتاه برای شهردار ارسال کردم . پس ازهفته ای تلفن کرد و دعوتم کرد تابرای صحبت های بعدی به آنجا بروم. پس ازعقد قرار داد خیلی زودکار را شروع کردم و تا بنا ساخته شد نقش برجسته های گلی را هم به لاله جین همدان منتقل کردیم و پخته و سفالی شدند. همه چیز طبق نقشه پیش رفت و مدت اجرایش حدود دوماه بطول انجامید و درآن روزها که بالای داربست بودم که یکی از دوستان قدیمی که به دیدارم آمده بود وآن بالای داربست کنارم نشسته بود و چای میخوردیم.گفت:«پایین رو نگاه کن. ببین می شناسی ش؟»

نگاه که کردم زنی درب و داغان درحالی که چادرسیاه و رنگ و رو رفته ای راسرش کرده بود و می لنگید ازخیابان می گذشت.گفتم:« نه ازاین بالا نمی تونم صورتشو ببینم. حالاکی هست؟»

خندید و گفت:«شهرزاده و اونها هم بچه هاشن.»

شهرزاد؟!. تا ان زمان همیشه از شهرزاد تصویر زیبایی که سمبل تمام زیباییهای زندگی است را درذهن داشتم. اما امروزچطورمی توانستم باورکنم که این زن درهم شکسته شهرزاد است؟!

پرسیدم:«برا چی می لنگه؟»

گفت:« مگه نمی دونی؟ که زمان جنگ خانه شان بمباران ...»

گفتم:« نه، نشنید ه ام.»

تعریف کردکه باچه وضعیتی اززیرآواربیرونش آورده بودند وکسی فکر نمی کردکه زنده بماند و ادامه داد:«الان هم مدتیه که شوهرش را به جرم حمل مواد مخدرگرفتن و احتمالاً       حکم اعدامش را می دن.»

توراست می گفتی پدر/٢٠۶

 

مکثی کرد و گفت:«حیف این زن ...»

و من یاد شبی افتادم که  فاضل داستان عشقی اش را درهفت کوه برایم تعریف کرد. بعداز

آنکه پروژه تمام شد برای تسویه حساب به شهرداری رفته بودم. دردفتر شهردار نشسته بودیم و درحالی که مقدار زیادی میوه و شیرینی که خدمه برایمان آورده بود و مشغول صرف چای و صحبت با شهرداردرخصوص پروژه های بعدی بودم. مسئول دفترشهردار در زد و بی آنکه داخل شود درآستانه ی در رو به شهردارگفت:«آقا این خانم خیلی وقته که منتظره. گناه داره فقط چند کلمه باشما کاردارن. اگه اجازه بدید خدمت برسند.»

شهرداربی آنکه بداند کیست و چه می خواهد به تندی گفت:«نه مگر نمی بینی که مهمان دارم. به اش بگو جلسه است.»

به شهردارگفتم:«اجازه بدید بیاد تو. چنددقیقه ما هم چایمونو می خوریم.»

شهردار نگاهی به من کرد و دست اش را رو به مسئول دفترش تکان داد وگفت:«خیلی خوب بگو بیاد تو.»  

انگارخودش شنید و وارد شد. زنی بلند قد درحالی که چادرسیاه و رنگ و رو رفته ای را به سر داشت و دست پسرسه چهار ساله ای راگرفته بود و دخترده، دوازده ساله ای هم همراهی اش می کرد وارد شدند و دم درمقابل شهردار ایستاد سلامی کرد و شهردار انگارکه عجله داشت گفت:«خانم نمی تونستید چند دقیقه صبرکنید؟»

خواست چیزی بگویدکه شهردارحرفش را برید و به کاغذی که دردست زن بود اشاره کرد وگفت:«خیلی خوب بیارببینم چیه؟»

زن هم چنان که جلومی آمد توضیح هم می داد که:«من با حقوق معلمی ای که می گیرم توی ...جانباز...»

ازحرف زدن ایستاد. صدایش کمی برایم آشنا بود. من هم که تا آن موقع خودم را به چای

خوردن زده بودم. با توقف صحبتش ناخودآگاه سرم را برگرداندم و او حالا دیگر نزدیک

توراست می گفتی پدر/٢٠٧

 

شده بود. دیدم خدای من چی می بینم. شهرزاد است.

 چقدرتغییرکرده. چاغ و صدایش کلفت شده بود. ازآن ابروان زیبا اثری نبود. زیر چشمانش ورم کرده بود و کبود بود. روی گونه هایش لکه های تیره که انگار جای شیونهای کهنه بود و نظرآدم را به خودش می کشید. نگاهمان در هم تلاقی کرد. هردو خشکمان زد. شهردارهم چنان منتظر بقیة جمله شهرزاد بود. شهرزاد با دیدن من به لکنت زبان افتاده بود. اصلاً یادش رفته بودکه چه می خواهد بگوید. من به دخترش نگاه کردم درحالی که مقنعه سفیدی را سرش کرده بود چقدر شبیه بچه گی های شهرزاد بود، درست شبیه آنزمان که در نمایشنامه بازی می کردیم. با  روسری سفیدی که به سر داشت، انگارخود شهرزاد بود. ما هنوز روی سن  نمایشنامه بودیم. اگرچه آنزمان شهرزاد روسری و مقنعه به سرنداشت اما پیشانی پهن و بلندش و آن چشمها... انگار زمان برگشته بود. مثل خواب می ماند. با خودم گفتم:« واقعاً که این زندگی چه بر سرآدمها می آورد.»

شهردار دستش راتکان داد وگفت:«خونسرد باشید خانم. ازاول بگوببینم که مشکلت چیه؟.»

اما او زبانش قفل شده بود. نامه را بسوی شهردار درازکرد و شهردار نامه راگرفت. و مشغول خواندش شد. پسر شهرزاد یکراست به من نگاه می کرد. به رویش تبسمی کردم و یک شیرنی برداشتم و بسویش درازکردم. اما او خجالت کشید و خودش را پشت چادر مادرش پنهان کرد. نگاه های شهرزاد راکه به من دوخته بود حس می کردم اما من دیگر نگاهش نمی کردم. انگارکه اصلاً او را نمی شناختم. و یاد درآن اتاق وجود نداشت و فقط من بودم و آن بچه. ازپشت چادر مادرش دائم سرش را بیرون می آورد و با نگاه من دوباره پشت چادر قایم می شد. خیلی زود شکل یک بازی به خودش گرفت. بلند شدم و جلورفتم و شیرینی رابه اش دادم. بی آنکه نگاهم کند او راگرفت. شاید با این کار می خواستم تابه شهرزاد بفهمانم که از بچه های او تنفری ندارم. تادیگر احساس خجالت نکند. اما آیا این من

توراست می گفتی پدر/٢٠٨

 

بودم که باید احساس خجالت می کردم یاشهرزاد؟.

آقای شهردار نامه را خواند رو به شهرزادکه داشت با دستمال کاغذی اشک هایش راکه  نمی دانم به خاطردیدن من بعد از پانزده سال بود و یا به خاطر اینکه به چنان روزی افتاده بود پاک می کردگفت:«خانم این تقاضای شما برای بخشش پول آب غیرممکن است. مبلغ زیادی است. یکسال شما ریالی پرداخت نکرده اید. اینکه شوهرتان درزندان ..و خودتان جانباز هستید و...که دلیل قانع کننده ای نیست. درضمن شغل معلمی هم عذر موجهی برای

عدم پرداخت درخواست تان نیست.»

برای آنکه شاهد آن وضعیت رقت بارشهرزاد نباشم. بلند شدم و از شهردار عذر خواستم تابه دستشویی برم. توی دستشویی ایستادم و توی آینه به خودم خیره شده بودم و از خودم بدم میآمد.

دلم می خواست تاگریه کنم. به نوعی خودم را مسئول این حال و روز شهرزاد می دانستم. چراکه این من بودم که غیرمستقیم اورا مجبوربه تن دادن به ازدواج با احمد کرده بودم. اگر آنشب درهفت کوه به اونگفته بودم که باهرکه خواست ازدواج کند بجزء این پسر. حالا اوهم ازلج من و ازروی لجبازی و برای آزارمن با او ازدواج  نمی کرد و به این روز نمی افتاد. به خاطر اینکه مرا رهاکند و به فکر خودش. اما از طرفی من هم مقصر نبودم. نمی خواستم تا به انتظارمن زندگی اش را تباه کند. فکرمی کردم با یکی ازآن همه خواستگارهای خوب و لایق که داشت ازدواج می کند. من درگیرمسائل سیاسی بودم و جانم درخطر بود. چطور میتوانستم او راهم به کام خطربکشانم. ازآینده خودم مطمئن نبودم. راه مبارزه و خطر را انتخاب کرده بودم. رسیدن به شهرزاد دیگرآرزوی بزرگم نبود. بلکه رهایی ملت از چنگال اختناق و دیکتاتوری تنها آمال و آرزویی من بود. می خواستم تا زندگی ام را وقف مبارزه انقلابی بکنم. 

 نمی دانم چقدردر دستشویی ماندم. وقتی برگشتم شهرزاد رفته بود. وقتی که نشستم آقای

توراست می گفتی پدر/٢٠٩

 

شهردار پرسید:«این خانم را می شناختی؟»

گفتم:«نخیر. تا حالا ندیده بودم اش.»

دیگرچیزی نگفت و ادامة بحث پروژه ی آینده رادنبال کرد. دلم می خواست که یک جوری ازشهردار بپرسم که آیا مشکل اش را حل کرده؟ اما دخالت در امور ارباب رجوع در حد من نبود. از اینکه بایک چک چند میلیونی درجیب و بی آنکه بتوانم به شهرزاد که در آنچنان وضعی است کمکی بکنم آن شهر راترک می کردم احساس بدی داشتم. درطول راه دائم به این فکرمی کردم که زندگی چقدر مسخره و بی رحم است.

اماآیا این زندگی مقصر بود یا خود ما؟ مگر این من خودم نبودم که آگاهانه او را رها

کردم و فعالیت سیاسی را بر وصل او ترجیح داد. آیا مگراین خود او نبودکه تن به آن ازدواج فلاکت بار با احمد داد! مگرنه این است که روزگار را ما خودمان می سازیم؟.

 به کرمانشاه آمدم و زندگی عادی ام را ادامه دادم و باآنکه سی سالم بود و هنوز مجرد بودم و هنوز در اتاقی که درشرکتم درست کرده بودم زندگی می کردم. چرا که نمی توانستم خانه ای اجاره کنم. کسی به من که مجرد بودم خانه اجاره نمی داد. به ناچار برآن شدم تابا پولی که بابت پروژه ی زادگاهم گرفته بودم خانه ی کوچکی رابخرم و مقداری لوازم  زندگی بخرم و خانه ای درست و حسابی درست کنم.

اما خریدخانه هنوزکافی نبود تامشکل مجرد بودنم را درآن جامعه آن چنانی حل کنم. توی کوچه که عبورمیکردم، همسایه ها با نگاه خاصی به من نگاه می کردند که ازخودم خجالت می کشیدم. انگار انسان خلافکاری بودم. درحالی که سی سالم شده بود همسایه ها، مردم  و جامعه طوری به من نگاه می کردند که انگار موجودکثیف و غیرقابل اعتمادی هستم.

 حالا که دیگرمسائل سیاسی سرکوب و جامعه درگیر مسائل دیگری بود و ما همه اوضاع مالی مان دوباره روبراه شده بود. فامیل هایمان که درآن سالهای بحرانی ما و خانواده مان را تنها گذاشته و به ماپشت کرده بودند دوباره سروکله شان پیدا شده بود و به دیدارمان میآمدند

توراست می گفتی پدر/٢١٠

 

و ابراز احساسات می کردند و هرکدام دخترشان را به من پیشنهاد می کردند وگاه کمک مالی می خواستند. مرتب می پرسیدند که چرا مثل دیگران ازدواج نمی کنم.

 ازآنجاکه می دیدند درآمد خوبی دارم و اوضاع مالی مان هم روبراه است، پس حتماً ریگی توی کفشم دارم که ازدواج نمی کنم. درتمام گذشته ام هرگز فرصت این رانیافته بودم تابه خودم فکرکنم. نه بچه گی کردم و نه جوانی. مسئولیت های خانوادگی که پدر برایم به ارث گذاشته بود. تأمین مخارج زندگی آن همه بچه و ازطرف دیگر فعالیت های سیاسی و هنری وقتی برای فکرکردن به خودم باقی نگذاشته بود. پاک خودم را فراموش کرده بودم. تازه فرصت یافته بودم تا آزاد باشم و به خودم فکرکنم و رها از هرگونه مسئولیت خانوادگی، آنگونه زندگی کنم که خود می خواستم. تصمیم خودم را گرفته بودم. تا به هرقیمتی که شده ایران را ترک کنم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

توراست می گفتی پدر/٢١١

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

«۲۳»

 

بعد از ازدواج شهرزاد هرگز فکر نمی کردم بار دیگر بتوانم به کس دیگری دل ببندم. اما ازآنجا که عشق مثل حادثه خبر نمی کند، درست در شرایطی که اصلاً انتظارش را نداشتم بسراغ من آمد.

یک روزکه در دفترم نشسته بودم دختری که آدرس را اشتباه آمده بود وارد شد. با تلاقی نگاهش رنگ از رویم پرید و قلبم که گوئی سالها بود خوابیده بود، دوباره بیدارکرد و به طپش اندخت. برای لحظاتی نفسم بند آمد. بعد از آنکه رفت من دیگر آن آدم قبلی نبودم. احساس کردم آفتاب زده است وآسمان آبی است ومن چقدر میل زندگی دارم.

توراست می گفتی پدر/٢١٢

 

فردای آنروز او را بطور اتفاقی توی خیابان دیدم. نگاهش کردم. او هممرا نگاه کرد. روز بعد رفتم و همانجا دیدم که با دوستش توی چیاده رو می آمد. از مقابلم که می گذشتند، پاشنه بلند کفشش پیچید و زمین خورد. دوستش بازویش را گرفت و بلند کرد. و من چقدر از این حادثه نگران شدم.

ازآنروز دیگر مثل آن سالهای قبل از انقلاب که می رفتم سرمسیر شهرزاد میایستادم، هوس سرخیابان رفتن و سرمسیرآن دختر بلند بالا با آن چشمان درست و سیاه ایستادن را کرده بودم. عشق او فکر مهاجرت را ازکله ام دورکرد.

ازآن زمین خوردنش حدس زده بودم که این همه حادثه اتفاقی نیست. طولی نکشید که اطلاعاتی از او بدست آوردم اینکه تازه ازدانشگاه فارغ التحصیل شده وگاه برای دیدن پدرش که در خیابان مجاورمغازه ای دارد از آنجا می گذرد.

کم کم باهم ارتباط گرفتیم و این ارتباط همیشه درخفا بود. هنوز از همدگیر چیزی نمیدانستیم. هرازگاه ساعتی همدیگر را می دیدیم و در همه مورد با هم صحبت می کردیم.

آدم خیلی جدی و حساسی بود. می بایست خیلی مواظب حرف زدنم می بودم. وگرنه قهر می کرد و هفته ها مرا درخماری دیدارش می گذاشت.  به من فهمانده بود که ازگذشته ام نمی خواهد حتی یک کلام بشنود. گفته بود باید فراموش کنم. و به آینده فکرکنم.

هنوزتصمیم قطعی برای ازداوج باهم نگرفته بودیم. چون هنوزخیلی اختلاف عقیده داشتیم که می بایست حل و فصل می شد. او گذشته ای با ثبات و آرام را پشت سر گذاشته بود و من تنها چیزی که توی زندگی ندیده بودم آرامش و ثبات بود. اما هرچه بود عاشقش شده بودم و به دیدنش عادت کرده بودم. نگاههایش به من آرامشی خاص میداد. درکنار او احساس امنیت می کردم. گمشده هایم را در او می دیدم. تا به خودمان آمدیم بیشتر از آنکه انتظارش را داشتیم به هم علاقه پیدا کرده بودیم. پس تصمیم به ازدواج گرفتیم. او با خانواده اش در میان گذاشت. بالاخره بعد از مخالفت های بسیارخانواده اش به ازدواج مارضایت دادند و

توراست می گفتی پدر/٢١٣

 

دیری نگذشت که باهم ازدواج کردیم. اما پدر من آدم یک دنده ای بود و هرگزنه در مراسم ازدواج  بچه هایش شرکت نمی کرد. بعد از آنکه من ازدواج کردم و نه به مراسم عروسیم آمد و نه به من تبریک گفت و حتی تازنده بود پایش را به خانه مان نگذاشت.

زمان می گذشت و من دیگردست از مجسمه سازی برداشته بودم و آتلیه ام را هم جمع کرده بودم. و فقط درخانه برای خودم. چیزهایی می ساختم. هرچه از شهرداریها دعوت  میکردند نمی پذیرفتم. زندگی خوب و آرامی داشتیم.

سالی گذشت و دخترم فرناز بدنیاآمد و من پدرشدم. از خوشحالی نمی دانستم چکارکنم. زندگیم رنگ دیگری گرفته بود. دوست داشتم تا دائم درخانه بمانم و نگاهش کنم. هر روز بی قرار به خانه می آمدم و تند وتند کفش هایم را در می آوردم  از پله هایمان بالا می آمدم. ازتوی تختش بَرش می داشتم، اول حسابی بویش می کردم، بوی شیردل انگیزی می داد، ساعت ها باهاش بازی می کردم. احساس خوشبختی می کردم. دلم می خواست تا مثل آن مجسمه انشتین که در بچگی درست کرده بودم ببرم و به پدرم نشانش بدهم. اما این کار را نکردم چراکه می دانستم پدرم ازاینکه به قول او مرتکب جنایت شده بودم و بچه درست کرده بودم خوشحال نخواهد شد. حد اقل این طور وانمود می کرد.

با ازدواج من حالا دیگر ما همه ی برادر و خواهرهای تنی و بچه های آن دوران دربدری آبادان به هرقیمتی بود از هزاران بلا و طوفان گذشته بودیم و بزرگ شده بودیم و همه ازدواج کرده بودیم. هرکسی سرش به زندگی خودش گرم بود و گاه به گاه به دیدارهم می رفتیم. پدرم هم رفتارش با من بهترشده بود. من هم هروقت فرصت می کردم به دیدارش می رفتم و چیزهای که دوست داشت برایش می بردم. مثل بچه هردفعه بهانة چیزی می گرفت. برایش پیدا می کردم و برایش می بردم و ساعتها پیشش می نشستم و ازهر دری صحبت می کردیم.

درتمام عمرهرگزآنقدر با پدرم نزیک نشده بودم. به دیدنش عادت کرده بودم. تا اینکه مریض شد. دکترهاگفته بودند که سرطان پوست وکبد دارد و چند ماهی بیشتر زنده  نمیماند.

توراست می گفتی پدر/٢١۴

 

بدنش زخم هایی چرکی زده بود حسابی لاغر و مثل اسکلتی شده بودکه پوستی رویش کشیده بودی. رادیویش مدتها بودکه رویش خاک گرفته بود و دیگر اخبار راگوش نمیکرد. بیشتر توی خودش بود. کتاب اهدائی سرهنگ روغنی و کهنه شده بود. به خاطر زخم هایش

برادر و خواهر های ناتنی ام اتاقش را جدا کرده بودند. 

هفته ای دوبارمی رفتم به حمامش می بردم. چون دیگر نمی توانست راه برود بغلش میکردم. توی بغلم مرتب با دستهای استخوانی چربش  به سر و صورتم میزد. توی حمام زمینش می گذاشتم و مثل بچه ای بد اخلاق که مرتب دست و پا می زد می شستمش.

من نمی دانستم چرا مرا می زند. یک روز بعد از حمام که یک چای تازه هم برایش

درست کرده بودم پرسیدم:«پدرچرا مرا می زنی؟من که کار بدی نمی کنم.»

سری تکان داد و آهی کشید وگفت:«خوب چرا منو می شوری و ازمن مراقبت می کنی؟»

گفتم:«خوب پدرم هستی. مگر تو دربچه گی کم مرا شستی؟ تازه تو مریضی. می خوای منم مثل بقیه رهات کنم؟»

باعصبانیت گفت:«بله. مثل بقیه باش بیچاره، تاکی توی این خامی می خواهی بمانی. آرشیا رو نگاه کن، هرکاری که من کرده ام تونکن. رحم و مُروَت روکنار بذار. به خودت فکرکن. به جای اینکه میای من گنَد زده رو تر و خشک می کنی برو دنبال کارات. راستی و درستی و مردی و مردانگی و فداکاری احمقیه.کم دیگه به دیگران کمک بکن. فردا مث من پیر و ذلیل میشی و دورت میندازن. اونوقت حتی بچه ی خودت هم نگات نمی کنه. این حرومزاده ها رو ببین، یک عمر تو را زدم تاعوض بشی. نشدی که نشدی. تو عاقبتت عین من میشی.»

صدایش را آرام کرد و ادامه داد:«تو بدبختی. سرنوشت مرا داری تکرار می کنی.»

ازآن پس دیگر مرا نزد و بیشتر باهام حذف میزد. یکروزکه تازه ازکارگاه مجسمه سازی ام برگشته بودم تلفن زنگ زد.گوشی راکه برداشتم، میتراخواهرم بود،گفت:«فوران بیا پدر حالش خیلی بده همش اسم تورو می گه، هرکاری داری بذار زمین و فورن بیا.»

توراست می گفتی پدر/٢١۵

 

درحالی که دستانم می لرزید، گفتم:«آخه من به اش قول داده ام که چیزی براش بگیرم بیارم، هنوز نگرفتم.»

گفت:«چی می گی آربُد! اون داره می میره زودتر بیاها.»

مثل اینکه قضیه جدی بود. سریع توی ماشین پریدم و رفتم. دربین راه دلم بدجوری شور می زد. باخودم گفتم:«نه، نباید طوری بشه ما تازه داریم باهم دوست می شیم.»

یادآخرین شبی افتادم که رفته بودم تامثل همیشه حمام اش ببرم. ازدرکه وارد اتاقش شدم، آمیخته بوئی ازپماد و ساولون و توتون، فضائی متعفن و آزاردهنده ای را که تا اتاقهای مجاور به مشام میرسید پُرکرده بود. به روی خودم نیاورد، سلامی کردم و باد لتنگی خاصی رفتم و روی فرش رنگو رورفته تبریزی نشستم و به پشتی ترکمنی که کنار دیوار بود تکیه دادم و بعد مچ استخوانی اش را گرفتم و مثل همیشه به حمام اش بردم. بعد ازآنکه حمامش داده بودم و دوباره زخمهایش را پماد زده بودم. ازم خواست تا لباسهایش را نپوشم. پدر لخت و عریان باآن بدن نحیف و استخوانی و آن سر ازته تراشیده اش، درحالی که زانوان لاغرش را به سینه اش چسبانده بود، روبرویم نشسته بود و داشت کنار زخمهای روی بازویش را می خاراند.

با پشت دست قوطی توتونش را جلویم سُرداد. دست هایش پمادی و چرب بود و خودش نمی توانست بپیچد، هروقت که پیش اش می رفتم مقدار زیادی برایش می پیچیدم. زیر چشمی نگاهی به من کرد. و مثل همیشه گفت:«آنقدر سفت نپیچ پسرم.»

سر و شانه اش را جلوداد و با دست چپش با لشتچه ای که همیشه رویش می نشست و حالا به عقب رفته بود را دوباره به زیرش کشید. سرش را پائین انداخته بود و با خودش حرف میزد، چیزی گفت. مثل همیشه گلایه بود، فرقی نمی کرد ازکی یاچی، پدرهمیشه چیزی یا کسی را داشت تا ازآن گلایه کند. این دفعه ازبچه ها بود. برادر و خواهر های ناتنی ام گفت:«بی شرفا، تمام وسایلمو جداکردن، حتی ظرف و ظروفم رو، ازم فرار می کنن، کسی یک لیوان آب دستم نمی ده، انگار نه انگارکه من پدر شونم و بزرگشون کردم .»

توراست می گفتی پدر/٢١۶

 

هم چنان که حرف می زد، دست اش را بسویم درازکرد، سیگارمی خواست یکی از آنهائی را که پیچیده بودم، روی چوب سیگار زدم و دست اش دادم.

درحالی که سیگار را ازم می گرفت گفت:«چند دفعه به ات گفتم خودتو مثل من بیچاره وگرفتار عذاب وجدان نکن. چقدر بتوگفتم که تولید نسل جنایته. گوش نکردی که نکردی. بالاخره عاقبتشو می بینی.»

با نوک زبانم لبه ی کاغذ سیگار راخیس کردم وگفتم:«پس جنابعالی جنایتکار بزرگی هستی.»

گفت:«بله و حالا دارم مکافاتشو پس می دم، نمی بینی که به چه حال و روزی افتادم؟»

گفتم:«نه پدر، تولید نسل جنایت نیست بلکه بزرگ کردنشون جنایته. از این گذشته شما همیشه اغراق می کنی. مردم ازداشتن بچه احساس خوشبختی می کنن و از بچه هاشون راضی اند و از اونها لذت می برن. بچه های موفقی تحویل اجتماع دادن. همه تجربه های تلخ تورو ندارن. برعکس به بچه هاشون افتخارم می کنن.»

با عصبانیت گفت:«افتخارمی کنن که چی؟ که بچه هاشون درس خوندن؟ که ثروت دارن؟ داشتن ثروت یاتحصیل کردن هیچ ضامنی برا خوشبختی بچه ها نیس. هرانسانی که بدنیا اومده و نفس می کشه، بدون رنج نیس و همیشه چیزی رو داره تا از اون رنج بکشه و همیشه در جدال با رنج هاست. حتی اگه ثروت دنیا رو هم داشته باشی و یا بالاترین ُقله های زندگی رو فتح کنی، هیچ تضمینی برا خوشبختی  بچه ای که توی این دنیا می آری وجود نداره و اگه بچه عذابی تو زندگی ببینه، مسئولش پدر و مادرن.»

 گفتم:«پدر،آدم که نمی شه که تا آخرعمرش تنها بمونه! تازه اگه هیچکی بچه درس نکنه، که نسل انسان منقرض می شه.»

«نخیر منقرض نمی شه، دیگران به اندازة کافی بچه درست می کنن. توخودتو مثل من گرفتار نکن.»

توراست می گفتی پدر/٢١٧

 

« خوب می شد من تاآخرعمرم مجرد بمونم؟»

« من فقط می گم اگه می تونی، تولید نسل نکن و با وجدان آسوده زندگی کن و بعد هم که پیرشدی، بذار با نفس راحتی تموم کنی، نه مثل امروز من با هزاران آه و دلنگرانی. در ضمن حالا که توهرکاری که خواستی کردی و بچه درست کردی. حداقل بیشترش نکن.»

«خوب اگه بچه نمی آوردیم که زندگی برامون دیگه معنی نداشت؟»

درحالی که بادستان چرب و پماد زده اش ساق پایش را می خاراند، گفت:«زندگی هیچ معنایی نداره جزء خود زندگی.»

« اما من دلم  بچه می خواست و خوشحالم که بچه ای به این شیرینی دارم.»

«جوجه ها روآخر پائیز می شمارن. و ادامه داد:« می تونستی که ازاین همه بچه ی بی گناه و بی کسی که دیگران انداختنه اند و به امان خداتوی خیابونا و یتیم خونه ها رها کردن، هر چند تا که می خواستی بیاری و بزرگ کنی. دود سیگارش را به آهستگی بیرون داد وگفت: «می دونی پسرم، هر وابستگی خودش یه رنجه. فرقی نمی کنه. حالا چه بچه باشه  و چه...»

توی حرف اش پریدم و گفتم:«می دونم پدراین حرف بوداست.»

پدر ادامه داد:«سعی کن که تواین دنیا با رنج کمتری زندگی کنی.»

گفتم:«با همة رنجی که شمابرای من درست کردی، چطور می تونم رنج کمتری داشته باشم پدر، در ضمن، شما که این جورعقیده ای داشتی پس خودت چرا ازدواج کردی؟ واین همه بقول خودت بچة بی گناهو توی این دنیا آوردی، که حالا هم همه روبرا من گذاشتی؟»

آهی کشید وگفت:«مسئله همینه، اون زمان من هم مثل الان تو و همه مردم فکر می کردم و دوست داشتم که بچه داشته باشم. به خودم مغرور بودم و فکرمی کردم که من حتماً بچه هام رو خوشبخت می کنم. فکرمی کردم که افسارسرنوشت تودست خودمه. غافل از اینکه گاه حوادث، افسار سرنوشتو ازکف انسان می گیره و اونو دنبال خودش به جاهائی می کشونه که هرگز فکرشم نمی کرده.»

توراست می گفتی پدر/٢١٨

 

درحالی که دسته قوری کوچکی را گرفته بود و دراستکانش چای می ریخت ادامه داد:

«می دونی پسرم، آدم که مرتکب اشتباهی می شه، وقتی می خواد اشتباهشو درست کنه، مرتکب اشتباه دیگه ای می شه، چراکه انسانه.»

درحالی که دست اش را زیر تشک برده بود وگوئی دنبال چیزی می گشت، گفت:«ولش کن توحرف منو نمی فهمی.»

از زیر تشک تکه کاغذ تا شده ای را درآورد و جلویم انداخت. کاغذ را برداشتم و پرسیدم:«این چیه پدر؟»

به کاغذ اشاره کرد وگفت:«بخونش پسرم .»

تای کاغذ را بازکردم و خواندم. نوشته بود:

«فرزند ارشدم آربُد، جسد مرا شبانه بالای سپیدکوه ببر و آنجا بی آنکه مرا خاک کنی، روی بلندای کوه رها کن.»

امضاء پدرت.

 

تبسم تلخی کردم و درحالی که کاغذ را دوباره تا می کردم گفتم:«باباتو این هزارمین باره که از این حرفا می زنی.»

«نه پسرم این دفعه دیگه جدیه، خودم می دونم، امشب شب آخرمنه.»

سیگارش را روی چوب سیگارش زد و پرسید:«خوب؟ این کار رو می کنی؟»

گفتم:«اینم باز از اون حرف هاتونه ها! آخه مگه می شه پدر؟.»

درحالی که به آرامی به چوب سیگارش پُک می زدگفت: «اگه بخوای کار سختی نیست.»

«ترا خدا پدردست بردارید. شما دیگه عمری ازتون رفته، بیائید و این دم آخری زندگی را جدی بگیرید و مثل بقیه مردم عادی رفتارکنید. تازه، گیرم که بشه و من مثلاً جسد شمارو لای پتو بپیچم  و بالای کوه ببرم که چی؟»

توراست می گفتی پدر/٢١٩

 

لبخندی تلخی زد وگفت:«هیچی پسرم، اونش دیگه به خودم مربوطه؟»

گفتم:«آخه شماهیچ به آبروی خانوادگی ما فکر نمی کنی؟ نمی گی که فردا مردم چی میگن؟ نمی پرسن که قبر بابات کو؟»

پدرکبریتش را برداشت تا سیگارش را که خاموش شده بود دوباره روشن کند وگفت:

« بزار هر چه می خوان بگن.»

توی حرفش پریدم:«نه پدر، همین جوریش هم به اندازه کافی بهانه دست مردم دادی، فردا هزار جور حرف برامون درمی آرن، آخه توالان نا سلامتی چند تا دختردم بخت داری، لااقل کمی فکرآبروی اونا رو بکن.»

پدر دست اش را تکان داد وگفت:«هرکی می خواد دختر رو به خاطر من بگیره، نگیره بهتره و ادامه داد:«خوب؟ چی می گی؟ این کار رو می کنی؟»

درحالی که سرم را پائین انداخته بودم و داشتم کاغذ را با عصبانیت میان انگشتانم لول میکردم، سرم رابرداشتم وگفتم:«ببینید پدر، ما توی فلات تبت نیستیم، اینجا جمهوری اسلامی ایرانه، می خوای منو بگیرن و به جرم مُرتد پدرمو دربیارن؟ من همین جوریش ام به اندازه کافی ...»

پدرخودش راروی تشک جابجا کرد وگفت:«غلط کردن! به کسی چه! بدن خودمه هر کاری بخوام می کنم، یعنی چه؟ من نمی خوام که از این آداب مُزخرَف و تشریفات کذائی برا من اجراءکنید و چند تا آخوند سورچران بیان و عر عرکنن و عربی بخونن.»

برخلاف میل ام هم چنان با او مخالفت می کردم. با عصبانیت تکه ی لول شده کاغذ را جلوی پدر پرت کردم وگفتم:«من از این دیونه بازی ها نمی کنم پدر.»

با عصبانیت کاغذرا از روی فرش برداشت و توی چشمهایم نگاه کرد وگفت:«پس تودیگه پسر من نیستی.»

کاغذ را با عصبانیت زیر بالشچه فرو داد و انگارکه دیگرحرفی با من نداشت، رویش را

توراست می گفتی پدر/٢٢٠

 

بسوی پنجرة تاریک گرداند.

دقایقی طولانی حرفی رد و بدل نشد. ازآنجا که من با عقاید یاغی گری پدرآشنا بودم و دلیل این خواسته اش را می دانستم رو به پدرکردم وگفتم:«من می تونم یه کاردیگه بکنم.»

پدر به حالت تحقیرکننده ای نگاه کوتاهی به من انداخت که ببیند چه می خواهم بگویم و گفتم:«من می دونم توچته. تومی خوای هیچ کلمه عربی و متن اسلامی روی سنگ قبرت ننویسیم، باشه همین طورخاکت می کنیم بی هیچ نام و نشانی و یا مراسمی. حتی سنگ قبر هم برایت نمیذاریم. اینطوری خوبه پدر؟»

چیزی نگفت و همچنان به پشت تاریک پنجره خیره مانده بود و ادامه دادم:«کنار قبر آرش، تازه او هم خوشحال می شه.»

منتظر بودم تا پدر چیزی بگوید اما او هیچی نمی گفت. باز ادامه دادم:«تو همش به خودت فکرمی کنی پدر. حداقل به آرش هم کمی فکرکن اوسال هاست که توی اون شهر، غریب  و تنها افتاده. فکرشو بکن، که اگه یکی از ما برا همیشه پیشش بریم؟»

ازآنجا که می دانستم پدرم هیچ اعتقادی به این داستانها نداشت، هر لحظه منتظر بودم تابا عصبانیت حرفم راقطع کند. آهی کشید وگفت:«ولش کن پسر، می تونی یه کاردیگه ای برام بکنی، یا اینم از دستت بر نمی آد؟»

گفتم:«اگه باز ازین حرف هاس، که نگی بهتره پدر.»

نگاهش را از پنجره برگرداند و باصدای گرفته ای گفت:«از موقعی که این مریضی لعنتی شروع شده لب به هیچی نزدم، دلم برای یه استکان عرق لک زده، میتونی برام گیر بیاری و فردا با خودت بیاریش؟»

پاهایم را درازکردم وگفتم:«این شدیه حرفی، اگه زیر ابرهم که شده حتماً برات گیر میآرم پدر.»

دم خانه پدرکه رسیدم، ماشین ام را با عجله توی کوچه پارک کردم و به سرعت به داخل

توراست می گفتی پدر/٢٢١

 

دویدم. صدای شیون و زاری از خانه بلند شد. توی دلم ریخت. به سرعت وارد حیاط شدم. از پلکان کوتاه درب ورودی بالا رفتم. وارد راهرو خانه که شدم خواهرم میترا را دیدم، درحالی که گونه هایش را با چنگ خون انداخته بود، شیون کنان روبرویم آمد، بی آنکه واکنشی نشان دهم، مثل روزهای قبل که به دیدن پدرآمده بودم، به طرف اتاقش رفتم. ازلابلای چند زن ناشناس همسایه که درآستانه در ایستاده بودند رد شدم و وارد اتاق شدم. توی اتاق پدرم را دیدم که مثل همیشه روی تشکی که از زمان مریضی اش روی آن می نشست، درحالی که سیگاری تا نیمه سوخته روی چوب سیگارش بود و آن را بادقت لبه زیرسیگاری گذاشته بود، با چشمان نیمه باز به دو بالش مخملی تکیه داده بود.

جلورفتم وکنارش نشستم و خوب توی چشمان نیمه بازش نگاه کردم و بعد به آرامی دست به صورتش کشیدم، پدر چشمانش را بست و آن آخرین باری بود که من درچشمان باز پدرم نگریستم.

ازآنجا که دیگرکارمجسمه سازی راکنارگذاشته بودم. و صرفاً وقتم را روی مسائل تجاری و کسب معاش گذاشته بودم. ته دلم همیشه بی قرار و ناراضی بودم. اگرچه زن خوب و دختردوست داشتنی ای داشتم که حالا سه سالش شده بود. اما همیشه احساس خوشبختی نمی کردم.علارغم میلم همگام با برادرم آرشیا دنبال پیشبردکارها و ساخت کارخانه بودیم. ساختمانش که باتمام رسید باتفاق برای خرید دستگاه به آلمان و بلژیک و چندکشور دیگر اروپایی رفتیم. آن سفر مرا با آزادیها ی بی حد و مرزش دگرگون کرد بطوری که همان جا تصمیمم را گرفتم. اما به آرشیا نگفتم. وقتی که به ایران برگشتیم جریان را با نیلوفر در میان گذاشتم. او مخالفت کرد. می گفت:«هرجاکه بریم آسمان همین رنگه.»

به هیچ وجهی حاضربه مهاجرت نشد. می گفت که یکروز ایران را به دنیانمی دهد. میگفت که اگرمی خواست با دهها خواستگاری که از امریکا و اروپا داشته و همه چیزشان

هم ردیف بوده ازدواج می کرد.

توراست می گفتی پدر/٢٢٢

 

یاد دروان بگه گیم افتادم. زمانی که مادرم با تصم پدر مخالفت می کرد. حالا من نباید اشتباه پدرم را تکرارمی کردم. باید تصمیم درستی می گرفتم تا نه خودم مثل پدرم بشوم  نه دخترم به بلاهای کودکی خودم گرفتار شود.

اما من بهر قیمتی نمی خواستم در ایران بمانم و تاجر و حاج آقا بشوم. می خواستم زندگیم را روی هنر بگذارم و به اروپا بیایم تا رشد هنری کنم و تا می توانم تحصیل کنم و آزاد باشم و هرچه دلم می خواهد بسازم. حتی اگر شده مثل گوگن خانواده ام را ترک کنم. بالاخره علارغم میل نیلوفر به تنهایی عازم سفر شدم.

به آرشیا گفتم که من اهل تجارت و بازار نیستم. شرکتم را فروختم و وسائل شخصی ام را بین خواهرهایم تقسیم کردم و لوازم را چه به مبلغ اندکی فروختیم و چه به اقوام دادیم و شب آخر را خانه ی مادر نیلو رفتیم. فردای آنروز نیلو می خواست تا گاراژ مرا بدرقه ام کند. من دستپاچه بودم و مرتب بین خانه و بیرون دررفت و آمد بودم. سیگار ازدستم نمی افتاد. نیلو جلوی آینه نشسته بود و چشمانش را سُرمه می کشید. مثل آنکه به مهمانی می رفتیم لباسهای نومان را پوشیدیم و مادر بزرگ موهای فرناز را دوطرف سرش با دقت بافت صدای ماشین آژانس آمدکه دم حیاط توقف کرد درمیان گریه های مادر بزرگ و بقیه که برای بدرقه آمده بودند از خانه بیرون زدیم.   

 

 

 

 

 

 

 

توراست می گفتی پدر/٢٢٣

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

«۲۴ »

 

مرد قاچاقچی مرا دم ِدرب مرکز پذیرش پناهنده گان در«زیفنار»درجنوب شرقی هلند پیاده کرد و بادست به درب بزرگ نرده ای ساختمانی که پلیس جوانی در یونیفرم آبی رنگی درحالی که تلفن بی سیمی را دردست داشت، اشاره داد وگفت:«یالا، یالا زود بپر پائین دیگه. الان شماره ماشینمو ور می داره. اونجاست بروخودتوبه اون پلیس مُعرفی کن.»

با عجله و به زحمت ساکم را بغل کردم و از ماشین پیاده شدم. هنوزکاملاً  ازماشین پیاده نشده بودم که گاز ماشین راگرفت و ازآنجا دورشد. به دم درکه رسیدم بی آنکه چیزی گفته باشم. مرد پلیس به درسبز رنگی اشاره کرد و به انگلیسی گفت:«به طرف آن در سبز برو.»

توراست می گفتی پدر/٢٢۴

 

لحظه ای رنگ سبزآن در به من احساس لذت خاصی داد. با خودم گفتم:«این همان درسبز بهشت است که اکنون به آن رسیده ام. گمان می کردم در چه بهشتی فرود خواهم آمد و چه آینده موفقی را خواهم یافت. از محوطه آسفالت شده حیاط گذشتم و به درسبز رنگ رسیدم. وارد که شدم دخترجوان بسیار زیبائی با موهای فرطلائی که روی شانه اش آویخته بود، با خوشروئی و به زبان انگلیسی سلام کرد و دست اش را بسویم درازکرد و بهم دست داد. بعد با اشاره دست و احترامی خاص از من خواست تا روی صندلی بنشینم. برگه ای و خود کاری جلویم گذاشت تامشخصات و اسم و چیزهای دیگر را پُرکنم .

پس ازپرکردن آن فرم. مرابه سالنی راهنمائی کرد و خواست تا آنجا منتظر بمانم. دقایقی نگذشت که دو پلیس مردآمدند و مرادرحالی که ساکم را روی دوشم اندخته بودم برداشتند به اتاقی بردند و از من خواستند تا محتویات جیب هایم را خالی کنم. حسابی لختم کردند و تمام محتویات ساکم را روی میزی خالی کردند و درحالی که دستکش های سفید پزشکی بدست کرده بودند. همه جای بدنم را جستجو کردند. درست رفتاری که در زندانها با ورود هرزندانی می کنند. بعد از من خواستند تا لباسهایم را دوباره بپوشم. بعد مرا به اتاق دیگری که به عکاسخانه می ماند بردند و تحویل پلیس دیگری دادند. پلیس عکاس مرا روی صندلی نشاند و مثل زندانی از هرطرفم عکسی گرفت و بعد هم انگشت نگاری ام کرد. درآخر مرا به سالن دیگری بردندکه چند نفر پناهنده دیگرآنجا نشسته بودند. گفتند تاآنجا بنشینم و منتظر بمانم. درمیان آن عده زن مُسنی با دو دخترش هم کنار من نشسته بودند. از لهجه شان فهمیدم که افغانی هستند.

خیلی زود سرصحبت را بامن گشودند. می گفت که شوهرش وزیرصنعت و معدن دولت نجیت الله بوده که بعد ازآنکه آنها را توسط راننده شان به طرف پاکستان فرارمی دهد خودش توسط مجاهدین دستگیر و اعدام شده و آنها به پاکستان گریخته و ازآنجا به هلندآمده اند. دست توی کیف دستی اش کرد و درحالی که اشک می ریخت پاکتی عکس را بیرون آورد

توراست می گفتی پدر/٢٢۵

 

و نشانم داد. عکسهایی باشوهرش در وزارت همراه با نجیب و دولت ها و سران مختلف کشورها ازجمله رهبرکره و ... در میهمانی های دولتی و... ساعتها بعد به اتاقی برده شدم و بازجوئی شدم. یک جوان ایرانی مترجم هم از قبل آمده بود. داستان مرا ترجمه می کرد. ساعت سه بعد ازظهر بود. درحالی که تمام وسائلم راگرفته بودند و حتی سیگارهم نداشتم، به سالن بزرگی که آسایشگاههای سربازی می ماند بردند، تا محل استراحتمان را نشان بدهند.

ازآنجا که چند روز مسافرت وحشتناک را خوب نخوابیده بودم، به محض آنکه پلیس ما را بعد از توضیح مقررات آنجا تنها گذاشت و رفت، خودم را روی تخت انداختم و بی هوش شدم. فردای آنروز با صدای پلیسی که سعی می کرد مرا بیدارکند، چشمانم را گشودم. شب کابوس های وحشتناکی دیده بودم. خواب دیده بودم که مرا تحویل ایران داده اند و دارند اعدامم می کنند. خواب می دیدم که دم مرز ترکیه به سوی مان شلیک می کنند و مجروح شده ام و لای تخته سنگهای تیز و داغ افتادم و درحالی که خون بدنم می رفت، آمدند بالای سرم وکتکم زدند و باخودشان بردند. خواب می دیدم که قاچاقچیان توی روستاهای بلغارستان دست و پایمان را بسته اند و به زنی که همراه ماست تجاوزکردند. فردای آن روز را همه اش به نیلو و فرناز فکر می کردم، که آیا من روزی دوباره نیلو وآن دختر قشنگم را میبینم؟ نکند که اتفاقی برایشان بیافتد و آنها را بجای من دستگیرکنند؟ و یا اینکه مرا دیپورت کنند و بی آنکه آنها بدانند توی زندان های ایران زیر شکنجه بمیرم و یا سر به نیستم بکنند و دیگرآنها را نبینم؟

 بالاخره بعد از دو روز ازآنجابه کمپ«اسخالکار»در حومه شهر«دیونتر» اعزام شدم. درمیان راه وقتی که از پنجره اتوبوس به مناظر سرسبز و مه گرفته آن طبیعت آرام اطراف جاده اتوبان شده و تمیز نگاه می کردم ازآن همه زیبائی و آبادی و سرسبزی باخودم می گفتم:

واقعاً که بهشت واقعی است. نگاه کن، همه جاآباد و سرسبز وآسفالت کشی و تمیزاست. حتی یک  وجب زمین خاکی نمی بینی. گاه زنان و دختران پیر و جوانی را که درجاده های

توراست می گفتی پدر/٢٢۶

 

باریک وآسفالت شده ای که دردوطرف درامتداد اتوبان ادامه داشت را رکاب زنان با دوچرخه می دیدم که درحرکت بودند و آن رانشانی از امنیت و آزادی می دیدم که در کشورخودم برای زنها نبود. گاه آسیابهای بادی و یا روستای کوچکی را که درچشم انداز نه چندان دور میدیدم که درمه رقیقی درآن دل آن طبیعت سراسرسبزآرام گرفته بودند. گاوهای چاغ و گوسفندان فربه و تمیزی راکه در سبزه زارها دراطراف آسیاب های بادی مشغول چرا بودند و کانالهای آب راکه درسراسر مزارع جریان داشتند وگاه بَلمی درآنها به آرامی درحال عبور بود. گاه خانه هائی که فقط درفیلم ها دیده بودم و به نقاشی های توی کتابهای داستانی کودکان می ماند. با آن سقف های سفالی شان نگاه می کردم و ازاینکه درکشور وانگوگ و رمبرانت و ورمیر بودم احساس عجیبی داشتم. گاه به خودم می گفتم که دیری نخواهد گذشت که من هم دراین طبیعت زیبا به اتفاق دخترم و زنم درامنیت وآسایش زندگی خواهیم کرد.

 سرمست ازطبیعت جادوئی مسیر راهمان واردکمپ«اسخالکار» شدیم. با توقف اتوبوس، عده ای ازساکنان قبلی دور اتوبوسی که ما را آورده بود، جمع شدند و ما را نگاه می کردند و گاه از روی کنجکای می پرسیدندکه اهل کجا هستیم. ازهرکشورجهان سومی درآن کمپ دیده می شد. از افریقا و آسیا و خاوردور و نزدیک گرفته تا اروپای شرقی و امریکای لاتین. پیاده که شدیم ساک هایمان را برداشتیم به دنبال فردی که بعداً  فهمیدیم مدد کارآنجاست به طرف ساختمانی براه افتادیم.

پس از طی مراحل تکراری انگشت نگاری و غیره، ما را به انبار لوازم بردند و به هرکدام از ما پتوئی و دوتا ملحفه چلوار سفید و فلاکس چائی پلاستیکی در قبال امضاء تحویل دادند. بعد هرکدام از ما تازه واردان را به آسایشگاهی تقسیم کردند.

 ازآنجا که کمپ پادگانی به جای مانده ازدوران جنگ دوم جهانی بود و هنوزبافت نظامی خود راحفظ کرده بود. محوطة خیلی وسیعی که چندین ساختمان دوطبقه با سقفهای سفالی

توراست می گفتی پدر/٢٢٧

 

قهوه ای که هرکدام را بیلدنیگی می نامیدند و شماره ای داشتند.

من به بیلدینگ یک و آسایگاه چهار منتقل شدم. آسایشگاهها درست آدم را بیاد دوران خدمت سربازی می انداخت. وارد بیلدینگ که می شدی راهرو تنگ و تا نیمه رنگ شده ای که دو طرفش را دهها آسایشگاه در امتداد راهرو قرارداشت که هرکدام را با یک پلاک فلزی شماره گذاری کرده بودند. واردآسایشگاه که می شدی اتاق بزرگی که تختهای دو طبقه ای را دور تا دور دیوارش چیده بودند. چند کمد لباس فلزی. میزی و چند صندلی رنگ و رو رفته که در وسط آسایشگاه بود و تلویزیونی که به گوشه دیوار نصب کرده بودند.

هم اتاقی های من عراقی و چند سودانی و مصری بودند. که با ورود من طبق معمول از روی کنجکاوی پرسیدندکه اهل کجا هستم. بعد سعی کردن تا مرا از قوانین و مقررات کمپ آگاه کنند. مثلاً کی صبحانه می دهند وکی وقت نهار و شام  و صبحانه است. یکی ازآن عراقیهاکه کریم نامش بود و به خاطر اینکه مدتی در ایران بوده فارسی را خوب حرف می زد خیلی زود با من دوست شد. همان روز مرا در سطح کمپ گرداند همه جا را به من نشان داد. دیگر من می دانستم که مثلاً رستوران کجاست و کتابخانه کجا و حمام های دسته جمعی

کجایند. فردای آن روزکریم دوچرخه دوستش را برای من قرض کرد و با هم به شهر رفتیم.  سالهابودکه من دستم به دوچرخه نخورده بود. تاآن موقع من درتمام عمرم هرگز دوچرخه ای ازخودم نداشته بودم. بچه که بودم همیشه آرزوی داشتن یک دوچرخه را داشتم اما شرایط و تحولات ازطرفی و فقر مالی پدرم از طرف دیگر هرگز نتوانستم که دوچرخه ای بخرم. گاه با دو ریالی که ازپدرم می گرفتم به مغازه دوچرخه  سازی براتعلی شَل می رفتم و ساعتی دو چرخه ای راکرایه می کردم  و در محل دوری می زدم. بعدها که بزرگ شدم و اوضاع مالیم حسابی روبراه بود و می توانستم نه تنهایک دوچرخه بلکه دهها دوچرخه بخرم، اما دیگر چه فایده ای داشت؟ من آن زمان که بچه بودم دوچرخه می خواستم، اکنون که دیگرسواری وراندن دوچرخه به من آن لذت دوران کودکی را نمی داد. دیگر دوران کودکی من سپری

توراست می گفتی پدر/٢٢٨

 

شده بود و دوچرخه برای من فقط آرزوی بر باد رفته ای بیش نبود.

به اتفاق کریم ازدرب پهن کمپ با دوچرخه بیرون زدیم از راه آسفات شده قرمزی که مخصوص دوچرخه بود و درامتداد جاده تا شهرادامه داشت، شانه به شانه هم گپ زنان رکاب می زدیم. من ازدیدن هرآن چیزکه درمسیرمان بود و برای من دیدنشان تازگی داشت لذت می بردم. از فرم لباسی که مردم به تن داشتند، از خانه های ویلائی بی حفاظ و نرده ای که نشان از وجود امنیت می داد. یادخانه های خودمان درایران می افتادم که به زندان می ماندند و تمام پنجره ها و دیوارهایشان با لوله های فلزی نرده کشی شده و پرده ها ی خانه هاهم همیشه کشیده شده و هرخانه راحصاری بلنددرخود گرفته بود. اما اینجا نه از حصارخبری بود و نه ازآن نردهای فلزی. خانه های اینجا درآرامش و امنیتی لذت بخش بی هیچ حصاری و نرده ای، با باغچه های تمیز و سبزکه هرکدام را باسلیقه ای خاص درست کرده اند. از مقابلشان که می گذری می توانی ساکنان داخل خانه را به راحتی ببینی.

دربین را ه هم چنان که با اشتها و لذتی خاص به خانه های اطراف نگاه می کردم، کریم درحالی که کنار من سواردوچرخه اش بود و رکاب می زد، ازخودش تعریف می کرد. از دوران زندگی اش در عراق. ازظلم های صدام که پدرش را در زندان زیر شکنجه کشته بودند. از زن و بچه اش که هم اکنون درعراق بودند. از دوران جنگ و اینکه بالجبار پنج سال به جبهه جنگ با ایران فرستاده شده بود. وقتی که من از روی کنجکای پرسیدم که درکدام جبهه بوده ای ، او هم چنانکه رکاب زنان نفس، نفس می زد، نام چند منطقه را برد، از جمله نام فکه و تنگه چزابه و بستان را که من هم درآن مناطق بوده ام. بعد پرسیدم:«چه موقعی آنجا بودید؟»

گفت:«ازسال هشتاد و یک تاهشتاد و سه میلادی.»

باخنده ای گفتم:«درست سال هشتاد و سه منم درهمان جبهه بوده ام.»

کریم خندید وگفت:«جدی می گی؟»

توراست می گفتی پدر/٢٢٩

 

گفتم:«بله.»

کریم گفت:«شاید به روی هم تیراندازی کرده ایم؟»

گفتم:«شاید تو به روی من تیراندازی کرده ای. چرا که من توی جبهه حتی یک تیر هوائی هم در نکردم.»

من هنوزنمی توانستم تعادلم راروی دوچرخه حفظ کنم تا به مرکز شهر«دیونتر»که رسیدیم

چند بار زمین خوردم. کریم مرتب به من می خندید.

به مرکزشهرکه رسیدیم دوچرخه هاراکنارتجمع زیادی از دوچرخه های دیگر قفل کردیم و پیاده درکوچه شلوغ و لبالب موزیک بازار براه افتادیم. بوی عطر و ادکلنهای مختلف که از عابران برجای مانده و به هم آمیخته بود رابخوبی حس می کردی. مغازهای شیک و چراغانی شده که برای استقبال«سینترکلاس» و سال نو همه جا راآذین بندی و چراغانی کرده بودند. صدای موزیکی که ازیک گاری که وسط کوچه پارک کرده بود، تا صدهامترآنطرفتر بگوش می رسید، حال و فضای شادی را درآن کوچه می پراکند و به من احساس خوشی میداد. بعدباتفاق رفتیم«کروکت»خوردیم و درنهایت تا قبل ازغروب  به کمپ برگشتیم. دیری نگذشت که بامحیط کمپ و آدمهای آنجا عادت کردم. صبحانه و بعد نهارکه همیشه غذای سرد و ساندویچ بود و روزی یک وعده غذای گرم راس ساعت شش بعدازظهر، در رستوران کمپ می خوردیم  و هفته ای چند«گیلدن» برای خرید شامپو و سایر نیازهایمان دریافت می کردیم و هرچند روزیک بار به شهرمی رفتیم. گاه درکافة کمپ دورهم می نشستیم جوری خودمان را سرگرم می کردیم.

گاه به کتابخانه کمپ می رفتم و چیزی می خواندم. آنجا روزنامه های فارسی زبان هم میآمد. بعضی شبهاخودم را باطراحی سرگرم می کردم و چیزهائی دردفتری که داشتم میکشیدم. بیشتر وقتها نیمه های شب ازتختم پائین می آمدم و ازکمپ خارج می شدم و زیر باران توی مزارع و باغها می رفتم و با صدای بلند گریه می کردم. یاد دخترقشنگم را میکردم.

توراست می گفتی پدر/٢٣٠

 

برای سرنوشتی که من بدان گرفتارآمده بودم. با خودم می اندیشیدم که چرا من الان نبایددر کشورخودم و درکنارزن و بچه خودم باشم. چرا باید بچه ی من متحمل چنین اندوهی شود.

گذشت روزگاربرایم بسیار سخت وحشتناک شده بود. چون می دیدم که خیلی ها تقاضای پناهندگی شان ردمی شد و می گفتند که گرفتن «استاتوس»یا همان اقامت کار ساده ای نیست و کمتر کسی موفق می شدکه جواب مثبت بگیرد و این مراحسابی ترسانده بود. بارها باچشم خودم دیدم که چگونه پلیس های گردن کلفت می آمدند و آدمهائی راکه میبایست کشور را ترک کنند تا دیپورت شوند با زور و خشونت زمین می زدند و کتف بسته باخود می بردند. به زن و مرد رحم نمی کردند و با هرخشونتی بود آنها را کتف بسته میکردند و توی مینی بوس های پلیس می انداختند و با خود شان  می بردند.

 شب ها دچار کابوس می شدم که آن پلیس هابه سراغم آمده اند تا مرا با خود ببرند. بارها

با داد و بیداد ازخواب بیدار می شدم. گریه میکردم  و باخودم می گفتم :«خدایا نکند که این بلا سرمن هم بیاید و نکند دیگر من دخترم را برای همیشه نبینم. »

سه ماه گذشت و هیچ خبری از جواب نیامد. دیگرتحمل دوری دخترم را نداشتم. به وکیلم زنگ زدم و اوگفت:«هنوزخبری نیست.»

روزگارم را باکریم می گذراندم اکثر شبها را تا نیمه های شب می نشستیم و ازهر دری تعریف می کردیم. کم کم دو نفردیگر به ما پیوستند«علی مروان»جوان روزنامه نگار کرُد سوری و«سرخان» ازکرُدهای طرفدار پ.ک.ک. ترکیه که سازخوبی هم می زد و صدای گیرائی هم داشت. گاه که«سرهان» ستارش راکه به میخی به دیوار آویزانش کرده بود بر میداشت و چیزی می زد و کریم که احساساتی می شد عکس زن و دختر سه ساله اش را در می آورد و گریه می کرد و گاه مُنیرکه اهل بوسنی بود می آمد و به جمع ما می پیوست.

یک روزکه من هنوزخواب بودم، کریم بیدارم کرد و درحالی که نامه ای بازشده در دست داشت و باخوشحالی به هوامی پرید و دور اتاق می چرخیدگفت:«جواب گرفتم،

توراست می گفتی پدر/٢٣١

 

جواب گرفتم، من جواب گرفتم.»

روی زمین زانو زد و باعربی درحالی که عکس زن و بچه اش را توی دست اش گرفته بود و بالا را نگاه می کرد، ازخدا تشکر می کرد و عکس ها را می بوسید. چند روز بعدش ازآنجا رفت به من تلفن کرد وگفت که قصد دارد تا در«لاهه»خانه بگیرد و مشغول کارهای اداری برای آمدن زن و دخترش است.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

توراست می گفتی پدر/٢٣٢

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

« ۲۵ »

 

 چند هفته بعد از رفتن کریم من هم از«اسخالکار»به کمپ A.Z.Cدراختن» درشمال هلند منتقل شدم. کمپ مجموعه ای از چند ردیف ساختمان دوطبقه چوبی و پیش ساخته بود که درحومة«دراختن» ساخته بودند. وقتی که ازفاصله دورمی نگریستی با آن خانه های سفید با سقف های قرمز رنگش به شهرک کوچکی می مانست.

ابتدا می بایست ازجاده باریک و پرپیچی که دوطرفش را تاچشم کارمی کرد گندم زارهای سرسبزدر برگرفته بود می گذشتی و به درب ورودی کمپ می رسیدی که باچند میله پرچم و اتاق نگهبانی که همیشه چند پلیس را از پشت شیشه هایش قرار داشت. از نگهبانی که عبورمی کردی وارد محوطه آسفالت شدة کمپ می شدی که دو طرفش راساختمانهای چوبی و در وسط محوطة کمپ یک رستوران و چند باجه تلفن قرار داشت.

 اغلب روزهائی که آفتابی بود، عده ای از اهالی کمپ را می دیدی که آنجا درحالی که به دیوار تکیه داده اند، نشسته اند و آفتاب می گیرند.

توراست می گفتی پدر/٢٣٣

 

وقتیکه رسیدم شب بود و باران و باد وحشتناکی می وزید. پس ازمعرفی خودم به باجه نگهبانی. مددکار کمپ آمد و مرا به اتاقی که ازقبل برای من تعین شده بود برد. زیرآن باران و درآن هوای تاریک و طوفانی او از جلو می رفت و من در پی اش.

مقابل یکی ازآن ساختمانها ایستادیم. ازچند پله چوبی و خیس بالا رفتیم و مقابل درب اتاقی ایستادیم. مددکار با پشت دست اش چند ضربه به در زد.دقایقی بعد کسی ازداخل دررا گشود و مددکار سلامی داد و وارد شد. من هم کیسه وسائلم را برداشتم و پشت سرش وارد شدم. از درکه وارد شدم، بوی گرم و متعفن حشیش و دود مواد مخدرکه با غلظت زیادی توی تمام فضای راهرو را پُرکرده بود به مشامم خورد. جلوترکه رفتیم، وارد هالی شدیم که چندجوان ایرانی با قیافه های ژولیده و بهم ریخته و مریض حال، دور هم در هاله ای از دود نشسته بودند و سیگاری بار می زدند.

با خودم گفتم: خدای من چگونه می توانم اینجا زندگی کنم. ببین آن در سبز بهشت مرا به کجا هدایت کرد.

به مددکار نگاه کردم و یواشکی گفتم:«اگر ممکنه منو به خونه ی دیگه ای بدید. اینجا من نمی تونم دوام بیاورم.»

گفت :«خدا رو شکرکن که اینا ترو پذیرفتن، خونه کجاست.»

اواخرشب جوان دیگری وارد خانه شد که اسمش عادل بود. جوان ستبر و تر و تمیزی بود. سیگارهم نمی کشید. دقایقی بعد فهمیدم که او هم آنجا زندگی می کند و یک ماهی است که جواب گرفته و در انتظارگرفتن خانه است.  بطور اتفاقی تخت دوطبقه ی ما باهم مشترک است. خیلی زود فهمید که من زیاد درآن فضای متعفن و پر از دود احساس راحتی نمی کنم. ازمن خواست تا باتفاق به اتاق خواب برویم و ازشرآن دود راحت شویم. قبول کردم و دقایقی بعد چای درست کرد و به اتاق آورد و با هم از هردری صحبت کردیم. از طرفداران مجاهدین بود و می گفت که پدر و مادرش، عمو و دو خاله اش را وقتی که هفت سالش

توراست می گفتی پدر/٢٣۴

 

بوده درسالهای اول انقلاب اعدام کرده اند و او را مادر بزرگش بزرگ کرده. و از قول او بود که شنیدم که آن جوانهای دیگرکارشان همیشه همین شب نشینی و گپ زدن و حشیش کشیدن تا صبح بود و روزها را تاغروب می خوابیدند. ازاینکه می دیدم که جوان های بی گناه و معصوم مملکتم که اغلب هم دانشگاه رفته و از خانواده های مُرفه بودندکه با گذر از هزاران خطر به اینجا آمده اند و به چنین روزی افتاده اند، تا صبح خوابم نگرفت.

اکثراً سالها بودکه درانتظار جواب مانده بودند و بعضی هاهم بعدازگرفتن چند جواب منفی درانتظاردیپورت بودند. فردای آنروزکه ازخواب بیدارشدم و عادل رفته بود.کجا؟ من نمیدانستم. به ناچار ازآنجا که من هنوز با مقررات و وسایل خانه آشنا نبودم. تا بعدازظهر را گرسنه ماندم. تا اینکه بالاخره یکی یکی بیدار شدند و صبحانه ای درست کردند و بایکی یکی آنها آشنا شدم. آنها مرا از اوضاع و روال پناهندگی سخت ترساندند و گفتند:«ای بابا دیر اومدی و ژود می خوای بری. و بعد زیرخنده میزدند.»

عادل هر روزصبح بیرون می زد و نیمه های شب برمی گشت و هرشب ساعاتی را با هم به تعریف می نشستیم. خیلی زود با هم دوست شدیم و او به من اعتماد کرد و گفت که حقیقت اش آمدنش به خارج فقط به دلیل پیدا کردن مجاهدین و پیوستن به آنهاست. می گفت  که می خواهد به عراق برود. می گفت:«اینجا بمونم که چی؟ خونه ای بگیرم و بعد زنی و بی توجه به اینکه در وطنم هر روز دختران دوازده، سیزده ساله سنگسار و اعدام می شن و با شرفترین مادر برای پول شیربچه اش خود فروشی میکنه و... خودم را دراین زرق و برق غرب غرق کنم و خوش بگذرونم و پیربشم. اگه همه ی ماکسانی که به آزادی وطن اعتقاد داریم از ایران بگریزیم و دراین منجلاب غرب مدفون بشیم، پس تکلیف وطن چی می شه. آیا این همونی نیست که امپریالیسم و سرمایه ی جهانی می خواد.

گفتم:«درسته اما به عراق رفتن تنها راه درست مبارزه علیه دیکتاتوری نیست. و مجاهدین هم به نوعی به مردم ماپشت کردن و درصف دشمنان ایران قرارگرفتند. درشرایطی که

توراست می گفتی پدر/٢٣۵

 

جمهوری اسلامی از داخل مردم را شلاق و دار میزد و تیر باران می کرد و صدام  هم از زمین و هوا با بمب های خوشه ای و شیمیای به مردم ما و کردها حمله می کرد و مردم ما رو میکشت. مجاهدین هم درکنار او مثل یک لشکر صدام عمل می کردند.

قدری عصبانی شد و به یک باره چهره مهربان و صمیمی اش برافروخته شد و چیزی

نمانده بود که با مشت و لگد به جانم بیافتد. باعصبانیت سرم داد زد و گفت:«این حرف عوامل جمهوری اسلامیه.»

باخونسردی گفتم:«توهنوز جوانی میتونی درس بخونی. دانشگاه بری و برای خودت و کشورت فردمفیدی بشی و همین جاهم همه گروههای سیاسی چپ و ملی گرا و دانشجویی هستند و فعالند و هرساله ده ها راهپیمایی و تظاهرات و میتینگ و... سازمان دهی می کنند که ارتباط تنگاتنگی هم با جنبش و تشکلهای گارگری و دانشجویی داخل کشور دارند.

گفت:«اصلاً اینطور نیست. اینها همه اش لوس بازیه و اهمیتی در مبارزات خلق های ما ندارند. مبارزه  واقعی رو مجاهدین می کنن. که به جای اومدن تو این ویلاهای غرب به بیابانهای سوزان و شنی عراق رفتن و اسلحه بدست گرفتن و با ایثار جون خود شون از خونواده و عزیزانشون دل بریدن و رو در روی ارتجاع تن به تن و مردانه دارن می جنگن.» 

گفتم:«کدوم مردانه پسرخوب. من خودم توجبهه بودم و می دیدم که چطور همین آقایون قهرمان شبانه همگام بادشمن متجاوز و سردار قادصیه به سنگرای سربازان و فرزندان ایران که برای دفاع از خاک وطن می جنگیدند حمله می کردن و با آرپی جی های عراقی و امریکایی اونها رو به خاک و خون می کشوندن.»

 دیگر تاب نیاورد و با خشونتی تمام گفت:«من شکی ندارم که شما فرستاده ی جمهوری اسلامی هستی. تو به اون بسیجی ها می گی فرزندان ایران.»

 گفتم:«من تو ارتش بودم. و مجاهدین هم بیشتربه جاهایی که ارتش مستقر بود حمله میکردن. سرباز که داوطلبانه به خدمت نرفته بود. من تو اون دوسال ندیدم که به خط هایی که  دست

توراست می گفتی پدر/٢٣۶

 

سپاه یا بسیج بود حمله کنن. شاید جراتش رو نداشتند. من بهترین رفیق هامو که هیچ اعتقادی به جمهوری اسلامی نداشتن و بزور به خدمت آورده بودنشون رو توسط مجاهدین از دست دادم. شبانه تو خواب با آر. پی. جی سوزونده بودنشون.»

مثل آتشفشان فوران کرد و در را به هم کوبید و از اتاق خارج شد. از فردا همه مرا طور دیگری نگاه می کردند. به همه گفته بودکه مواظب من باشندکه من عامل جمهوری اسلامی هستم. دیگرهم اتاقی هایم هیچ اهمیتی به من نمی دادند حتی اهالی ایرانی کمپ هم حرفهای عادل را باورکرده بودند و سعی درآزار و ازیتم می کردند. اگربه جمع شان نزدیک می شدم ازمن روی برمی گرداندند و هرکدام به راهی می رفتند. توی خانه هم نه صبحانه و نه شام برایم نمی گذاشتند. انکارم کرده بودند. وقتی وارد می شدم . حرفشان را عوض می کردند و به خیال اینکه من بدم می آید به آخوندها فحش می دادند. مشروب که می خوردند میگفتند به نابودی مخ هرچه آخوند و بچه آخونده. بعد بقیه با احساسات جواب می دادند: «نوششششش.»  

یک روزکه تنها و افسرده گوشه ی دیوار کافه ی کمپ نشسته بودم و سیگار می کشیدم دستی را روی شانه ام حس کردم برگشتم و دیدم مردی نسبتاً میانسال است. سلامی کردم و برخاستم پرسید:«تنها نشستی؟.»

گفتم:«هی!.»

گفت:«بیلیارد بلدی؟»

«نخیرتا حالا بازی نکرده ام.»

«خوبه پس من بالاخره شانس پیدا می کنم که یک بار هم که شده ببرم.»

بعد بادست اشاره داد و گفت:«پاشو بریم که من یادت بدم.»

به اتفاق داخل کافه ی کمپ رفتیم و ضمن بازی از هردری صحبت کردیم. اسمش علی بود و از بچه های اکثریت بود و ده سال در زندان بوده. دوسال پیش ازدواج کرده و الان هم

توراست می گفتی پدر/٢٣٧

 

یکسالی بود که به هلند آمده بود و تا آن موقع دو تا جواب منفی داشت.

کم کم شایعه ای که عادل درمورد من پخش کرده بود را به میان کشید و گفت:«اهمیت نده این بچه های مجاهدین همه اینطورند. تحمل انتقاد ندارن. تا حرفی مخالف میل شون رو می زنی، دست به شایعه پراکنی می کنن و آبروتو می برن. این کار رو با منم کردن. این آقایون فقط هرکسی که اسلحه دست بگیره و جلو مسعودخان خبردار وایسه رو انقلابی میدونن. اما گذشت زمان همه چیزو عوض می کنه. ازآن به بعدروزهایم را با علی میگذراندم. بالاخره با درخواستهای پی درپی ام موافقت شد و مرا نزدیک خانواده ایرانی جایگزین کردند.

حالا دیگر خودم به تنهاهی اتاقی داشتم که عکس دخترم و زنم را هم به دیوارش آویخته بودم. روزها را اغلب به کافه کمپ میرفتم  و گاه هم به شهر و گاه در اتاقم با مقداری گچ و گل که خریده بودم مشغول می شدم و چیزی درست می کردم و یا نقاشی می کردم. آنجا به اتفاق دو افریقائی که بعدها به امریکا مهاجرت کردند ماهنامه مخصوص کمپ را منتشرمی کردیم و انتشارات و کتابخانة کمپ دردست ما بود. از هرنشریه ایرانی خارج کشور از جمله مقاومت و مردم و کمون و کیهان لندن و تهران تایمزو.. و حتی اطلاعیه های مختلف گروهها و جریانات انقلابی و اخبارگردهمایی ها و تظاهرات ایرانیان خارج ازکشورهم می آوردیم و دردسترس اهالی قرارمی دادیم.

 ازآنجا که درکمپها نه ازدکترخبری بود و نه ازدارو و درمان. سعی می کردم که مریض نشوم هرنوع مریضی داشتی فقط مسکنی بیشتربه تونمی دادند واگردندان درد داشتی آنقدر باید دردش را تحمل می کردی تاحسابی عفونت کند و خانم مسئول داروئی کمپ ببیند که عفونت کرده و بعد نامه ای دست تومی داد تا به دندانپزشکی درشهربروی و دندانت را بکشند.

خیلی ها ناراحتی های جدی داشتندکه می بایست تحت مراقبت جدی و دائم پزشکی قرار

توراست می گفتی پدر/٢٣٨

 

میگرفتند. اماچون پناهنده بودند و اقامت نداشتند، مثل اینکه جزو انسان به حساب نمی آمدند. حق استفاده از خدمات پزشکی را نداشتند. خانم امیری که زن سالخورده ایرانی بود که به اتفاق دختردم بختش از ایران فرارکرده بودند و حالا چندسال بودکه درکمپ شهر «دراختن» بودند، ناراحتی قلبی داشت.

 اولین روزی که او را دیدم دم باجه تلفن کمپ به اتفاق چند نفر دیگر نشسته بودیم و آفتاب می گرفتیم که زن جوان ایرانی دیگری که همه می گفتند وضعش زیادجالب نیست و هر روز دو تا بچه ی کوچکش را توی کمپ رها می کند و به شهرمی رود و کاسبی می کند و با این کارش باعث آبروی ایرانی ها شده مشغول تلفن بود. با شوهرش در ایران صحبت میکرد. دم باجه تلفن درحالی که دامن کوتاه قرمز و تی شرت زردی که سینه هایش ازآن بیرون زده بود بتن داشت و مرد سیاه پوستی دست اش را گرفته بود، پشت تلفن با حالتی که انگارگریه می کرد به شوهرش که آن طرف خط بود فحش می داد و می گفت:«خدا بگم چکارت کنه مرد، تو منو با دوتا بچه فرستادی تو این جهنم و خودت داری تو ایران عشق میکنی  و...»

خانم امیری هم که آمده بود تا تلفنی بزند و منتظر بود تا رقیه خانم تمام کند. از این فیلمی

که او برای شوهرش پشت تلفن درمیآورد، حسابی عصبانی شده بود. وقتی که رقیه حسابی گریه شوهرش را با آن تئاتردرآورد و با خنده ای گوشی را گذاشت. خانم امیری سعی کرد با زبان مادرانه ای راهنمائی اش کند و گفت :«زن حیا هم چیزخوبیه وا...! تو چرا دروغ میگی، تو اصلاً نمی دونی بچه هات کجان و چی می خورن. هر دفعه یکی دست شونو می گیره و لقمه ای دستشون میده، خدا رو خوش نمیاد که این دو تا طفل معصوم رو همین جوری ول می کنی و ازصبح میری بیرون و نیمه شب برمی گردی.»

رقیه که با آن ناخن های بلند ولاک زده اش سیگاری را میان انگشتانش گرفته بود و آدامسی را توی دهنش می جوید، با بی حیائی تمام رو به خانم امیری کرد و گفت:«به توچه

توراست می گفتی پدر/٢٣٩

 

پیره زن مردنی که من کجا می رم  و چکارمی کنم؟. مگه تو وکیل منی؟»

خانم امیری که کمی از بدزبانی رقیه جا خورده بودکمی ترسید و خودش را به عقب

کشید و گفت:«حداقل اگه به خودت رحم نمی کنی به این دوتا بچه ی معصومت رحم کن، توچه جور مادری هستی؟»

رقیه که حالا ازعصبانیت داشت به سوی خانم امیری می رفت و آن مرد سیاه پوست داشت دست اش را می کشید تا مانع اش شود، گفت:«من میرم کارمی کنم به کسی هم ربط

نداره. توهم برو مواظب دخترخودت باش مارمولک.»

آن چند جوان معتاد ایرانی هم که کمی آن طرف ترنشسته بودند با صدای بلندی خندیدند و یکی شان گفت:«اونم چه کاری وخطاب به رقیه گفت:«خانم بی زحمت آبروی کارو نبرید، یه عده ای دارند ناسلامتی کارمی کنن.»

آخه آن جوانهای ایرانی درکمپ کارهائی می کردند، مثل شستن ملحفه ها وگرداندن بار کمپ و دوچرخه سازی و غیره و روزی دوگیلدن می گرفتند.

رقیه با شنیدن صدای خنده آنها عصبی شد وگفت:«به شما چی مفنگی ها؟ شمابرین خودتونو درست کنید.»

بعد دهنش را کج کرد و ادای رسول را درآورد و گفت:«آبببررویه کارررو نبرید خخانم!»

رسول که هم چنان نشسته و به دیوارتکیه داده بود و تسبیهی را میان انگشتانش می چرخاند

گفت:«مگه من چمه جنده خانم؟»

رقیه که دیگر حسابی عصبانی شده بود رو به خانم امیری کرد و دامن کوتاه و قرمزش را دوستی بالا زد به طوریکه ُشرت توری سفیدش بیرون افتاد و با خشونتی تمام و با صدای بلند که توی فضای کمپ پیچید گفت:«آهای مردم، همه بدونید که من اینکاره ام. هرکی پولشو داره بیاد جلو.»

بعد رو به خانم امیری کرد وگفت:«من اینکاره ام. به کسی هم ربط نداره، اگه کسی

توراست می گفتی پدر/٢۴٠

 

اعتراضی داره بیاد جلو.»

مُحسن یکی دیگرازآن بچه هاگفت:«خانم، ناشلامتی ما مردیم ها اینجا نششتیم، به غیرتمون برمی خوره که کشی بدونه شما ایرانی هشتید.»

رقیه که هم چنان ازعصبانیت دهنش کف کرده بود، حرف محسن راقطع کرد وگفت:

«خوبه خوبه، تویکی برو بمیرمفنگی ایکبری معتاد. و ادامه داد :«اگه شما مَرد بودین و غیرت داشتین، کشورتونو برا آخوندها ول نمی کردین و فرارکنین بیاین اینجا.»

رسول گفت:«تو که جرأت داشتی چرا آمدی، ممل؟»

رقیه گفت:«دیگه ضر زیادی نزنید والله خشتکتونو در می آرم.»

مرد سیاه پوست همراهش که از شهربا او آمده بود، زیر بغلش را گرفت تا از آنجا دورش کند. خانم امیری که با دیدن این برخورد از رقیه رنگش پریده بود و همانجا کنار دیوارکافه روی زمین نشست و من دیدم که مثل اینکه حالش خوب نیست جلو رفتم و دستی روی شانه اش گذاشتم و گفتم:«حالتون خوبه خانم؟»

دست اش را روی دستم که روی شانه اش بودگذاشت و مثل آنکه می خواست چیزی بگوید، اما نمی توانست. نفس های کوتاه می کشید. یکی ازبچه ها به طرف بهداری کمپ

دوید تا کمک بیاورد، اما خیلی زود برگشت و گفت که بهداری تعطیله و کسی آنجا نیست.

بچه های دیگر آمدند و زیربغلش را گرفتیم و داخل کافه بردیم و لیوانی آب سرد برایش آوردیم. دقایقی بعد حالش کمی بهتر شد. می گفت ناراحتی قلبی دارد، فشار خونش بالاست اما چون هنوز جواب ندارد نمی تواند برای عمل به بیمارستان برود.  

چند ماه گذشت و در این کمپ هم شاهد اتفاقات وحشتناکی شده بودم که مرا می ترساند و روزگارم را پُراز استرس و دلهره کرده بود. اغلب روزها می دیدم که چطور پلیس ها میریختند توی کمپ و بعضی ها را که می بایست دیپورت شوند دستگیر می کردند و دستبند می زدند و با خودشان می بردند.

توراست می گفتی پدر/٢۴١

 

 ایرانی دیگری توی کمپ مان بود که نامش آقارضا بود. شنیده بودم که حدود سه سال است که توی کمپ بود و دو تا جواب منفی داشت. زن جوانش با خواهر زاده ی خودش که قبلاً با آنها در یک خانه زندگی می کردند و حالا خواهر زاده جواب مثبت گرفته بود روی هم ریخته و بعد از آنکه گندش در آمده بود و کارشان به دعوا کشیده بود. مرد بیچاره پس از درگیری با خواهر زاده اش پلیس ها دستگیرش کرده بودند. پس از چند روز که دوباره بر گشته بود، اتاقش را جدا کرده بودند. حالا همسایه ی من شده بود. اغلب توی خودش بود. دائم سیگار از دستش نمی افتاد. می گفت:«این حرمزاده خواهرزاده ام، خودم کمکش کردم که از ایران خارج بشه. چقدر به او خوبی کردم. مثل بچه ی خودم ازش نگهداری کردم و....»

مدتها از اتاقش بیرون نمی آمد پشت پنجره می نشست و بیرون را نگاه می کرد. اغلب میدید که زنش دست در دست خواهر زاده ی جوانش که حالا آنها با هم زندگی می کردند، در محوطه ی کمپ قدم می زنند. پلیس حکم کرده بود که حق ندارد که به چند متری آنها نزدیک شود. دیگر صورتش را اصلاح نمی کرد. همیشه توی خودش بود. از اتاق بیرون نمیآمد. روز به روز لاغرتر می شد. گاه برایش بشقابی غذا می بردم. اما می دانستم که دورش می ریزد. بعضی وقت ها قبول می کرد که وارد بشوم و پیشش بنشینم و گپی بزنیم. اما او فقط گوش می کرد. انگار دیگرحرفی برای گفتن نداشت. دائم سیگار می پیچید. ریشش بلند شده بود یقه اش چرکین و اتاقش بوی تعفن عرق بدن می داد. یکشب یک بطری عرق هارتیفل هلندی را با دو استکان بردم  تا با هم بخوریم. دیر وقت بود. شب نشینی توی کمپ ها امری عادی بود. تا سپیده ی صبح نشستیم و گپ زدیم. در طول تمام شب عکس تنها دختر سه ساله اش را جلوی دستش گذاشته بود و با هر استکان که بالا میزد نگاهش می کرد.

 آنشب برایم از ایران و دوران قبل از آمدنش به هلند گفت.که عمده فروش خشکبار بوده

و برای خودش بیا و بروی داشته. زندگی مرفه و خانه ی مجللی و پاترول صفری. عکس همه را یکی یکی نشانم می داد. می گفت خواستِ زنش بوده که به اروپا بیایند. او اصلاً راضی به

توراست می گفتی پدر/٢۴٢

 

این مهاجرت نبوده. نه سیاسی بود و نه هرگز مشکل سیاسی داشته. به خاطر زنش همه چیز را در ایران رها کرد و به اینجا آمده. گفتم:«خوب شما کاری که باید می کردید کرده اید. حالا هم دنیا به آخر نرسیده می تونید به ایران برگردید و زندگی را دوباره از سر بگیرید.»

 با صدای گرفته ای گفت:«چی می گی؟ بدون دخترم؟ می میرم. نمی بینی هر روز پشت پنجره ام؟ تازه ایران برم چکار با این آبرو ریزی.»

گفتم:«این ننگی برای شما نیست، بلکه ننگ خانم تان است. شما انسان درستی هستید. این او بوده که خیانت کرده، نه شما.»

گفت:«همین درستی و احمقی به این روزم انداخت.» 

گفتم:«بهرحال اینجوری هم اذیت می شی. نمی شی؟. تا کی می خوای پشت پنجره بشینی؟ بالاخره اونا همین روزا خونه می گیرن و از کمپ میرن.»

گفت:«نمی دونم.»

 بعد بسته ی توتونش را از روی میز جلویش برداشت و ازم خواست تا تنهایش بگذارم. فردای آنروز ازعلی دوستم شنیدم که عادل برای همیشه به عراق رفته تا به مجاهدین بپیوندت. علی با بچه های فعال بیرون از کمپ ارتباط داشت. گاه افرادی به دیندنش می آمدند. همیشه از اخبار بیرون معطلع بود. و درهمه ی حرکت ها شرکت داشت. اما این اواخر دیگر از همه چیزخسته شده بود. علاقه ای به آن ارتباط ها نداشت. می گفت:«همش بازیه. خود گول زنیه. همه ادعای رهبری ایران رو دارن. تحلیلهای درست و روشنی ندارن. به بن بست رسیده اند و...»

حالا مدتی بودکه دیگر از آن ارتباطهای سیاسی بریده بود. دیگر در هیچ برنامه ای شرکت نمی کرد. باتفاق او چند بار در راهپیمایی های مختلف شرکت کردم. آخرین باری که باهم به تظاهرات رفتیم. دفعه ای بود که برای آزادی فرج سرکوهی دم سفرت ایران در لاهه رفتیم. وقتی به دم سفارت رسیدیم و آن جمعیت رادیدکه باچه شور و حالی علیه جمهوری اسلامی

توراست می گفتی پدر/٢۴٣

 

شعارمی دادند و آزادی زندانی سیاسی را فریاد می زدند گفت:«می بینی که چطور فریاد میزنند.»

 منظورش راخوب متوجه نشدم. و او ادامه داد:«متأسفانه یک فرهنگ غلطی دربین جریانات انقلابی هست که عادلانه نیست. و اون اینه که تا تو زندانی براشون یک قهرمانی. برات سینه می درند و برای آزادیت دست به هرکاری می زنن. حتی اگه شده خودشونو آتیش می زنن. اما به محض اینکه آزاد می شی ولت می کنند و کم کم می شی یه خائن. عده ای فکر می کنن هرکسی که تو زندان اعدام  نشده و آزاد می شه یک خائنه. می گن چرا آزاد شد. حتماً بارژیم و دستگاههای اطلاعاتی رژیم همکاری کرده. وگر نه چرا اعدام نشده. و ادامه داد:«بهت قول می دم که روزی بیادکه اگه همین آقای سرکوهی تحت فشارهای بین المللی آزاد بشه بعدها انگ خائن بهش بزنن و سکه ی یه پولش بکنن.»  

یک روز مثل هر روز با علی قدم می زدیم رفتیم تا از پشت شیشه نگهبانی لیست پُست را نگاه کنیم. متوجه نامه ای که از وزارت دادگستری برایم آمده بود شدم. آن چنان نامه ای با آرم وزارت دادگستری فقط معنی اش جواب بود. قلبم طپش سختی گرفت می ترسیدم که بازش کنم وجواب منفی باشد؟. نکند حکم دیپورتم باشد؟.

بالاخره به اتفاق علی بازش کردیم و جواب مثبت بود. معنی اش این بودکه با درخواست پناهندگی من موافقت شده بود. معنی اش این بود که من دخترم وزنم را خواهم دید و دوباره به هم خواهیم پیوست، معنی اش این بودکه من ازعذاب های کمپ و تنهای خلاص می شوم. معنی ش این بود که من صاحب خانه ای مثل تمامی مردمی که درشهرمی بینم می شوم. اما خوشحالی من ساعاتی بیشتر طول نکشید . چرا که دیدم یک دفعه کمپ شلوغ شد همه در آمد و رفت بودند. تعدادی ماشین پلیس و آمبولانسی آمده بود. باتفاق علی رفتیم تاسر و

گوشی آب دهیم.

 

توراست می گفتی پدر/٢۴۴

 

شنیدیم که آقارضا خودش راتوی کانالی که در نزدیکی کمپ بود غرق کرده بود. حوالی غروب جسدش را از آب بیرون آوردند و با آمبولانس بردند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

توراست می گفتی پدر/٢۴۵

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

« ۲۶»

 

حالا دیگر با هزار امید و آرزو و شوقی وصف ناپذیرخانه ای درشهر لاهه گرفته بودم و با مقدار پولی که از ایران با خودم آورده بودم مقداری لوازم خانه خریده بودم و پس ازچند ماه دوندگی از این اداره به آن اداره هم کارآمدن زنم و دخترم را تمام کرده و درانتظارآمدنشان روزشماری می کردم. یک روزکه به شهرداری رفته بودم و در انتظار نوبتم نشسته بودم کریم دوست عراقی ام رادیدم که به اتفاق زن و دخترش آمده بودند تاکارت های شناسنامه شان را بگیرند. ازاینکه می دیدم بالاخره بعد ازآن همه گریه های شبانة کریم درکمپ زن و بچه اش آمده اند و درکنارهم هستند خوشحال بودم. و به روزی می اندیشیدم که زن و دختر من هم آمده اند و ما هم درکنارهم هستیم.

توراست می گفتی پدر/٢۴۶

 

به هم دست دادیم و روبوسی کردیم. زنش درحالی که مقنعه ی مشکی ای را به سر داشت به عربی چیزی گفت. کریم ترجمه اش کرد وگفت:«می گوید که کریم وصف شمارا برای من کرده و من دعا می کنم که زن و بچه ی شماهم زودتر بیایند.گفتم:«مرسی.» و بعد از چندروز مرا برای شام به خانه شان دعوت کردند. زنش خورشت بامیه ی خوشمزه ای درست کرده بود. که مزه اش فراموش نشدنی بود. موقع صرف شام کریم ازدورانی که باهم درکمپ بودیم تعریف کرد و خطاب به زنش گفت که:«می دونی فاطمه، زمانی که من در جبهه بودم آربُد هم درجبهه  مقابلم بوده. و به روی هم تیراندازی کرده ایم.»

توی حرفش پریدم وگفتم:«من نه، اما کریم به روی من شلیک کرده.»

گفتم:«خوب ماهردو وسیله بودیم. و شرایط یابهتربگویم دولتها ما را بی آنکه خودمان انتخاب کرده باشیم درمقابل هم قرار داده بود.»

    کریم به دسته گلی که برایشان برده بودم و حالا زنش او را باسلیقه درگلدانی گذاشته بود و روی میز بود اشاره کرد وگفت:« و امروز برای هم گل می آوریم.»

 ازآنجاکه من هنوز بیکار بودم و برای کارکردن می بایست اول زبان هلندی را فرا میگرفتم و بعد حرفه ای را درمراکز فنی و آموزَی یاد می گرفتم. بعد درصورت اخذ دیپلم آن رشته تازه واجد شرایط برای کارمی شدم. و هنوز برای امرارمعاش مستمری بیکاری میگرفتم.

به خودم گفتم که زبان هلندی راکه واجب و ضرورت دارد که فراگیرم چون من میخواهم دراین مملکت زندگی کنم. اما اینکه حرفه ای را فراگیرم! من برای خودم تکلیفم روشن است. اگرچه سنم قدری بالاست، امادرهرصورتی به دانشگاه هُنر می روم چرا که من مجسمه سازهستم و هرگزحاضربه کاردیگری نیستم.

دراین خوش خیالی روزگار را درانتظارآمدن خانواده ام می گذراندم. به اتاقهای خالی خانه ام نگاه می کردم و جلو نظرم می آوردم که زنم روی آن کاناپه ی سبز رنگ مخملی نشسته و

توراست می گفتی پدر/٢۴٧

 

کمی آنطرفتردخترم هم با اسباب بازی قشنگی که برایش خریده ام مشغول بازی است. گاه به بالکن می رفتم و ازآن بالا به محوطه ی سبز و چمن کاری شده ی پشت خانه مان که مقداری تاب و سُرسُره برای بچه ها درآن نصب شده نگاه می کردم و درخیالم می دیدیم که آن پایین دخترم با شیطنت مشغول بازی است. شبی نبود که خواب آمدنشان را نبینم.  

گاه پیرزنی که عمرش نزدیک بالای هفتادسال و نامش«هتی»بود درطبقه هم کف آپارتمانمان زندگی می کرد مرا در راه پله می دید و تنها همسایه ای بود که با من سلام و احوالپرسی میکرد. ازهمان روزهای اول که به این آپارتمان آمده بودم او دیده بود که هرروز اسبابی میخرم و به خانه میآورم. تا وارد پله ها می شدم درحالی که حسابی به خودش رسیده و ُرژ قرمز روشنی به لبهای پراز چروکش زده بود و مثل همیشه لباسهای شیک بارنگ های روشن به تن داشت و بوی تند عطرمی داد. دم درخانه اش گویی در انتظار من ایستاده بود. تامرا میدید تبسم پُرمهری به لب می نشاند و بعد از اوضاعم می پرسید.

انگلیسی را خوب حرف می زد و زمانی رئیس اداره ی مهمی بوده. او تنها کسی بودکه با او درد دلی می کردم. دیگر همه ی داستان مرامی دانست. زن بسیار مهربانی بود. بارها گفته بود که اگرنیازی داشتم به او مراجعه کنم و من هم بارها نامه هایی که ازطرف شهرداری و بیمه و جاهای دیگرکه برایم می آمد نزد او می بردم و او برایم می خواند و به انگلیسی برایم ترجمه شان می کرد. گاه مرا به داخل خانه ی بسیار شلوغ و تمیزش با آن همه لوازم لوکس و قدیمی که باسلیقه ی خاصی چیده شده بودند دعوت می کرد و داخل می رفتم و به شوهرش «خه یس»که همیشه سیگار برگ کوبایی به لب داشت، سلامی می کردم و ساعتی می نشستم و فنجانی قهوه همراه با تکه ای کیک برایم می آورد و تامن قهوه ام را می خوردم  او هم نامه هایم را یکی یکی و با دقت باز می کرد و می خواند. بعد ازآنکه راهنمایی ام می کرد، همه را دوباره با همان دقت داخل پاکت هایشان می گذاشت. هنوز ماهی از آشنایی مان نگذشته بود که یک روز که از خرید می آمدم با دیدن من مثل همیشه ازخانه اش بیرون آمد و سلام و

توراست می گفتی پدر/٢۴٨

 

احوال پرسی کرد. صدایش تغییرکرده بود. آرام ترحرف می زد.گفت:«می دونی که «خه یس» تمام کرده؟»

خدای من چه می شنوم! ازم خواست تا اگر می خواهم داخل شوم. بی آنکه چیزی بگویم پشت سرش وارد خانه اش شدم. دیدم که «خه یس» روی کاناپه مثل آنکه خوابیده باشد دراز

کشیده و اتاق هنوز بوی سیگار برگ اش را می دهد.  به خه یس اشاره کرد و گفت:«ساعتی پیش تمام کرد.»

شوکه شدم. دقایقی همجنان نگاهش کردم. زیانم بند آمده بود. باید چیزی می گفتم. هیچ جمله ای توی دهنم نمی آمد. ناخودآگاه گفتم:«من همین دیروزدم حیاط دیدم اش که با دوچرخه برای خرید می رفت. باهاش سلام و احوالپرسی کردم. سالم سالم بود. او از زن و بچه ام پرسید و با من شوخی کرد وگفت:«حقیقت اش رو بگو بیشتردلت برازنت تنگ شده یا دخترت؟»

 هتی  به آرامی سری تکان داد وگفت:«آره «خه یس» اهل شوخی بود و ادامه داد:«خوب دیگه، ما زندگی مونوکردیم. بیشتراز این می خوایم چکار؟»

زنگ درخانه اش را زدند. دوتا پلیس و بعد آمبولانسی با دو مأمور آمدند. من بلند شدم تا آنها را تنها بگذارم و وسایلم را که دم در رها کرده بودم بردارم و به داخل خانه ببرم. از بالا دیدم که جسد«خه یس» را روی برانکاد به سوی آمبولانسی که توی خیابان بود می بردند. ساعتی بعدکه پلیس ها رفتند، پایین رفتم و زنگ زدم. در راگشود. گفتم:«حالا برنامه تان چیست؟ چه کاری ازمن ساخته است. و کی مراسم خاک سپاری دارید؟»

گفت:«بسیار ممنونم. مراسم خاصی نداریم. به بچه هایم خبرداده ام. پسرم که مقیم امریکاس گفت که نمی تونه بیاد. اما دخترم که مقیم آلمانه گفته که برا مراسم سوزوندنش حتماً می آد. تا اون موقع هم من کارخاصی ندارم. خود شرکت بیمه همه ی کارهای لازم را میکند.»

توراست می گفتی پدر/٢۴٩

 

 قول دادکه برای مراسم سوزاندنش حتماً خبرم کند. مدتی ازش خبری نبود. چند بار زنگ درخانه اش را زدم و خانه نبود. نگران بودم که مرا برای روز سوزاندن«خه یس» فراموش کند. 

بالاخره بعد از دوسه هفته بطور اتفاقی دیدمش. گفت که بعد از مراسم چند روزی را نزد

دخترش به آلمان رفته. پس ازمرگ شوهرش ارتباط ما بیشترشد. هروقت که برای خرید میرفتم لیست او را هم می گرفتم و برای او هم خرید می کردم. گاه می دیدم درحالی که چیزهایی خریده با آن عصای چرخدارش بزحمت قدم بر می دارد. از پشت قدم هایم را تند می کردم و بهش می رسیدم  و سلامی می کردم  و می گفتم که:«چرا به من نگفتید تا براتون خرید کنم؟»

با تبسمی که همیشه برآن چهره ی لاغر و تمیزش داشت می گفت:«بعضی وقتا که هوا آفتابیه، دلم می خواد قدمی بزنم، برام خوبه.»

چند ماهی دیگرگذشت و من دیگر مدرسه ی زبان می رفتم. کریم هم به همان مدرسه میآمد و دریک کلاس بودیم. او در عراق تکنسینی ماشینهای آبیاری را خوانده بود و قصد داشت تا درهلند همان رشته را ادامه دهد. رؤیاها برای خودش داشت. می گفت با تجربه ای که درآن رشته دارد امکان موفقیت اش بیشتراست و عاشق آن کاراست.

حالا هر دو مشغول فراگیری زبان بودیم و هنوز ازآمدن زن و بچه ام خبری نبود. تا اینکه یک روز متوجه بوی تعفن آزاردهنده ای در ساختمانمان شدم. هر روزکه می گذشت بوی تعفن شدیدتر می شد تا جایی که دیگرغیرقابل تحمل شده بود. دلم می خواست که از همسایه ها علت اش را بپرسم. اما ازآنجا که تنها با «هتی» ارتباط داشتم و حالا او هم چند روزی بود که خانه نبود و نمی دیدمش، مانده بودم تا با این بو چکارکنم. توی ساختمان نمی شد نفس بکشی. پیش خودم می گفتم این ملت دماغ هایشان کیپ است. چراکسی پیگیر قضیه نمی شود؟ چند باردیگر زنگ خانه ی «هتی» را زدم. خانه نبود. فکرکردم که حتماً باز دخترش ازآلمان آمده و او را نزد خودش برده. فردای آنروزکه از مدرسه می آمدم، ازتوی

توراست می گفتی پدر/٢۵٠

 

خیابان دیدم که پنجره های هتی بازاست. خوشحال شدم. فکرکردم که برگشته و باز بودن پنجره اش به این معنا بودکه او خانه است. کلید راکه در درحیاط چرخاندم و وارد راهرو شدم دیدم که«توم» همسایه دیگرمان به اتفاق چند نفر از همسایه های دیگرتوی راه پله ایستاده اند و مشغول صحبت هستند. سلامی کردم و خواستم تا ازکنارشان رد شوم که با دیدن من به خانه «هتی» اشاره کرد و گفت:«زن بیچاره چند روز بودکه توخونه ش مُرده بود و کسی نمی دونست.»

 با شنیدن این حرف چقدراز او بدم آمد. قلبم گرفت و گوشهایم به صدا افتاد. توم سری تکان داد و ادامه داد:«آره واقعیت داره. مگه شما این بوی تعفن رو توی این چند روزه حس

نکرده بودین؟»

سری بعنوان تایید تکان دادم و «توم» ادامه داد:«حقیقت اش مادیگه تحمل نداشتیم. بعضی ازهمسایه ها فکرمی کردند که کسی تو زیرزمین بوته های ماری جوانا کاشته. تا اینکه من امروز به پلیس تلفن کردم و اومدن و علت رو پیدا کردن.»

بعد سری تکان داد و گفت:«پیرزن چقدر بادکرده بود. وحشتناک بود. بهترکه شما ندیدیش.»

بعداً از یکی دیگر ازهمسایه ها شنیدم که همه به من مشکوک بوده اند و فکر می کردند که علت آن بو من بوده ام. بعضی ها گفته بودند که:«این آسیایی ها غذاهای عجیبی میخورن و چیزهای کثیفی توی غذاهاشون طبخ می کنند. دیگری گفته بود که نه فکر کنم تو زیر زمینش کارهایی می کنه و شاید بوته های ماری جوانا کاشته و این بوی کودآن است و..

بی آنکه بدانم جسدش را کجا برده و کجا خاکش می کنند. اورا برده بودند. چند روزبعد که مثل همیشه روی کاناپه درازکشیده بودم و غرق درفکر و رؤیا بافی بودم زنگ در را زدند. بلند شدم و بطرف دررفتم. در راکه بازکردم. دیدم زن میانسالی به اتفاق «توم» درآستانه  در ایستاده اند. زن سلامی کرد و خودش را معرفی کرد وگفت که:« منِ «استر» دختر هتی هستم.»

گفتم:«آ هان، همون که در آلمان زندگی می کنه.»

توراست می گفتی پدر/٢۵١

 

گفت:«بله. مادرم خیلی از شما برای من تعریف کرده. من کاملاً شمارو می شناسم. فقط قیافه تون رو ندیده بودم. مادرم همیشه می گفت که چقدر به شما زحمت می داده.»

گفتم:«چه زحمتی خانم. وظیفه ام بوده. ضمناً ایشون بیشتر به من محبت داشتن. این من بودم که همیشه به او زحمت می دادم.»

تعارف کردم تا داخل شوند و قهوه ای بخورند. گفت:«نه متشکرم. الان فرصت اش نیس. باشه یه وقت دیگه. و ادامه داد:« اگه فرصت داری می تونی چند دقیقه با ما پایین بیای؟»

گفتم:«حتماً. و با آنها پایین رفتم. درخانه ی مادرش باز بود. من و توم پشت سراو واردخانه

شدیم. استردرحالی که دستة کلید خانه را دردست داشت به اتاق پذیرایی اشاره کرد و دستش را دور اتاق چرخاند و گفت:«مادرم وقتی که درآلمان نزد من بود گفت که بعد از مرگش هر لوازمی که شما لازم دارید بردارید و...»

میان حرفش پریدم وگفتم:«اصلاً حرف اش را نزنید. من ازمادرتون چیزایی دارم که تا آخرعمرم با من خواهند بود.»

نمی دانم منظورم را فهمید یا نه. گفت:«اگه نبرید ما همه رو بهرحال به کلیسا می دیم. شما خوب به وسایل نگاه کنید و ببینید که چیزی بدردتون می خوره بردارین.»

گفتم:«خانم. من فقط دوست داشتم درمراسم خاکسپاری اش شرکت کنم.»

گفت:«ما مراسم خاصی نداریم و شرکت بیمه ترتیب همه ی کارهاشو داده. و شنبه ی آینده جسدشو می سوزونند.»

گفتم:«یعنی هیچ مراسمی؟»

سرش را تکان داد و گفت:«هیج مراسمی.»

 

 

 

توراست می گفتی پدر/٢۵٢

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

« بخش پایانی»

 

... پس از اتمام داستان کنجکاویم بیشتر شد. دلم می خواست تا هر طور شده این طرف را پیدا کنم و هم دفتر را که اینهمه زحمت برایش کشیده به اش برگردانم و هم ببینم که بالاخره کارش به کجا کشیده. فردای آنروز به شرکت خانه زنگ زدم و تا ببینم که آیا آنها می دانند که به کجا نقل مکان کرده اند. کارمند شرکت خانه پس ازآنکه مرا دقایقی طولانی پشت خط نگه داشت تا با نگاه کردن در کامپیوترش سر نخی پیدا کند گفت که متأسفانه آنها نمی دانند که به کجا نقل مکان کرده اند و توصیه کرد که به شهرداری مراجعه کنم و آنجا حتماً می دانند که آدرس جدیدشان کجاست.

 

توراست می گفتی پدر/٢۵٣

 

چندروز بعد به شهرداری رفتم و خودم را یکی ازدوستان آنها معرفی کردم وگفتم که امانتی مهمی برایشان دارم که باید بهشان بدهم. زن کارمند اول حرفم را باور نمی کرد و میگفت که ما آدرس دیگران را به راحتی  نمی توانیم به هرکسی بدهیم. اما بالاخره با قدری تعریف کردن از گل سینه ی مسخره ای که به یقة کت سبز رنگش زده بود. آدرس و شماره تلفن شان را پرینت کرد و جلویم گذاشت. وقتی که به آدرس نگاه کردم دیدم که فقط چند خیابان با خانة جدید خودمان فاصله دارد.

به خانه که آمدم چند بار زنگ زدم اما کسی گوشی را بر نمی داشت. بالاخره شب بعد از صرف شام دوباره زنگ زدم. خانمی با صدای گرفته و مریض حال گوشی را برداشت و از الووگفتن فارسی اش فهمیدم که خودشانند. سلام کردم و خودم را معرفی کردم. اما مانده بودم که چه بگویم. پرسیدم آقای مهاجر منزل تشریف دارن؟ زن لحضه ای سکوت کرد. چند بار الوو الووگفتم .

پرسید:« شما؟»

گفتم: از دوستانش هستم. پرسید:«شما کی هستید؟ ازکجا زنگ می زنید؟»

فهمیدم که کاررا خراب کرده ام. خیلی زود برآن شدم تا حقیقیت را بگویم. و گفتم که:

«حقیقتش خانم، من مستاجر بعد از شما هستم. وقتی که به خانة قبلی شما اسباب کشی کردیم، یک چیز خیلی مهم ازشماجا مانده که می خواستم اگر اجازه بدید خدمتون بیارمش.»

پرسید:«چیه. ما چیزی جا نذاشتیم. جز یه کمد بدرد نخور.»

«نه خانم خیلی با ارزش تر از این حرفاست.»

«خوب چرا نمی گین چیه شاید اصلاً مال ما نیست.»

«شک ندارم که مال شماست. آقاتون منزل تشریف ندارن؟»

«نه.»

توراست می گفتی پدر/٢۵۴

 

«کی تشریف میارن؟»

با لحنی کمی عصبانی گفت:«آقا این بازیها چیه در میارین. بگین چیه و خلاصمون کنید.»

«دفترخاطرات آقای مهاجره. آقای آربُد مهاجر.»

لحظاتی سکوت کرد و دوباره چند بار الووگفتم و با صدای بغض آلودی گفت:«آربُد؟ اما او هرگزدفتر خاطراتی نداشت. شما اشتباه می کنید.»

گفتم:«اینهاش تودستمه. پشت کمدتون پیداش کردم. اگه اجازه بدین می آرمش تقدیمش می کنم.»

گفت:«شما آدرستون کجاست. من خودم میام می آرمش.»

گفتم:« نه شما زحمت نکشید. اگه مسئله ای نمی دونید من می آرمش.»

قبول کرد و همان شب به آنجا رفتم. سر راه دسته گل آفتابگردانی گرفتم و در حالی که باران تندی می بارید به در خانه شان رسیدم. زنگ در را که زدم مثل آنکه منتظرم بود بی آنکه بپرسد کی هستم در راگشود و از چند پله بالا رفتم. به طبقه ی دوم که رسیدم در خانه شان را از قبل باز گذاشته بود. با پشت انگشتم چند ضربه به در زدم و یاالله گفتم و صدایش را از داخل شنیدم که گفت:«بفرمائید. بفرمائید.»

من به رسم ایرانی مان کفشهایم را در آوردم و وارد خانه شدم. نیلو شکسته تر ازآنی بود که توصیفش را درخاطرات آربُد خوانده بودم. لاغر و سبزه روکه موهایش بیشتر به سپیدی میزد.

 توی پذیرایی کوچکشان نشستیم. چایی را که از قبل حاضرکرده بود و بویش تا اتاق نشیمن آمده بود را درآن هوای بارانی و سرد انسان را به هوس می انداخت. به آشپزخانه رفت تا چای بیاورد. من در غیاب او سرم را دور اتاق چرخاندم. که با تابلو ها و مُعَرقهای ایرانی تزئین شده بود و رنگ و بوی یک خانه ی ایرانی را داشت. روی دیوار قاپ عکسی از دختر و پسرش آویخته بود با خودم گفتم که حتماً او فرناز است و آن پسر هم فربُد. از ظاهر خانه

توراست می گفتی پدر/٢۵۵

 

معلوم بود که ازخانه ی قبلی که اکنون ما درآن زندگی می کنیم کوچکتر است. با سینی چای تازه دم آمد و روی کاناپه ی مقابلم نشست. توی قندان چند تکه نبات زعفرانی هم انداخته بود. نمی دانستم از کجا شروع کنم. چای ام را برداشتم و پرسیدم:«آقا آربُد تشریف

ندارن؟»

 آه عمیقی کشید و سرش را به علامت نه تکان داد. نا خودآگاه گفتم:«چه بد. خیلی دلم

می خواست که از نزدیک ببینمش.»

مثل کسی که سردرد داشته باشد، دستی به پیشانی اش کشید. و با همان صدای گرفته گفت:« آربُد سال گذشته فوت کرده.»

استکان را روی میزگذاشتم و انگارشوکی به من وارد شد. پرسیدم:«جدی می گین خانم؟ چطور؟»

گفت:«مُردن که دیگه چطور نداره. یه شب که ما همه خواب بودیم خودشوحلق آویز کرده بود.»

گفتم:«ببخشید. آخه چرا؟»

«داستانش طولانیست. شرایط اینجا از لحاظ روحی داغونش کرده بود. زیاد فکر می کرد. شبا تا دیر وقت می نشست و سیگار می کشید. می گفت احساس بیهودگی می کنه.»

آهی عمیقی کشید و ادامه داد:«بقول خودش قناری که نخونه دیگه به چه درد می خوره.»

«همش تقصیرخودش بود. اگر توی ایران می موندیم، شاید آخرش به اینجا نمی کشید. من مخالف اومدنمون به اینجا بودم. زندگی خوبی داشتیم. اونم برا خودش مشغول بود و هم شرکت تبلیغاتی داشت و هم کار مجسمه سازی می کرد.»       

گفتم:«خوب چرا اینجا هم همان کار مجسمه سازی را ادامه نداد؟»

گفت:«خیلی سعی کرد. اما نشد. نمی ذاشتنش. سوسیال می گفت باید بره کارکنه. مجسمه سازی سرگرمیه. اونم زیربارنرفت. اون موقع ما مستمری سوسیال می گرفتیم که قطعش

توراست می گفتی پدر/٢۵۶

 

کردند. برا اینکه من دانشگاهمو تموم کنم او مجبور بود که کارکنه. بعد بالاخره مجبور شد با کمر دردی که داشت بره و تن به هرکاری بده. از گوجه چینی گرفته تا کانال کندن و... بعد دیسک کمرش خیلی شدید شده بود و نمی تونست دیگه از اون کارای سخت بکنه. من که تموم کردم سرکار رفتم و او هم چهار سالی گرافیک خوند. اما بعد از اینکه مدرکشوگرفت قضیه یازده سپتامبر پیش اومد و اوضاعی که خودت بهترمی دونی. هرچه تقاضای کار میکردکسی نمی گرفتش. تا نیروهای جوون و هلندی مونده بود، کسی اونو نمی گرفت. بارها بهش اطار کردم تا به برادرش که توی ایران وضعش ردیفه و چند تا کارخانه داره بگه تا بلکه کمکی بهش بکنه و یه مغازه ای یا آتلیه ای چیزی بزنه. بی فایده بود. زیر بار نمی رفت. یکی دو سالی خونه بود وکارای خونه رو می کرد و به بچه ها میرسید. چون من کار می کردم. از اینکه کاری نمی تونست بکنه عذاب می کشید. تعادل روحی اش به هم خورده بود. بیشتر شبها کابوسهای وحشتناک می دید. خواب رو به همه مون حروم کرده بود. هرشب تا صبح دهها بار بیدارمی شد و میرفت توی بالکن سیگار می کشید. ارتباطشو با همه قطع کرده بود. حتی با ایران با برادر و خواهرهاش. ماههای آخردرهفته دوکلمه حرف نمیزد. توی خودش رفته بود. اشتهایی به غذا نداشت.»

پسرش و اندکی بعد دخترش وارد شدند. سلام کردند وگفت:«شما که دیگه حتماً می شناسیشون.»

 گفتم :«بله ، این فرنازخانمه و اینم آقا فربُد.»

بچه ها به نوبت به من دست دادند و نیلو از آنها خواست تا به اتاقشان برگردند. بعد لبه ی سینی را گرفت و پرسید :«می خوای یه چای دیگه براتون بیارم؟»

« اگه زحمت نمی شه. ممنون می شم.»

برخاست و به آشپز خانه رفت. دقایقی بعد برگشت و سینی چای را که روی میز گذاشت. دفتر را از توی پاکت در آوردم و جلویش گذاشتم. در حالی که برش می داشت گفت:«هیچ

توراست می گفتی پدر/٢۵٧

 

وقت به من نگفته بود که دفتر خاطراتی دارد.»

دفتر را ورق زد درحالی که اشک ازگوشه ی گونه اش سرازیر شدگفت:«آره خط خودشه.»

رو به من کرد و پرسید:«شما حتماً خوندیش؟»

گفتم:«بله. منوببخشید. فکرمیکردم که دورش انداخته اید. اما از روی کنجکاوی تا آخرش خوندم.»  

با صدای آرامی گفت:«مسئله ای نیست. شاید اگه شما نمی خوندیش بدست ما هم نمیرسید.»

پرسیدم:«حالا کجا خاکش کرده اید؟»

گفت:«شبی که خودکشی کرده بود، کاغذی نوشته بود و توی جیب اش گذاشته بود. یه جور وصیتنامه  کوتاه. چند کلمه بیشتر نبود.»

با کنجکاوی پرسیدم: «می شه بپرسم چی نوشته بود؟»

«نوشته بود: «منو بسوزونید و خاکسترم رو بریزید توی توالت.»

پرسیدم:«خوب سوزوندید اش؟»

دستی به چشمهایش کشید وگفت:«مگه می شد. جواب خانواده اشو تو ایران چی باید میدادم.»

« پس خاکش کردید؟»

«بله همین جا توی قبرستان زیختن بورگ ....»

آدرس دقیق قبرش را پرسیدم تا در اولین فرصت سر قبرش بروم. فربد پسرش با دستهای گِلی وارد اتاق شد و در حالی که چیزی با گِل درست کرده بود گفت:« مامان ببین چی درست کردم.»

نیلو با عصبانیت رو به فربد کرد وگفت:«آه پسر، تو بازگِل بازی کردی؟»

توراست می گفتی پدر/٢۵٨

 

 

 

پایان

نوامبر٢٠٠۵

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

توراست می گفتی پدر/٢۵٩

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

توراست می گفتی پدر/٢۶٠